
نوشته اصلی توسط
میس بیوتی
واقعا که چقدر عصبی شدم پستاتو خوندم!!! تازه طلبکارم هستی هنوز!! بچه ها اینهمه وقت میذارن واست با جزییات مینویسن اونوقت تو دوباره میری کار خودتو میکنی!!! حتی حاضر نیستی یه تکون به خودت بدی !!!رفتی به مادرشوهرت امار دادی میخوام برم مغازه اونوقت خودتم پا نشدی یه بار بری؟؟؟ نمیتونستی گوشفند که میکشتن تو هم پاشی بری و خودت تو تقسیمش دخالت کنی؟؟ من برم سرمو بکوبم تو دیوار از دست کارای تو !!
به خدا ٢٠ بار رفتم در مغازه، نبودن!!! هردفه گفتم وفتى بگو منم بيام اما خودشون رفتن و به من نگفتن، خودمم كه رفتم گفت همين الان اونديم خونه.
گوسفندم گفتم ميخوام بيام كمك، شوهرم الكى گفت دهالت نكن، مال مامانمو و خواهرمم، ما سهم نداريم، منم از لحنش بدم اومد و هيچى نگفتم. ازصب رفتم همين مغازه خودش رير مامانش نشستم، گفتم ببينم چ خبره، شوهرم يه كلمه ن باهام حرف زد نه چيزى، اخرشم صندلى گذاشت وفت بيرون نشست، منم رفتم خونه مامانم.
امروز خيلى عصبانى شدم ، شرمندتونم.
اما ميدونم نبايد نا اميد شم و بايد همين سيريش بازيو منم ازينور ادامه بدم، با اينكه خيلى تنهام تو اين راه.شرمنده ك نا اميدتون كردم
يا راهي خواهم يافت
يا راهي خواهم ساخت
علاقه مندی ها (Bookmarks)