تا حالا با شوهرتون در این مورد صحبت کردین و مشکل رو ریشه یابی کردین یا نه؟
تشکرشده 2 در 2 پست
تا حالا با شوهرتون در این مورد صحبت کردین و مشکل رو ریشه یابی کردین یا نه؟
نارجیس 2 (شنبه 16 تیر 97)
تشکرشده 25 در 18 پست
سلام ارم گرامی... راستش یکبار کامل نوشتم پاک شد و تا الان فرصت نکردم بیام .... کاااملا حق با شماست قبلا هم به این نتیجه رسیدم که بهش زیادی وابسته هستم و باید روی خودم کار کنم... الان من دیگه اون آدم قبل نیستم دیگه به خیلی از کارهاش کاری ندارم... حساسیتهام کم شده ولی رابطه گرم و صمیمی نشده..
چند وقتیه هر روز با پسرم میرم پارک و اگه میخوام جایی برم و کاری کنم سعی میکنم خودم تصمیم بگیرم و اونووزیاد درگیر نکنم... میخواموتو فرصت مناسب ورزش رو ادامه بدم و امروز هم وقت روانشناس دارم تاودر مورد مشکلات روانیم باهاش صحبت کنم
یکی از مشکلاتم اینه که با شوهرم از اولدزندگی نمیتونیم در مورد مساله ای با هم حرف بزنیم... یکبار مشاور بهم گفت حتما نمیخواد بهش بگی بیا در مورد فلان موضوع حرفربزنیم غیر مستقیم وارد صحبت شو در مورد اون مساله... ولی یا سر سری میگیره یا میگه بذار ببینین چی میشه.. یا میگه هر طور میدونی
وقتی شکایت میکنم که ما باید بتونیم در مورد مسائل مختلف صحبت کنیم میگه خوب بگو چی میخوای بگی... میگم مثلا در مورد بچمون میگه من چقد بهت میگم و تو گوش نمکنی حالا هم باشه هر کاری خودت دوست داری انجام بده... یعنی صحبت کردن براش یه چیز ناشناخته است... میگم ما با هم حرف نمیزنیم میگه ااااااینهمه تا الان رفتیم بیرون اومدیم حرف زدبم بعد میگی حرف نمیزنیم؟
یکبار یه متن جالب در مورد مراحل صحبت کردن بین زن و شوهر براش خوندم خودم کیف کردم از متن اون فقط گوش داد بعد گفت خوب دیگه من برم بخوابم
در مورد مساله صمیمی نبودنمون همکبارها گفتم هم پقش مشاور که خودش هم بوده ولی تاثیر نداشته
آخرین بار مشاور گفت شما باید مهارتهای زندگی رو کسب کنید... بیشتر هم رویوصحبتش با من بود و گفت بهت روشهایی یاد میدم که این افکار کم تر سراغت بیاد و اگه اومد برات مشکل بوجود نیاره
میدونید مشکل اصلی من چیه؟
اینکه از نظر شوهرم همه چیز خوبه و هییییییییچ مشکلی نداریم....
باهاش حرف زدم گفتم بببین اینکه ما ازوصب تا شب بدون هبچ هدفی فقط کار کنیم و شب بخوابیم والاااااا این زندگی نیست... زندگی که نتونی به چیزهاییی که میخوای برسی زندگی نیست... اینهمه سختی بکشیم بعد مثل دو تاهم اتاقی باشیم آخه مگه این زندگیه؟
چرا اااااااینهمه تفاوت بین من و شوهرم وجود داره؟
آیا هستند مردایی که مثل شوهر من فک میکنن زندگب رو باید فقط به جلو برد بدون اینکه اون رو احساس کنی؟
ایا این یه شخصیت شوهرم برمیگرده؟ اگه آره علتش چیه؟
آیا من زیادی حساسم؟ مگه نباید زن و شوهر همه چیز هم باشن؟ مگخ نباید در کنار هم احساس امنیت و آرامش داشته باشند؟
من باید چه رفتاری با این مرد داشته باشم؟
بهش محبت کنم یا نه؟
خواهشا اگه کسی برداشتی از حرفام داره ممنون میشم نظرشو بگه
- - - Updated - - -
سلام ارم گرامی... راستش یکبار کامل نوشتم پاک شد و تا الان فرصت نکردم بیام .... کاااملا حق با شماست قبلا هم به این نتیجه رسیدم که بهش زیادی وابسته هستم و باید روی خودم کار کنم... الان من دیگه اون آدم قبل نیستم دیگه به خیلی از کارهاش کاری ندارم... حساسیتهام کم شده ولی رابطه گرم و صمیمی نشده..
چند وقتیه هر روز با پسرم میرم پارک و اگه میخوام جایی برم و کاری کنم سعی میکنم خودم تصمیم بگیرم و اونووزیاد درگیر نکنم... میخواموتو فرصت مناسب ورزش رو ادامه بدم و امروز هم وقت روانشناس دارم تاودر مورد مشکلات روانیم باهاش صحبت کنم
یکی از مشکلاتم اینه که با شوهرم از اولدزندگی نمیتونیم در مورد مساله ای با هم حرف بزنیم... یکبار مشاور بهم گفت حتما نمیخواد بهش بگی بیا در مورد فلان موضوع حرفربزنیم غیر مستقیم وارد صحبت شو در مورد اون مساله... ولی یا سر سری میگیره یا میگه بذار ببینین چی میشه.. یا میگه هر طور میدونی
وقتی شکایت میکنم که ما باید بتونیم در مورد مسائل مختلف صحبت کنیم میگه خوب بگو چی میخوای بگی... میگم مثلا در مورد بچمون میگه من چقد بهت میگم و تو گوش نمکنی حالا هم باشه هر کاری خودت دوست داری انجام بده... یعنی صحبت کردن براش یه چیز ناشناخته است... میگم ما با هم حرف نمیزنیم میگه ااااااینهمه تا الان رفتیم بیرون اومدیم حرف زدبم بعد میگی حرف نمیزنیم؟
یکبار یه متن جالب در مورد مراحل صحبت کردن بین زن و شوهر براش خوندم خودم کیف کردم از متن اون فقط گوش داد بعد گفت خوب دیگه من برم بخوابم
در مورد مساله صمیمی نبودنمون همکبارها گفتم هم پقش مشاور که خودش هم بوده ولی تاثیر نداشته
آخرین بار مشاور گفت شما باید مهارتهای زندگی رو کسب کنید... بیشتر هم رویوصحبتش با من بود و گفت بهت روشهایی یاد میدم که این افکار کم تر سراغت بیاد و اگه اومد برات مشکل بوجود نیاره
میدونید مشکل اصلی من چیه؟
اینکه از نظر شوهرم همه چیز خوبه و هییییییییچ مشکلی نداریم....
باهاش حرف زدم گفتم بببین اینکه ما ازوصب تا شب بدون هبچ هدفی فقط کار کنیم و شب بخوابیم والاااااا این زندگی نیست... زندگی که نتونی به چیزهاییی که میخوای برسی زندگی نیست... اینهمه سختی بکشیم بعد مثل دو تاهم اتاقی باشیم آخه مگه این زندگیه؟
چرا اااااااینهمه تفاوت بین من و شوهرم وجود داره؟
آیا هستند مردایی که مثل شوهر من فک میکنن زندگب رو باید فقط به جلو برد بدون اینکه اون رو احساس کنی؟
ایا این یه شخصیت شوهرم برمیگرده؟ اگه آره علتش چیه؟
آیا من زیادی حساسم؟ مگه نباید زن و شوهر همه چیز هم باشن؟ مگخ نباید در کنار هم احساس امنیت و آرامش داشته باشند؟
من باید چه رفتاری با این مرد داشته باشم؟
بهش محبت کنم یا نه؟
خواهشا اگه کسی برداشتی از حرفام داره ممنون میشم نظرشو بگه
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)