راستیشوهر من صبح ها ساعت پنج صبح از خواب بیدار میشه پنج و نیم میره سر کار تهران (چونمنزل ما کرج هست و محل کار من کرجه ولی برای اون تهرانه)، و حدود ساعت 7 میرسه سرکار عصرها هم معمولا ساعت 8.5 یا 9 میرسه خونه. ساعت کاریش تا 4.5 هست که اگه همونموقع برگرده 6 میرسه ولی همیشه اضافه کار میمونه. بعضی وقت ها میگه کار دارم ومجبورم بمونم چند بار هم تو دعوا گفت برای اینکه دیر بیام خونه و هیچ انگیزه ایندارم تا دیر وقت میمونم سر کار. هزار بار باهاش حرف زدم که بریم تهران زندگی کنیممن با توجه به اینکه خلاف ترافیک میتونم رفت و آمد کنم و با توجه به ساعت کاریم که7 صبح تا 2 هست خیلی کمتر اذیت میشم. ولی به هیچ وجه قبول نمیکنه قبل از اینکهرابطه مون اینطوری بشه میگفت بریم تهران هم باز من تو ترافیکم و اونجوری هر دواذیت میشیم اینطوری حداقل فقط من اذیت هستم. مشاور میگفت اون خواب و استراحتش خیلیکمه و نمیتونه تصمیم درست بگیره. ولی هر چی بهش میگم بریم تهران قبول نمیکنه. بعضیوقت ها فکر میکنم که با خودش میگه اگه بریم نزدیک محل کارش دیگه هیچ بهونه ای برایدیر اومدن و رفتارهام ندارم (چون خیلی از بد اخلاقی هاش و بهونه گیری هاشو بهترافیک و کارش ربط میده). با اینکه من الان نزدیک خانواده ام هستم ولی واقعانمیخوام اینقدر اذیت شه. اینم بگم زمان مجردی هم تا ده یازده میموند سر کار مامانشمیگفت میموند ما بخوابیم بعد بیاد خونه. نمیدونم واقعا باید چی کار کنم. اینم بگمکه در حال حاضر کارش کاملا مرتبط هست به رشته اش و پست و حقوق خوبی داره ولی کلاهمیشه میناله که امنیت شغلی ندارم شرکت همش تعدیل میکنه اصلا خیلی اعصابم خورده تومنو درک نمیکنی. از رییسش همش بد میگه از خیلی از همکاراش بد میگه. همش غر میزنه، از صبح تا شب از مملکت بد میگه از همسایه ها بد میگه خیلی غر میزنه. البته من درکشمیکنم ولی چاره چیه. دو بار قبلا راجع به رفتن از ایران با هام صحبت کرد که مندفعه اول گفتم نه دفعه دوم که حدود 8 ماه قبل بود اول گفتم ما تازه اینجا یکمزندگی تشکیل دادیم خونه خریدیم کارمون اوکی هست کجا بریم که خیلی بحث کردیم وناراحت شد. که فرداش اومدم بهش گفتم اگر تو واقعا میخوای من حاضرم به خاطر تواینکارو بکنم و برام آرامش تو خیلی مهم تره. هیچی نگفت بارها بعدش هم بهش گفتم یاتو کارام تلویحا اشاره کردم که مشتاقم بریم، گفت نه من اصلا به خارج رفتن با توفکر نمیکنم دیگه.
الان که وضعیت مملکت اینطوریشده واقعا خودم بهش فکر میکنم ولی دیگه از خر شیطون نمیاد پایین.
کلا تو همه مسائل زندگی یهکاری میکنه که من خیلی اصرار کنم بهش بعد که هیچ منتی روش نباشه. از اول زندگی همهمه چی رو براین اساس میچید که نکنه منتی روش باشه. حتی راضی تره که من غذا نپزم خونه تمیز نکنم که منتی روش نباشه .... یا مثلا هیچ کمکی از پدر و مادرش یا خانواده من قبول نمیکنه که منتینباشه. حتی از کوچکترین چیزهایی که فک کنید. انگار که دائما در حال این کاره. درمورد همه مسائل مهم زندگی انقدر باید من اصرار کنم که بالاخره یه کاری بکنه. اینمبگم که متاسفانه پدرش هم همین شخصیتو داره، هیچ تغییری تو زندگیشون ایجاد نمیکنه وکلا آدم بدرد نخوریه و همه کارهای مهم زندگیشون مامانش میکنه الان نزدیک 6 سالهباباش میخواد یه ملکی رو بفروشه و بره شمال ویلا بخره، هنوز نکرده!!!!!!! بیچارهمامانش همش کلافه است از دستش آخرش میخواست خودش بره بخره. بعضی وقت ها به این فکرمیکنم که خودم راه بیفتم برم تهران خونه بخرم اساس مجبور شه اساس کشی کنه، ولیمیدونم کار درستی نیست. مشاورش میگفت که این نمیخواد تغییر کنه اومده مشاور که یکیحرفاشو تایید کنه و جلسات رو اومد و به محض اینکه من راه کار تغییر دادم بهشف دیگهنیومد مشاوره.
لطفا نظر بدید کمکم کنید، چطور میتونم از راهنمایی های بیشتر و مفید تر تو این سایت استفاده کنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)