سوال های جالب و ریزبینانه و نکته سنجی شده ای مطرح کردین....
سعی میکنم جواب های کوتاه و سریع بدم که خسته کننده نباشه ولی ظاهرا سوالات بیشتری میسازه!
بعد از اولین دیدارمون سعی کردم تعقیبش کنم و خوب خونشون رو پیدا کردم و البته خوبی مسئله این بود که هم موقع رفت به مدرسه و هم موقع برگشت از مدرسه تلاقی رفت و امد داشتیم ولی به ندرت این زمانها باهم همخوانی پیدا میکردند،توی این رفت و امدها اسمشون رو از زبان دوستاشون فهمیدم و چون بندرت میدیدمشون گاها مسافتی رو تا خونشون با فاصله تعقیبشون میکردم...که خوب این طور کارام باعث شد متوجه بشه و این باعث شد فراری بشه ازمن...مثلا موقعی که میرسیدم جایی که باید سوار ماشین بشم...اینقدر ماشینها رو سوار نمیشدم تا اون بیاد و باهم سوار بشیم ... اما یا ماشینها برای من نگه نمیداشتند و فقط برای ایشون نگه میداشتند و من میموندم یا اینکه ایشون برای ماشینی که من سوارش میشدم دست بلند نمیکرد و سوارش نمیشد... بعد یک مدتی براش سرکوچه شون یه قطعه شعر با یک شاخه گل میذاشتم ولی هیچ وقت نتونستم بفهم خودش توجه کرده یا نصیب کس دیگه ای شده! بعد تعطیلی مدارس عملا بهانه ای برای دیدار نبود و شبها از کوچشون رد میشدم شاید در رفت و امد باشه و دیداری بشه....بعد یه مدت شماره تلفن خونشون رو گیر اوردم و دو سه باری زنگ میزدم و منتظر اینکه خودش جواب بده که این نقشه ام هم با شکست همراه بود همیشه...اونموقع موبایل و اینترنت نبود که j
بعد مدتی راجع به خانوادش اطلاعاتی پیدا کردم... برادرش دوستی کوچکی باهام داشت و پدرش متاسفانه معتاد بود ولی خانواده شون در مجموع فهمیده بودند و خودش خیلی نجیب و متین و با وقار بود و البته درنظرم خیلی زیبا بود....
فرهنگ خونوادشون با ما تفاوت داشتن و بعدا دیدم ایشون پوششون رو هم تغییر دادند و کمی متفاوت میگردند و خب با کمی درگیری به خودم میگفتم باید ایشون رو همونطوری که هست بپذیری وگرنه بگذار فراموشش کنم و ایشون با کسی که در قالب فرهنگی خودشون هست زندگی کنه تا خوشبخت باشه تا اینکه با من ازدواج کنه و درگیری داشته باشه....شاید اگه اونموقع میتونستم باهاش ارتباط داشته باشم و صحبت کنم مجبور نبودم جواب و سوالها رو خودم طراحی کنم میفهمدیم من حاضرم بخاطرش با خیلی مسائل با نگرش جدید زندگی کنم و ایشون هم متقابلا....و اینطوری عشقم رو نادیده نمیگرفتم و عاشقی کردن و محبت کردن و دوست داشتن و دوست داشته شدن رو از خودم دریغ کردم...سالها ناخوشی رو به خودم تحمیل کردم ....سر دوسال بعد عاشقیم همه نوشته هام رو دفن کردم که بعدا هم هرچقدر گشتم پیداشون نکردم....مقداری از نوشته هام و هرچی که بوی اون دوران رو میداد قبل از ازدواج با همسرم سوزوندم که یاد و خاطره ای از جای دیگه رو با خودم به زندگی جدیدم نبرم و موفق هم بودم اما چندتا مسئله دوباره این روزها چالش من شده...
میبینید وقتی میخوام مفصل توضیح بدم مثنوی هفتاد من کاغذ میشه! این تازه جواب یکی از سوالاتتون بود....








علاقه مندی ها (Bookmarks)