سلام.
سه هفته قهر؟؟؟؟
نباید میذاشتی به این مدت برسه. همه مردها نه ولی بیشترشون یه اتفاق ساده رو اونقد پر و بال میدن که کار به جاهایی که نباید میرسه...
اول یه سوال همسرتون از لحاظ اخلاق اجتماعی چه جور ادمی هست؟؟؟ تا حالا مچش رو گرفتین؟ البته ببخشید که من ادم رکی هستم و تمام جوانب رو در نظر میگیرم. قصد ناراحت کردن ندارم:
یه علت مشکل شما اختلاف زیاد سنی هست دو نفر از دو دهه متفاوت.... خب داشتن اختلافات یه چیز کاملا عادی هست... و انسان هرچقد که سنش میره بالاتر بنابر شرایط زندگی که حالا ممکنه کمی هم مشکلات اجتماعی و مالی رو چاشنی عاطفی کنیم این خودش میشه یه مشکل فوق بزرگ....
شما باید از همه نظر ایشون رو در نظر بگیرید. حالا من ندیدمشون من یا امثال من میتونیم اینجا نظر بدیم.... و باقی مسیر و انتخاب راهو همه و همه برمیگرده به خودتون
...
مثلا ما یه همسایه داریم یه مدت پیش خودم با یه زن مطلقه دیدمش... البته بر حسب تصادف.... اون زن (البته سن زیادی نداره)خونش نزدیک یکی از اشناهای ما بود... با مادرش زدگی میکرد.. یه مدت بود متوجه دعواهای این خانواده بودم. و چه بسا که شاید همسرش خبر نداشت این اختلافا بخاطر یه زن دیگست... البته من قصد خالی کردن ته دل شمارو ندارم. دارم مثال میزنم..
اگر همسرتون یه مرد خیلی خوب و متین و با شخصیت و سر به زیر هم که باشن باز هم سردی این رابطه جدایی اونم به مدت 3 هفته <<< میتونه زمینه ساز مشکل مذکور باشه یعنی این اقا کم کم برای ارضای محبت به خارج از خونه بره.... و این یعنی"سرآغاز" فدا شدن یک زن یک بچه.... خانوم عزیز شما باید به فکر خورد شدن غرورت نباشی. برعکس من میگم یه بار برا زندگیت بجنگ تا قبل اینکه از دستت بره... من معتقدم ادم تو زندگیش یه بار برا هرچی که میخواد بجنگه. تا بعد ها سالها بعد نگه کاش تموم تلاشمو برا زندگیم میکردن و امون از این "کاش " هاکه تو یه سری شده درد قلب و تو یه سری سفیدی مو تو یه سری خونه نشینی.... من به این جنگ اعتقاد اساسی دارم. و البته اصلا هم توصیه نمیکنم یه "زن" خودش رو فدای یه زندگی کنه که "مرد " اون زندگی تلاشی برا احیای زندگی نمیکنه.... بلاخره سالها با ایشون زندگی کردی میدونی چی دوست داره چی نه... رفتارش چه جوری یهو عوض میشه؟
و مهمتر اینکه باید بفهمی اونم برا بهم خوردن این رابطه ناراحت هست؟؟؟ با کسی در این مورد صحبت کرده؟ دوستی داره یا برادری کسی که حرفاشو بهش بزنه؟ از دلتنگی بگه؟
یا تو این مدت خودتون رنگی از دلتنگی یه نگاه قشنگ یه رفتار یهویی ازش ندیدی؟؟؟ اگه دیدی که میتونی خودت پیش قدم شی.... یه روز بچه رو بذار خونه مادرت یه شب بمونه اونجا
یه شام قشنگ بذار یا یه ناهار یه سوپرایز... وقتی اومد با یه لبخند دعوتش کن برا غذا و بگو باید باهاش حرف بزنی.... تموم حرفاتو بزن بگو دوسش داری بگو نیمخوای زندگیت بپاشه بگو عاشق اونو بچه و زندگیتیتموم حرفاتو بزن... برا این حرفا 24 ساعت یا بیشتر فکر کن همه حرفارو تو ذهنت مرور کن که چی قرار بهش بگی.... اون روز همه چی رو بهش بگو و بعد اگه بهت فرصت داد نهایت تلاشتو برا اون زندگی بکن.... انشالله همه چی درست میشه اگه نشد که تو همه تلاشتو کردی .......... موفق باشید خانوم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)