سلام
من این مشکل را با هسمرم دارم من و اون با هم 8 سال تفاوت سنی داریم .
اون چون سنش بیشتراز منه دوست داره من همیشه به حرفاش گوش بدم و نظراتشو قبول داشته باشم، خیلی وقتها مجبورم می کنه که اون طوری که اون دوست داره باشم .همسرم فرزند اول و پسر ارشد خانواده شون از همون ابتدا خیلی جایگاه قوی برای خودش درست کرده همه روش حساب می کنند و حتی تو فامیل زبان زد همه است.
کارشناسی ارشد داره ولی من تازه ترم دوم دانشگاهم .
. آدم متوقعی هست نه تنها در رابطه با من بلکه با همه همینطوره با مادر و خواهر و برادر و دوستاش . اون دلش می خواد تو هر شرایطی که هست همه درکش کنند و حواسشون باشه که باعث ناراحتیش نشند به حرفاش گوش بدند و اون طوری که اون دلش می خواد رفتار کنند خلاصه هر جا که باشه چنان جو وحشتناکی ایجاد می کنه که همه سعیشون بر اینه که کاری نکنند که دردسری ایجاد بشه .ولی بیچاره تر از همه، این منم که دارم باهاش زندگی می کنم دیگه خودمو فراموش کردم شدم اون چیزی که اون دلش می خواد دیگه آرزوهام و خواسته هام و علایقم همه همه را به خاطر اون زیر پا گذاشتم. من آدم قانعی هستم سعی می کنم چیزی را ازش درخواست نکنم .یا حد اقل از طریق اون بهشون دست پیدا نکنم . سعی می کنم همیشه جو خونه آروم باشه هیچ وقت باهاش جر و بحث نمی کنم و می گذارم همیشه حرفشو بزنه .البته کاش حرفاش حرف بود ولی همیشه عیب و ایراد گرفتن از همه چیزه،مثلا چرا اینو اینجا گذاشتی ، چرا غذا این جوری، این چه بویی که می یاد ، چرا این لامپ روشنه ، چرا صدای تلوزیون زیاده ، این شماره کیه ، چیکار داشت ، کجا زنگ زدی چرا الان زنگ زدی ،این چیه خریدی چرا جنسش این جوریه چرا این مدلیه و. ..خلاصه هزار جور ایراد گرفتن و گیر دادنهای بیجا.
تازه با این همه بد اخلاقیاش و حوصله سر بردنش توقع داره مثل یه پروانه دورش بگردم و بهش محبت کنم و مدام بگم دوسش دارم .
آخه شما بگید با این کاراش دیگه جایی برای دوست داشتن هم می زاره .من نمی تونم حالا تمام مسائل را عنوان کنم. خلاصه اینکه گاهی وقتها چنان از دستش خسته و متنفر می شم که دوست دارم یه بلایی به سر خودم بیارم تا از دستش خلاص بشم
من آدم تو داری هستم سعی می کنم که دیگران خیلی از مشکلاتم باخبر نشند مخصوصا خانواده ام، چون دلم نمی خواد نظر دیگران نسبت به اون بد بشه .
همیشه سعی می کنم که جلوی دیگران احترامشو داشته باشم و کاری نکنم که شخصیتش درمقابل دیگران کوچیک بشه در حالی که اون در مورد من این طور رفتار نمی کنه و پیش دیگران هر طور که دلش بخواد رفتار می کنه .
این قدر شبها تا صبح منو مجبور کرده تا در مورد مسئله ای براش توضیح بدم و قانع بشه که دیگه از شب هم بدم می یاد. دست به هر کاری که می زنم همیشه اظطراب اینو دارم که نکنه باب میل اون نباشه نکنه بدش بیاد و هزار نگرانی دیگه .
موقع اومدنش که می شه دچار اظطراب می شم وقتی نیست خیلی راحترم حتی وقتی مسافرته دلم به زور براش تنگ می شه البته مدام باید تماس بگیرم و بهش بگم دلم براش تنگ شده و دوریش برام سخته. .
اگه باز سوالی داشتید بپرسید ممنون می شم که کمکم کنید








علاقه مندی ها (Bookmarks)