سلام دوست عزیز این حکایت روهرچندتکراری امابخونید:
گنجشکی محزون با خدای خود شکوه کرد که :
پروردگارا صبحگاهان طوفانی فرستادی که آشیانم را به زیر افکند. من با تو چه کرده بودم و کدام گوشه سلطنتت را تنگ کرده بودم که مستوجب چنین عقوبتی شدم ؟
خدای فرمود:
ماری بزرگ در کمین تو و جوجه هایت بود در حالیکه تو در خواب خوش بودی . بادی در راه بود فرستادمش تا لانه ات را به آرامی واژگون کند تا از نیستی برهی !
«چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید حال آنکه خیر شما در آن است» بقرة آیه 216
........................
اگربه خدا ایمان دارید پس اجازه بدید که هرکارکه میخواهدانجام بدهد.
اگه اون آقادلش باشماباشه بازهم میاد اگه هم نباشه هرچیزی روبهونه میکنه.
به خداتوکل کنید
عمر که بی عشق رفت
هیچ حسابش مگیر...
علاقه مندی ها (Bookmarks)