سلام دوستان
این مدت خیلی حالم خوب بود تا دیروز که خبر بهم رسید که همسرم میخواد خود کشی کنه و گفته اگه تا فردا شب برنگرده خونه و نبخشتم خودمو خلاص میکنم زندگی بدون زنم برام معنی نداره بخودمم گفت بیا از نو شروع کنیم و ببخشم اشتباهات گذشته رو تکرار نمیکنیم مثل کوه پشتم باش و حمایتم کن منم تمام سعیم رو واسه خوشبختیت میکنم قول میدم وفلان اما من باورش ندارم میگه بیا از نوش روع میکنیم و اززندگیمون لذت میبریم میریم مشهد و خوش میگذرونیم برات قسم میخورم و ....همش از این حرفا و پیغاما میفرسته ولی من بهش گفتم بهش اعتماد ندارم و نمیتونم باورش کنم ما اصلا مشکلمون این چیزا نیست ما بدرد هم نمیخوریم و من هیجوقت تو شرایط بیکاری و اون خونه برنمیگردم و....اونم گفته خو دستم خالیه پول ندارم تو شرایط سخت کنارم باشه گفتم اینهمه بودم به کجا رسید جز نابودیم نه میخوام ایندمو بسازم
وقتی جواب رد منو شنید و دید هر کار میکنه نمیرم تهدید کرد خودکشی میکنه منم استرسشو داشتم بلایی سر خودش بیاره و یجورایی عذاب وجدان گرفتم دیشب به طرز عجیبی حالم بد شد چشمام قرمز شد و همش میاوردم بالا نمیدونم حس عجیب و بدی داشتم و فقط به خدا میگفتم کمکم کن
من اصلا راضی به نابودیش نیستم ارزوم خوشبختیشه ولی داره بد میکنه
توروخدا بگید چکار کنم اروم بشم و خیالم راحت بشه
من تصمیمم رو گرفتم ولی این روزا مدام سر دردهای عجیبی میاد سراغم و حالم بد میشه کاش بزاره راحت و تو ارامش زندگی کنم و لااقل الان از زندگیم لذت ببرم








علاقه مندی ها (Bookmarks)