ممنونم بابت تبریکات و آرزوی خوشبختی. امیدوارم همگی دوستان چه مجرد چه متاهل احساس خوشبختی بکنن و بسیار هم ممنونم که به من مشورت میدین خیلی از مطالبی که گفتین به ذهن من نمیرسید و برام کاملا جدید بود.
صبا خانم دید شما مثبته و من اینجوری فکر نکرده بودم ممکنه الان به من احساس نزدیکی بیشتری بکنه منتها چون تنها نمیشیم زیاد نمیتونم این مسئله رو متوجه بشم. حرفاتون باعث شد احساس بدم نسبت به حضور اون زن تو آرایشگاه کمتر بشه ممنونم.
خب چرا از من حس امنیت نمیگیره؟ من شاید گاهی وقتا عصبانی بشم بترسونمش ولی در برابر دیگران همیشه ازش دفاع کردم باید پیش من احساس امنیت داشته باشه نه دیگران.
اتفاقا دقیقا خودش منو مقایسه میکنه با این دوستش. میگه اونم مثل تو قلبش مهربونه نباید از روی زندگیش قضاوتش کنی! انگار کاملا من و اون زنو در یک سطح و جایگاه میبینه فقط من نقش پدر دارم براش اون خانم نقش مادر!
نمیدونم چطوری غیرمستقیم ازش بخوام از اون خانم حرف بزنه فعلا که البته نمیخوام اصلا اسمشم میاد حالم یه جوری میشه. سخته فکر کنی رقیب عشقیت یه زنه و بهش هم باختی.
ممنونم خانم پاییزه
من نمیتونم الگوی زنم باشم چون تز فکریمون متفاوته. من فکر میکنم زندگی یعنی کار و پول دراوردن خانمم فکر میکنه زندگی یعنی تفریح و خوش گذرونی و نهایتا خرید کردن. گاهی بهم میگه من اهل حال نیستم خب نمیاد منو که قبول نداره الگوی رفتاری خودش بکنه. منم بخوام شبیه اون رفتار کنم که ازم پندی رو قبول کنه دیگه خودم تاثیر گرفتم ازش جای اینکه تاثیرگذار باشم و اون میشه الگوی من جای اینکه من باشم. همین الانم بهم گفته دو هفته اصلا سیگار نکش و من با اینکه برام واقعا سخته و تابحال همچین کاری نکردم قبول کردم. من کار سختی که اون ازم میخواد حاضرم انجام بدم ولی برعکسش نه به زبون خوش پند و تاثیری نمیگیره ازم.
من بهش گفتم ببین زن پسر عموم چه زن مطیعیه رو حرف شوهرش حرف نمیزنه این چند روز که اینجان ازش یکم یاد بگیر. فردا شبش دیدم نشسته بغل گوش اون زن یه سره داره پچ پچ میکنه بهش میگم چی در گوشش میگفتی میگه مسائل زنانه بود! اگه چیز بدی بهش یاد داده باشه فردا اون دوتا تو زندگی به مشکل بخورن میان یقه منو میگیرن که جلوی زنتو نگرفتی. خودش الان یه پا استاد شده به شیطون درس میده دیگه از کسی پند و نصیحت نمیگیره.
دوستشم ده سال ازش بزرگتره آره اگه همسن و سالش بود شاید میشد یه جوری به خانمم بگم برو نصیحتش کن البته فکر نمیکنم اینجور آدم ها پند پذیر باشن چون این خانم از سر نیاز مالی همچین کاری نمیکنه خودش آرایشگاه داره. فقط خدا میتونه همچین آدم هایی رو به راه درست هدایت کنه.
خانم پاییزه یکی از دوستان چند وقت پیش به من گفتن برم تاپیک های شما و چند نفر دیگه رو مطالعه کنم چندتا از تاپیک هاتونو خوندم ولی نه همه رو. متوجه شدم گویا شما هم دوستی داشتین که همسرتون باهاش مخالف بوده جسارتا میخواستم بدونم اون خانم رو به خاطر همسرتون از زندگی حذف کردین یا خیر و اگر حذف کردین چی باعث شد راضی شدین اینکارو بکنید؟
ممنونم خانم آرام از تذکری که راجع به اهمیت ابتدای زندگی دادین. نمیدونستم ماه های اول انقدر اهمیت داره کار سخت شد. من برعکس فکر میکردم اشکالی نداره اول ها اگه مشکلی بود بعدا کم کم با هم سازگار میشیم. ولی اینجوری که میگین خیلی افتضاحه که من نتونستم به اون سطح از نزدیکی و صمیمیت با زنم برسم و احتمال زیادی هم میدم که بعد ماه عسل درگیری و اختلافات زیادی برامون پیش بیاد. اگه خود ماه عسل مشکلی پیش نیاد تازه. من واقعا هم خیلی علاقه دارم هم احساس نیاز میکنم که از نظر عاطفی بهم نزدیک بشه ولی نمیدونم چطوری دیگه هرکاری به فکرم میرسیده و اینجا هم راهنمایی گرفتم امتحان کردم نیاز دارم زنم هم نیازها و نگرانی های منو درک کنه و یکم بخاطر من چیزهایی که اعصاب منو بهم میریزه مراعات کنه ولی شاید چون من نمیتونم خیلی احساساتی حرف بزنم ناراحتی منو درک نمیکنه. نمیدونم واقعا. ولی بده اگه همین اوضاع فعلی قراره شالوده و آینده زندگی مشترکم باشه.
من به بهبود اوضاع در آینده امید بسته بودم. به اینکه مثلا بچه دار بشیم و بهم نزدیک تر بشیم.
- - - Updated - - -
تشکر بسیار خانم گیسو کمند گرامی از پاسخگویی شما.
با توجه به نقل قولی که کردین یعنی چون من گفتم قلب ندارم میفرمایید خودم رو دوست ندارم؟ من میگم قلب و احساس چندانی ندارم چون خودم رو با دیگران مقایسه میکنم. مثلا ده سال پیش تو کارگاه یه آدم بیشعوری آچار سه نظام رو روی دستگاه تراش خاموش گذاشته بود رفته بود. نفر بعدی که دستگاه رو روشن کرد آچار از روی دستگاه تراش پرت شد و با شتاب زیاد مستقیم خورد وسط سر یه بنده خدایی و درجا مرد. صحنه چندشناکی بود که توضیح نمیدم ولی همه حالشون بد شده بود یکی میزد تو سر خودش یکی گریه میکرد یکی بالا میاورد من تنها کسی بودم اونجا حس خاصی نداشتم و میخواستم برگردم سر کارم. اونقدر بی تفاوت بودم که منو فرستادن خبرشو به خانواده ش بدم. فقط وقتی زن و دختربچه شو دیدم حالم منقلب شد و احساس کردم سخت ترین کار روی زمینو باید انجام بدم. منظورم اینه که خودم متوجه هستم احساساتم کمتر از دیگرانه و دیرتر از آدم های نرمال هم احساساتی میشم. این مسئله رو پذیرفتم.
منم مثل بقیه آدم ها زندگی میکنم خوابم معمولا یکم کمتره که عادت دارم و اذیتم نمیکنه غذام ولی مثل بقیه ست یه موقع که حرفه ای بوکس کار میکردم برای حجم آوردن روزی هفت هشت وعده غذا میخوردم الان ولی مثل بقیه چهار پنج وعده میخورم. هنوز گاهی ورزش میکنم ولی تفریحیه دیگه. از کارتون خیلی بدم میاد خب ولی سالی سه چهار تا فیلم سینمایی اکشن و تخیلی خوب میبینم. عید امسال برای اولین بار یه سریال هم دیدم. البته نصفه مونده هنوز. خب خیلی وقت نمیکنم ولی منم از تفریح کردن یا بازی کردن لذت میبرم. صندلی داغ شما اینجا برای من تفریح بود با اینکه از خوابم باید میزدم ولی اگه خانم پاییزه گریه شون نگرفته بود میگفتم بهم خوش گذشت.
عاشق یادگیری هستم و برای حرفه م خودمو به روز نگه میدارم برای دیگران ممکنه یه کارایی مثل یادگیری عذاب آور باشه برای من یادگیری چیزی که تخصص فن خودمه لذت بخشه.
اخبار ماشین هارو خیلی دنبال میکنم چون عاشق ماشینم. این کاریه که تنهایی و کاملا برای دل خودم انجام میدم.
راجع به مراقبت هم من زیاد به سلامتی و امنیت و آرامش فکر نمیکنم نه اینکه اینا مهم نباشن مهم هستن ولی چیزهای خیلی مهمتری برام وجود داره. پول که باشه اینا هم خودشون میان. به خورد و خوراک و بهداشت و سر و وضعم میرسم ولی مثلا مریض بشم نمیرم دکتر مگه اینکه به حال اغما بیفتم دیگران منو ببرن با پای خودم نمیرم. هیچ وقتم دنبال امنیت و آرامش خودم نبودم فکر میکنم رسالت هرکسی تو زندگی مشخصه و رسالت منم هیچ وقت این نبوده دنبال رفاه و آرامش خودم باشم. برای آرامش و امنیت و سلامتی کسانی که دوستشون دارم حاضرم جونم رو هم بدم و فکر میکنم هدف اصلی زندگی من این تعریف شده که تامین کننده باشم نه مصرف کننده.
راجع به خونه مجردی هم خودم میدونستم دارم کار بدی انجام میدم و نمیخواستم اونجا مکان خوش گذرونیم بشه میخواستم فقط اگه عصبانی شدم و نمیتونستم خشممو کنترل کنم برم اونجا فقط برای خواب. میخواستم کیسه بوکسم ببرم یه جورایی تفریح محسوب میشد که دیگه خونه رو پس دادم.
هرچند الان با توجه به اینکه میبینم دو روز طول میکشه تا من عصبانیت شدیدم به میزان قابل قبولی کنترل بشه اونم به کمک دوستان اینجا حس میکنم یه جایی واقعا نیاز دارم بتونم از اتفاقات بد پیشگیری کنم ولی بازم یه جایی برای خوش گذرونی رو خیانت کارانه میدونم. نهایتا عصبانیتم حل نشه باید برم پیش برادرم بمونم. بحث این نبود که تفریح دوست ندارم یا خودمو دوست ندارم بحث این بود که پناهگاه مخفیانه رو عدم صداقت و یه جورایی نامردی میدونستم و خودمو لایق جایزه و خوش گذرونی در اون شرایط نمیدونستم. قبلا اینجا گفته بودم که هر قانونی برای اطرافیانم دارم چندبرابر سخت ترشو برای خودمم دارم.
- - - Updated - - -
راجع به اون مسئله هم ممنونم بابت پیشنهادات و نظراتتون
من هم با این رسم ها مخالفم و به نظرم دوره این کارا سر اومده دیگه ولی از اونجایی که ید طولایی دارم در ناراحت کردن خانمها نمیخوام زن های فامیلم رو هم ناراحت کنم. وگرنه روشو دارم برم بگم به شما ربطی نداره.
از دروغ و فریب هم بدم میاد و نشانه ضعف میدونم. نمیدونم بتونم در عمل واقعا دستمال الکی نشون بدم یا نه. بگم سیکل زنانه یا خسته ایم و اینا هم ممکنه شک برانگیز بشه براشون زن ها داستان پراکنی میکنن این مواقع. نمیخوام پشت سر زنم حرف دربیارن.
من فامیلامو سالی یه بارم شاید نبینم اون موقع که کمک نیاز داشتم هیچ کدومشون نبودن پول میخواستم تنها بودم برای بچه بزرگ کردن تنها بودم برای خواستگاری رفتن تنها بودم الان که دیگه نیازی بهشون ندارم هرکدومشون میخوان نقش مادرو برام بازی کنن و اصرار هم دارن که بالاخره یکیشونو جایگزین مادرم در این مراسم بدونم همشون آدم های خوب و مهربونی هستن ولی میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است. منم دیگه تو این سن نه نیاز به مادر دارم نه پدر. برای عقدم هم نیومده بودن انتظاری از کسی نداشتم خب هرکسی زندگی خودشو داره ولی دیگه دخالت توی این مسائل خصوصی هم نباید داشته باشن. بهرحال نمیتونم هم وقتی منزل من ساکن هستن رسم مهمون نوازی رو بذارم کنار یا بگم بزن و بکوب راه نندازین و ساکت باشین دور از ادبه. اگر مهمون من نبودن یعنی روستای خودمون بودیم میشد مستقیم بگم برین خونه هاتون همچین کاری نمیکنیم ولی وقتی مهمون هستن نمیشه جلوشونو گرفت بهرحال شب منزل من هستن و میخوان بزن و برقص راه بندازن. بهترین کار فکر کنم همونه که بهشون بگم میخوایم دو نفری تنها باشیم و خودمون بریم هتل. خانمم هم لابه لای حرفاش گفت آخر شب فضای عاشقانه میخواد که البته هنوز نمیدونم منظورش دقیقا چیه ولی فکر کنم شلوغی خونه در تضاد با فضای عاشقانه باشه. میتونم هتل اتاق بگیرم سفارش بدم آخر شب گل و شمع بچینن تا برسیم. تو خونه نمیشه با این همه آدم سورپرایزش کنم از این چیزا خوشش میاد یه بار هتل شیراز اینکارو کردم تا چند هفته هرجا میرفتیم برای همه تعریف میکرد و خوشحالش کرده بود گل خیلی دوست داره.
ایده هتل فکر کنم هم به چشم دیگران بی احترامی نیاد و ناراحتشون نکنه هم خانمم رو خوشحال کنه. بخوان الگوبرداری هم کنن و اون رسمو بذارن کنار جایگزین خوبیه.









علاقه مندی ها (Bookmarks)