سلام به همه عزیزان به خصوص صبورانه، میشل و دکتر سمیرا که واقعا ذهن منو باز کردند و دیگه راحت شدم
میشل عزیزم آره درست تحلیل کردی اصلا غیر بحث اقتدار نباید هیچی از این جریان بدونه که بعدا مشابه رفتارهای قبل رو در پیش بگیره
ممنونم ازت
من با سر کار رفتن مشکلی ندارم اتفاقا سه تابستون پیش یعنی بعد از اتمام ترم دو ارشد خیلی دنبال کار بودم و چندجا مصاحبه و فرم پر کردم اما نشد
و همزمان فهمیدم باردارم و دیگه بیخیال شدم
حالا هم فعلا با بچه کوچیک شرایط ندارم و باید کاری باشه که درآمدش جوری باشه بتونم هزینه نگهداری بچمو خودم بدم چون نمیخوام مادرمو اذیت کنم و همین هم خیلی سخته چون کار واس من خیلی با درآمد کمه اونم که من هررروز نمیخوام و باید پاره وقت باشه چون پسرم کوچیکه
ان شالله دفاع کنم در اولویت هام کار هست اتفاقا همسر من کار و درس زن براش مهمه تا حدی که از خودش البته پایینتر باشه که قطعا همینطوره و کار من از ایشون کم درآمدتر خواهد بود.
من مگه دست آوردی هم تو زندگگیم داشتم؟
ولی جدا اون زمان خودت یادمه یک جمله گفتی که من درگیرش بودم و بهش رسیده بودم اما یادم نمیاد چی گفتی
میرم تاپیکتو ببینم پیدا میکنم بفهمم چی بوده
دکتر سمیرا جون درست میگی اما کلا یکم روحیاتم عوض شده و این تغییر با باورهام همخونی نداره و دچار چالش شدم
شاید دوست نزدیک جدیدم این اثر رو روم گذاشته و شاید نیازهای زندگیم...
من تو نوجوونی و مجردی اصلا به خرید علاقه نداشتم یادمه با کلی اصرار مامانم یک لباس میخریدم یا دوست نزدیکم که سایزمون یکی بود هروقت من یا اون خرید میفتیم دوتا میخریدیم که وقت اون یکی کمتر تلف شه...
اما الان هم خرید نمیکنم و خیلی کم و بر حسب ضرورت مهمونی و اینا اما لذت میبرم و خیلی کیف میکنم! حس میکنم کلا مادی شدم
داشتن یک روسری نو منو عین بچه ها غرق لذت میکنه و خودمو تو آینه زیاد نگاه میکنم
یا میشینم عکسای خودمو که تو مهمونی گرفته بودم نگاه میکنم و غرق لذت میشم
یا لباس خوشگل میبینم شاد میشم
آرایش و کلا ازین دست مسایل احساسمو درگیر میکنه درست مثل یک بچه که بهش اسباب بازی نو دادن!
کلا قاطی کردم باید یک زیر و رو اساسی بشم
بازهم ممنونم من چون قلبا آدم پنهانکاری نیستم و اصلا بلدم نیستم این راهو دلم نمیخواست برم. اما فکنم برای زندگیم همین که شما میگین بهتر باشه![]()










علاقه مندی ها (Bookmarks)