خیلی ممنونم که انقدر دلسوزانه با بنده همفکری میکنید و مشورت میدین.
خانم آرام سال نوی شما هم مبارک باشه. ممنونم از صحبت های خوبتون. بله یکی دو ماه دیگه شاید فرصت مناسب تری باشه برای رسیدگی به این پرونده. من این بار به دلیل نزدیکی به عروسی نتونستم مثل دفعات پیش با یک روش علمی جلو برم.
خانم مستانه متاسفانه من رابطه خوبی با پدر و مادرش همین الانم ندارم. البته احترامشون رو از بعد عقد بیشتر دارم نگه میدارم ولی بخاطر سابقه بدی که قبل عقد برای خودم درست کردم پیششون و اینکه قبلا تهدیدشون کردم و یه سری مسائل دیگه این چندساله که من با خواستگارهای خانمم داشتم الان هرچی بگم بهشون میدونم فقط باهام در می افتن.
خانم دلجو نظر شما کارشناسیه قطعا. من زیاد آدم سیاست مداری نیستم ولی سعی میکنم یاد بگیرم. اون لینکی که جملات عاشقانه و کارهای عاشقانه یاد میداد و به من معرفی کردین خیلی خوب و کمک کننده بود هنوزم دارم از توش تقلب میکنم. اینکه تظاهر کنم با این رابطه مشکلی ندارم رو هم درست میگین اگر از ابتدا میتونستم همچین تظاهری کنم حداقل در جریان مسائل قرار میگرفتم. متاسفانه از این سیاست ها بلد نبودم الان ولی الکی بهش گفتم مشکلی با اومدن دوستش ندارم. دارم یاد میگیرم.
انقدر واریانس نظراتی که گرفتم در مورد این مسئله، زیاد بود که سردرگم شده بودم باید چی کار کنم. اولین بار بود که با فلوچارتم نتونستم بهترین راه حل رو پیدا کنم. دو روز با خودم درگیر بودم چی کار کنم که درست باشه. دیگه دیشب آخر شب زنگ زد بهم گفت ناراحته از دعوامون نصفه شب رفتم دنبالش آوردمش پیش خودم. فقط این صبر و فاصله دو روزه خیلی کمکم کرد که از اون حالت عصبانیتی که میخواستم بزنمش دربیام و البته صحبت های خوب شما که همگی توصیه کردین حرکتی از روی احساس عصبانیت نکنم خیلی کمکم کرد به خودم مسلط باشم. دستتون درد نکنه.
من بهش گفتم که خوشم نمیاد اون خانم بیاد جشنمون ولی اگر تو برات خیلی مهمه و اینجوری خوشحال تری اشکالی نداره و منم دیگه مخالفتی نمیکنم چون کل این جشن و مراسم در اصل برای توا و بقیه بهانه هستن منم که نیاز به جشن عروسی ندارم بهش گفتم شادی اون برام اولویت داره و از هرچیزی مهمتره و اگه اینجوری شادتره پس اوکی. سعی کردم با وجود ناراحتی در مورد این مسئله، باهاش مهربون باشم یادمه ویس های دکتر حبشی رو که گوش میدادم میگفت رویدادها و مسائل مثل همین جشن ها و عروسی و حاشیه هاشون همیشه در ذهن خانمها موندگار میمونه و منم نمیخوام جریانات عروسی برای خانمم سال های بعدی یادآور هیچ خاطره تلخی بشه. این مدتم سعی کردم تمام تدارکات جشن به میل خانمم باشه هرچیزی خواست فراهم کردم و دلم نیومد دیگه این یه هفته مونده به عروسی بزنم خراب کنم اونم بخاطر یه آدمی که قبلا هم یه دور به رابطه م صدمه جدی زده. هرچند خودم تو اذیتم و الکی بهش گفتم اشکالی نداره و برام مهم نیست خیلیم برام مهمه اتفاقا.
یکیم اینکه فکر کردم نمیتونم جلوی هرکی که دشمن یا حسوده رو بگیرم نیاد تو عروسی بهرحال یه عده ای میان که یا من ازشون خوشم نمیاد یا اونا از من یا جفتش. اینم یکی مثل بقیه اونا. راهش به نظرم اومد اینه لبخند بزنم و نشون بدم برام این آدما عددی نیستن.
نمیدونم کار درست رو انجام دادم یا نه. خب فکر میکنم خانمم خوشحال شد دعوامون نشد دیگه اینا نتایج خوبه اگه میرفتم باهاش دعوا میکردم یا میزدمش خیلی بد میشد بخصوص در این برهه. حتی خودش بدون اینکه من بهش بگم قول داد دیگه بعد پاتختی با این دوستش رابطه نداشته باشه و گفت این بارم نمیتونسته برای عروسی دعوتش نکنه چون دوستای مشترکشونو دعوت کرده اینم باید میگفته. البته من نمیدونم این دفعه دیگه حرفشو باور کنم یا نه چون هربار که قولشو باور میکنم و میزنه زیرش نه که قلبمو بشکنه من قلبی به اون صورت ندارم که بخواد بشکنه فقط رو اصول حرکت میکنم ولی وقتی سر قولاش نمیمونه و از پشت بهم خنجر میزنه یه جوری میشم.
ولی اومدم امشب نت دیدم یکی از خانمها لطف کردن برام یه پستی گذاشتن که من رو یکم عمیق تر به فکر برد که باید ناراحتیمو نشون میدادم و اینجوری که تو همه چی دارم کوتاه میام منو در آینده تبدیل میکنه به یه شوهر افسرده براش یا پرخاشگر که من همین الانشم پرخاشگرم. احساس افسردگی نمیکنم هنوز ولی احساس رضایت هم ندارم دیگه حس میکنم کرک و پری برام نذاشته و خلع سلاحم کرده نمیدونم همه مردها قبل عروسی اینجوری میشن یا من فاتحه م خونده ست دیگه هرکاری میخواد میکنه و من در نهایت فقط باید بیام اینجا راجع بهش حرف بزنم و اعصابمو آروم کنم که دستم بلند نشه و دوباره برم آماده ضربه بعدیش. زنم رو خیلی دوست دارم ولی این اون سبک زندگی ای نبود که اصلا یه درصد تصورشو میکردم.
نمیدونم چی درسته اگه یه نرم افزار بود سوالاتتو میپرسیدی پاسخ علمی و قطعی بهت میداد خیلی خوب میشد. من نمیدونم حقیقتا باید خوشحال باشم و قدر این همه خوبی که همسرم داره رو بدونم یا از قسمت های بدی که تو رابطه مون هست و اینکه همش من یک طرفه باید تلاش کنم و کوتاه بیام ناراضی و معترض باشم. خب وقتی به گذشته م فکر میکنم که هیچ وقت نمیتونستم تصور کنم همچین دختری حتی با من حرف بزنه چه برسه راضی بشه زنم بشه و به من عشق و خانواده بده میگم باید قدرشناس باشی و حق شکایت نداری ولی وقتی یه سری از انتظاراتمو نگاه میکنم میگم مگه اینا چه سختی داشته که برآورده نشده یه جوری میشم. و اینکه مثلا اینجا میبینم زن های دیگه خیلی بساز هستن و با همه جور مردی کنار میان ولی زن من رو موندنش تضمینی نیست و من باید خیلی مراقب باشم از دستش ندم.
ترسم از عروسی و زندگی مشترک حس میکنم ریخته دیگه احساس خاصی ندارم فقط یه جور خلا و کمبود حس میکنم که نمیدونم دقیقا چیه. امیدوارم تا هفته آینده این حس از بین بره
فردا که دکترم میاد و میخوام برم دیگه آرام بخش بگیرم دیگه این دفعه استفاده کنم شاید بهش گفتم یه چیزیم برای پیشگیری از افسردگی بده.
ممنونم از راهنمایی هاتون








علاقه مندی ها (Bookmarks)