با سلام خدمت شما اتفاقی که برای شما افتاده چقدر برای من اشنا هست. البته همسر من خیلی بیشتر از شما جلو رفته بوده و شاید بگید من اینکارها رو نکردم . بگذارید من از طرف همسر شما صحبت کنم . اتفاقی که بریا من افتاده رو اینجا میتونید ببینید.
همسر من شرایط شما مثل شما شاغل هست و داره تمام تلاش خودش میکنه که موضوع رو جبران کنه اما این مورد هیچ ربطی به عقده ای بودنو غیرتی بودن و ..... نداره تمام دوستانی که اظهار نظر کردن تا حالا همچین موری براشون پیش نیامده و انشاله برای هیچ کس هم پیش نیاد همسر شما در مورد احساسات خودش صحبت نمیکنه اما بگذارید من به جای ایشون صحبت کنم چون این اتفاق دقیقا برای من 3 سال پیش افتاده ....
من الان با همسرم مشکلی ندارم و اون رو بخشیدم اما یه سری چیزها هست که هنوز اذیت میکنه و من به شدت با اونها مشکل دارم این مشکلات بیشتر شبیه خود درگیری هست تا مشکل با همسر . مشکلات اینها هستند به صورت خلاصه
1- متسفانه با وجود اینکه میدونم بهش میتونم اعتماد کنم اما نمیتونم اعتماد کامل رو داشته باشم یه ترس همیشه ته دلم هی به من اخطار میده که این کار رو نکن.
2- سوالات بی پاسخ و یا پاسخ هایی غیر قابل قبول . جواب هایی که همسرم توی اون تاریخ به من داد اصلا قابل قبول نبودن و حداقل از نظر من یر قابل قبول بود . مثلا هیچی بین ما نبود و من همینطوری رفتم اونجا و یه دفعه شد و اونطوری که فکر میکنی نیست ( خدایا از این جمله چقدر متنفر هستم) .
3 - خاطراتی که هیچگاه فراموش نمیشن. مردها مثل زنها نیستن زنها وقتی خیانت ببینن دائما به این فکر میکنن ایا همسرم هنوز دوستش داره یا نه اما مردها بیشتر به این فکر میکنن که اون خیانت تا چه حد بوده و اگه مثل مورد من تا اخر قضیه پیش رفته چه اتفاقاتی ائنجا افتاده و این قضیه هی توی ذهن ادم تکرار میشه ببخشید رک حرف میزنم هنوز هم من وقتی میوایم رابطه داشته باشیم به این فکر میکنم ایا اون هم اینطوری انجامش داده و..... همه لذت از بین میره .برای همین تا اونجا که میتونم سعی میکنم رابطه جنسی رو تا اونجا که ممکنه کمتر کنم چون از نظر روحیم برای درد اور هست .
یا مورد دیگه اینکه مثلا خواهرش چند روزپیش شوهرش چدرش مریض بود و هر سه روز یه بار باید میرفت یشش میموند و همسر من میرفت پیش خواهرش تا تنها نباشه و من مجبور بودم دخترم رو نگه دارم و باور کنید اون شب چقدر بهم سخت گذشت دائما احساس میکردم که باز من بچه رو نگه داتم اون رفت بیرون و...... اعتراض هم کردم چون نمیتونستم دلیلش رو بگم اعتراض من به پای این قضیه گذاشته شد که من از خواهرش خوشم نمیاو و ....
من هم مث همسر شما تمام عکسها و تقریبا هر چیزی که از طرف تونستم پیدا کنم رو جمع کردم نمیدونم برای چی اما جمع کردم حتی پول دادم ادرس طرف رو برام پیدا کردن اما نمیدنم چیکارش میخوام بکنم.
منم مثل همسر شما بچه دیگه ای رو نمیخوام چون حالم از بچه جدید به هم میخوره یه جوریایی احساس میکنم بچه دیگه بچه خودم نیست.
میدونید الان حس من به این زندگی چی هست ؟ حس من اینه : این رابطه هیچ وقت درست نمیشه . هر چقدر همسرم میخواد بهم نزدیک بشه وقعیت اینه که من نمیتونم دیگه باهاش صمیمی بشم و همینطوری زندگی ادامه داره . به خدا اگه دختر کوچولوم نبود شاید تا حالا صد بار از هم جدا شده بودیم.
به خدا ضربه ای که همسرتون از نظر روی خورده خیلی سنگین بوده .
اما تا حالا این حرفها رو به همسرم نزدم شاید جرائتشو نداشتم . شاید هیچ وقتم بهش نگم و این وضعیت من تا اخر عمرم ادامه پیدا کنه. به خدا این خاطرات مثل اثر زخم هست روی پوست ممکنه خوب بشه اما هیچگاه پاک نمیشه. من الان هم احساس سال پیش رو دارم و هیچ چیز تغییر نکرده . هنوزم با خودم در گیرم -







) .

علاقه مندی ها (Bookmarks)