نمیدونم اوضاع بهتره یا نه؟
میخوام یکمی خوشحال و امیدوار باشم اما ترس یهویی تو جونم میفته دلم میریزه پایین
فکرای وحشتناک تو سرمه حتی شب و نصفه شب منو از خواب میپرونه
خواهرم هی میخواد خوشحالم کنه
میگه الان دیگه عزیزمون تو روند مثبته
شانس برگشتش بیشتر شده
اما خودشم اینا رو میگه غم تو چشماشه
اینا رو میگه لباش میخنده اما چشماش نه..
دکتر میگه شاید هشیاریش از این حد بالاتر نره
هنوز خیلی کمه
میگه شاید تنفسش هیچوقت برنگرده
چون ربط مستقیم با هشیاریش نداره
میگه قلبش نارسایی جدی پیدا کرده
و..
منم و این نگرانیای لعنتی که نمیزارن یه لحظه احساس خوشی کنم
تا میام یه ذره امید بگیرم
یهویی دلشوره میفته تو جونم
کاش هیچوقت بدنیا نیومده بودم که بخوام اینروزا و این کابوسا رو ببینم
اما قربون خواهرم برم که راستی راستی همدرد منه رفیق روزای تلخم








علاقه مندی ها (Bookmarks)