سلام.
من خودم هم دوره کارشناسی هم دوره ارشد رو خوابگاهی بودم. خب سختی و شیرینی توی خوابگاه با هم هست. البته من تهران نبودم. خوابگاه من در هر دو مقطع، بیشتر بچه ها مذهبی بودن و خودم به شخصه حتی یه مورد از اون چیزایی که در مورد خوابگاه ها میگفتن ندیدم. البته خب اگر شما رفتی و دیدی، سریع اتاقت رو از مدیریت خوابگاه بخواه عوض کنن. ضمنا اگه موقع درس خوندن استرس میگیری، ترجیحا توی اتاقی باش که هم کلاسی و هم رشته ای توش نباشه.
اگر یه سری قوانین و برنامه برای نظم و نظافت و ساعت خاموشی و ظرف شستن و غذا گرفتن و غذا پختن و با موبایل حرف زدن و نظافت سرویس های بهداشتی و آشپزخونه همون اول بذارید و بهش پایبند باشید همه ی هم اتاقی ها، خیلی از تنش ها پیشگیری میکنه.
مثلا نوبت جارو کردن بذارید و برنامش رو بنوسید و بچسبونید به دیوار و به نوبت تعیین شده مقید باشید. یا مثلا قانون بذارید ساعت دوازده دیگه چراغها خاموش و هر کی میخواد درس بخونه بیشتر و به هر دلیلی بیشتر از دوازده بیدار بمونه، بره سالن مطالعه یا محوطه بیرون خوابگاه. یا هر کی گوشیش زنگ خورد و میخواد با گوشی حرف بزنه، بره بیرون اتاق حرف بزنه. و از این قبیل قوانین.
نگران دوری هم نباش. اولش ممکنه یکم سخت باشه ولی عادت میکنی. تازه کلی هم خوبی داره. وقتی میری خونه کلیییی تحویلت میگیرن، تو هم براشون سوغات اون شهر رو میخری میبری، حس و حالش خوبه.
انشالله که هم اتاقی های خوب و سالم و درس خونی گیرت میاد.
راستی یه توصیه دیگه. از همون اول درسهات رو بخون و تحت تاثیر اونایی که فقط دنبال بلزیگوشی هستن و درس نمیخونن و میزارن برای شب امتحان قرار نگیر. اولویت رو بذار برای درست. از کلاس که اومدی یه استراحتی کن، بعد درسی که اون روز استاد داده رو بخون و تکلیفات رو انجام بده، درسهای روز بعدت رو هم پیش خوانی کن، بعدش هر چقدر دلت میخواد خوش بگذرون با بچه ها.
یه چیز دیگه، بچه های خوابگاهی معمولا بیشتر از بومی ها امکان استفاده از امکانات دانشگاه و خوابگاه رو دارن. مثلا ممکنه جمعه ها شب توی خوابگاه شب شعر بذارن، ولی بومی ها دیگه بعد کلاس که میرن خونشون، شب بر نمیگردن خوابگاه. حتی از خیلی برنامه های ورزشی و تفریحی و جشن و مراسم ها خبر دار نمیشن. شما سعی کن از تمام امکانات موجود استفاده کامل رو ببری. مثلا از سالن ورزشی خوابگاه، از کلاسای هنریش، از جشن هاش و....
و رابطه خوبی هم با بخش مدیریت خوابگاه برقرار کن. حتی به عنوان کار دانشجویی میتونی مسوول حضور و غیاب هم بشی. که هم حقوق ناچیزی میدن، هم بهتر بچه ها رو میشناسی و حتی برای ترم بعد که بفهمی با کی هم اتاقی بشی و با کی نشی، به دردت میخوره. ارتباطت رو با هم رشته ای هات هم حفظ کن و در طول ترم دور هم تمرین حل کنید. خیلی کیف داره.
و توصیه اکید اینکه اصلا هوای عاشق شدن به سرت نزنه. سرت تو کار خودت باشه و درست رو بخون و به فکر رشد تحصیلیت باش. ارتباط علمی با استادها و با دانشجوهای مقطع ازشد و دکتری هم برقرار کن و از تجربیاتشون استفاده کن. سعی کن زمینه کاری و تحقیقاتی هر استاد رو بدونی.
غذای سلف هم تا میشه نخور و سعی کن خودت غذا درست کنی.
توی جشن تولدهایی که بچه ها توی خوابگاه میگیرن، سعی کن لباس پوشیده بپوشی و اگر دیدی کسی گوشی دستشه و داره فیلم میگیره، توی فیلم نرقصی یا کلا نباشی توی فیلم.
مراسم مذهبی توی دوران دانشگاه هم فوق العادس. من شب قدرهای دوره کارشناسیم رو دیگه هیچوقت نچشیدم. حاضرم ده سال عمرم رو بدم ده دقیقه اون شب قدرها رو بهم بر گردونن.
توی خوابگاه کارشناسی ما که وقتی اذان میشد و اعلام نماز جماعت میشد، همه خوابگاه ها خالی میشد و همه میرفتن نمازخونه خوابگاه، در حدی که دیگه جا نبود. ولی دهه هفتاد و هشتادیا کمتر اینطوری هستن. اگر اهل نماز هستی و هم اتاقی هایی داشتی که نیستن اهل نماز، ازشون تاثیر نگیر. حتی اگه مسخره ات هم کردن تو کار خودت رو بکن و نمازت رو بخون. فوقش خیلی اذیت شدی، برو نمازخونه یا مسجد خوابگاه.
نزدیک تعطیلات هم که شد، سعی کن زودتر بلیط رزرو کنی، به خصوص که تهران هستی.
پولی هم که پدر بزرگوار به حسابت میریزه، ولخرجی نکن و مدیریتش کن.
شهر رو هم خوب یاد بگیر. سعی کن با اتوبوس و مترو هم بری که امن تر باشه. شخصی اصلا سوار نشو. آژانس هم اگه خواستی بگیری، به نگهبان خوابگاه بگو بگیره و از همون آژانسی که مورد اطمینان خوابگاهه همیشه سرویس بگیر.
کلاس زبان هم حتما همزمان با درسای خودت برو. هر برنامه آموزشی هم دانشگاه میزاره شرکت کن و مدرکاش رو هم بگیر. مسابقات دانشگاه رو هم شرکت کن. جایزه هاش گاهی خوبه. من یه هم اتاقی داشتم همه مسابقه ها رو شرکت میکرد و شانسش هم خوب بود و همیشه رتبه اول یا دوم یا سوم رو میاورد. کلا خرج خودش رو از همین جوایز مسابقات جور میکرد. یعنی یه چیز با حالیییی بووودااا :)))
دیگه فعلا چیزی به ذهنم نمیرسه. ولی در کل خوابگاه برای من که خیلی خاطره انگیز بود. یادش به خیر. دلم تنگ شد.
راستی وقتی میری شهر خودت، یهو دلت میخواد کل شهر رو بغل کنی. انقدر حس قشنگیه. دیگه تو که مشهدی هستی فکر کنم بیشتر. حس اونایی که از شهر دور میان مشهد و دلشون میخواد زودی برسن و برن زیارت رو بهتر درک میکنی.
خلاصه اینکه اصلا نگران نباش. قراره بزرگ بشی. کلی خاطرات شیرین و کلی تجربه جدید در انتظارته.
موفق باشی.








علاقه مندی ها (Bookmarks)