سلام خدمت mina1397
میدونید من هم این حسها رو تجربه کردم و هم دوستان تجربه های معادلش رو داشتن.....واقعا سخته ....
خودم از ابتدای اشتغالم هر چی دراوردم پس انداز کردم و تبدیل به خونه کردمش به کمک پدرم و تقریبا اصلا پولی برای سرخوشی و صفا کردنم خرج نکردم تا کارام زود سر و سامان بگیره و محتاج کسی نباشم و در ضمن سربار خانواده ام هم نباشم ..برای من پول گرفتن از پدرم خیلی سخته و نمیتونم قبول کنم چیزی برام بخره و تو مراسم عروسیم که دیدم دیگه پول ندارم و چاره ای هم نیست و پدرم هم خودش با رضایت قلبی کمک میکنه شل گرفتم و عروسیمون در حد متوسط برگزار شد نسبت به عروسیهای شهرمون...
ولی وقتی دیدم خواهر خانمم پولی که باید هزینه خونه خودش میکرد رو خرج میکنه و نصفش رو پدرش میداد و نصفش رو خودش و با بقی پولش کارهای دلخواهش رو میکرد و هزینه عروسیش هم از مال من بیشتر شد ...بنظرم رسید درحقم اجحاف شده و چندسال هست من دارم با تکحقوق قسط میدم و اونا با دونفر حقوق بگیر هزینه هاشون رو خانواده هاشون تقبل کردند و خب الان زندگیشون از ما جلوتره....قطعا اگر من هم به پدرخودم و پدرزنم فشار میاوردم میتونستم مثل اونا هزینه هام رو کم کنم....اما نمیخواستم ذره ای دل چرکینی تو دل خانواده هامون باشه که اینا رفتن دنبال زندگی خودشون و ما سر پیری هم باید قرض و قوله اینا رو بدیم ...الحمدلله بعد ازدواج ما خانواده من و خانواده همسرم سفرهای پرخرج تونستن برن و این یعنی ما فشاری رو از رو دوششون برداشتیم نه اینکه فشاری رو اضافه کرده باشیم و این به زندگیمون برکت میده و دلمون خوشه...و زیاد تو این وادی ها خودمون ننداختیم وگرنه اگر بخواهیم زندگیمونو با دیگران مقایسه کنیم که یک شبه سکته رو زدیم
ولی خواستم بگم یه چیزایی هست که ما نمیدونیم تو زندگی دیگران چی میگذره .... بالاخره بعد یک مدتی دیدیم زندگیشون به مشکل خورده .. معلوم شده که پسره به اسم اینکه دارم قرضای عروسی رو میدم حقوق خودش رو میداده به خانوادش و با حقوق خانومش زندگی میکردن...خواهرخانومم بعدیکسال فهمیده بود....بعد چیز دیگه ای هم که معلوم شد گفته بودند پسره خونه داره و چون خونشون اماده نبود رفتن خونه خواهرخانمم تا خونشون اماده بشه ...بعد که خواسته بودند خونه رو اماده کنند که کوچ کنند گفته بودند پسره فقط بیست میلیون خونه رو داده و ما تو خو نش شریک بودیم و تنها شانسی که اورد خواهر خانمم این بود که اینا زمان عقد بصورت قولنامه ای نصف خونه رو به اسم خواهر خانمم زده بودند و با داستان طلاق و یکسری بی احترامی ها اینا بالاخره خونواده پسره کوتاه اومدند....یعنی بعضی خونواده ها یه عروس شاغل گیر میارن فقط میخوان تا میتونند بدوشند...
بعضی چیزا باید دل چرکینی توش نباشه وگرنه گریبانگیر میشه ...زندگی مال خودتون باشه بقیه به زندگیتون چشم نداشته باشن بهتره تا اینکه یکی مثل خواهرشوهر شما زندگی رو بخواد شروع کنه که دل شما از همین الانش از زندگیشون چرکین هست.
البته حس حسادت رو ادم تا زمانیکه تو شرایط حسادت کردن قرار نگیره نمیتونه بگه چقدر میتونه مقاومت کنه ... اما بنظرم سبک زندگیتون طوری هست که چون براتون این جنبه زندگی خیلی اهمیت داشته احتمالا اذیت میشین....اگر احترامی بین شما و خانواده شوهرتون و حتی خواهرشوهرتون هست هنوز ...بنظرم بزرگترین ضربه رو شما به این حس حسادتتون وقتی میتونید وارد کنید که با دل خوش بهترین و بزرگترین و بیشتر از حد معمول در خرج کردن برای عروسی اونا و هدیه دادن به اونا فعال باشین ..مطمئنهستم اگر با دل خوش اینکار رو بکنید تا مدتها هم حس شما به اونا و هم حس اونا به شما ارام و مثبت خواهد بود ...اسمش رو هم بگذارین میخوام چش حسود رو درارم..با ارزوی خوشبختیتون











علاقه مندی ها (Bookmarks)