سلام دوستان تورو خدایی که اگه قبولش دارین کمکم کنین
دیگه از این زندگی خسته شدم
باورم نمیشه یه ادمم با این همه مشگل این همه درد
اما هیچکس ذره ای ار دردام خبر نداره
یه دختر بیست .ساله ای که هیچ خیری از زندگیش ندیده
از وقتی یادم میاد اخلاقایه تند پدرم و دعواهایه پدر مادرموبه خاطر میارم
پدرم دسته به زن نداره ولی میکوبه میشکونه مثله بچه ها قهر میکنه
بخدا انگار تو خونه ی ما نقشا عوض شده
مادرمم مثله دیوانه ها موهاشو میکنه
دردامو اینجا میگم چون هیچکس منو نمیشناسه و با خیال راحت میتونم حرف بزنم
بس منو داداشمو اذیت کردن مارم دیوونه کردن
من شدم یه ادم استرسی که صد مریضی تو این سن کم پیدا کردم حتی دکترم بهم میگه اگه میخوای اینده ای نداشته باشی به اذیت کردن خودت و حرص خوردن ادامه بده
ولی چیجوری اروم باشم وقتی ارزو به دل موندم
پدرم ادمیه که بگو بخنداش مال دوستاش قضباش ماله ما
کافیه بهش بگی فلان چیزی برات درست کنم صداشو دومتر میبره بالا که مگه من مهمونم درو میکوبه از خونه میره بیرون دقیقا یجوریم رفتار میکنه که انگار ما مقصریم یه قول مادربزرگم انگار ما برده هاشیم
تنها ارزوم اینه یا اینا بمیرن یا من هرچه زود تر بمیرم خلاص بشم
خودمو بستم بع صدتا قرص ویتامین بس بدمو داغون شده
فقط خواهش نیاین بگین احترام پدرو مادر واجبه این حرفا پس حقه زندگی ما چی میشه نکنه ما جلبکیم ؟
از تفریح کردن که کلا بهتره بیخیال قضیه بشم چون حتی بیرونم که میریم اخرش به جنگ جهانی سوم ختم میشه
برام دعا کنین خلاص بشم چون هیچ راه نجاتی ندارم مجبورم تا اخره عمرم تو این جهنم کده بسوزمو بسازم








علاقه مندی ها (Bookmarks)