نقل قول نوشته اصلی توسط Pooh نمایش پست ها
گاهی آدم مجبوره بین بد و بدتر انتخاب کنه.

- - - Updated - - -

اینکه میگید من دارم به کمتر از لیاقت خودم راضی میشم.....

.
حد لیاقت و انتخاب بد و بدتر رو در ازدواج رو برای شما شرح میدم تا بهتر منظورمو متوجه بشین.( این قضیه مربوط به یکی از دوستانی بود که چند سال پیش تاپیک زده بودن در سایتی دیگر.. و مدام گزارش میدادن)

یه دختر خانمی بود که از خانواده ی اسم و رسم داری بودن.. وضعیت خودشونم متوسط بود البته ورشکسته شده بودن که اگر این اتفاق و چند تا دیگه رخ نمیداد سطح مالی بالایی داشتن.
ایشون سنش بالا رفته بود ... البته تلقین های دیگران و شخص خودش این جمله رو موندگار کرده بود. یک روز میبینه پسری بهش ابراز علاقه میکنه... اینم خیلی خوشحال اما پر از استرس و ناراحتی... خوشحال از اینکه بالاخره یه خواستگار خوب اومد و ناراحت از اینکه اونها شرایطی داشتن که به خانواده ایشون نمیخورد یا پسره خودش مشکلاتی داشت.
منظور از شرایط اختلاف طبقاتی فاحش یا مسایل اعتقادی و ... نبود بلکه مواردی بود که ایشون ازش چشم میپوشید.

اوایل همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه کم کم دختر فهمید که انتخاب بین بد و بدتر یعنی راه رفتن روی لبه ی تیغ و ارزش این حجم از ناراحتی رو نداره...
اون پسر شرایط مالی خوبی نداشت و دختر خانم پذیرفته بودش... اما کم کم مطالبات شروع شد ... پسر وقتی فهمید که لقمه ای بزرگتر از دهان برداشته شروع کرد به تکه تکه کردن لقمه... یعنی کوچک و کوچک تر کردن دختر
یک روز رو به دختر کرد و گفت من درس میخونم و آینده دارم... الان زمونه تغییر کرده برای دوست من که داماد شده پدر خانمش خونه اجاره کرده و ماشین براش خریدن.... یعنی به در میگفت دیوار بشنوه.
یه روز دیگه خواهرش گوشیو دست گرفت و گفت ببینین من قصد دخالت ندارما ولی بچه شما باید به لهجه ی پدرش صحبت کنه... از ما گفتن
بار دیگر پسره برگشت گفت جلوی پدر من میشینی تا وقتی که از خونه ما میره (حالا میخواد دو ماه) هر روز باید چادر سر کنی تفهیمه؟
یکبار دیگه گفته بود من وقت ندارم امشب باهات صحبت کنم پیش رفقامم بنداز واسه فردا... فردا دختره تماس گرفته بود پشت تلفن خندیده بود... بعد پسره گفته بود هییییس آروم بخند آبرومو جلوی مردم بردی !
مادر و پدر دختره تماس میگرفتن طرف جواب نمیداد.. و آخرش رابطشو کاملا قطع و سیمکارتش رو سوزوند و حس کرد لیاقتش بیشتر از این حرفاست. حتی حاضر نبود تلاش بکنه یا اینکه خانواده دختر بهش کمک کوچیکی کنن (چون کم بود) و تمام چشم پوشی ها و کمبودهایی که از جانب خودش داشت رو فراموش کرد و حتی عذر نخواست.

این پایان انتخاب هایی بین بد و بدتر هست . بد و بدتر در ازدواج معنای منفی داره و هر دوش رد شدست. آیا تنهایی بهتر نیست؟