خیلی ممنون از بازخورد بزرگواران...برای من که نمیتونم برای مسائل زندگیم حتی با خانواده پدری خودم درددل کنم و دوستانم هم ظرفیت محدودی دارند و راجع به روابط خانوادگی نمیشه ریسک کرد....جوابها و راهنمایی بمنزله این هست که حرفهای من شنیده میشه و وقتی پاسخ میدن یعنی بن بستی بدون راه حل پیش رو ندارم و این ارومم میکنه.سپاس
اما فرصت دادن به زندگی: ترسی که از رفتارهای موقتی همسرم دارم...نگرانم میکنه که مثل قبل قراره دوباره خام بشم و یک زندگی ای که اینده ای نداره رو ادامه بدم و چندسال دیگه از زندگیمون بیهوده بگذره و از همه بدتر اینکه تا قبل از سه ماه پیش من تحمل میکردم و طوری رفتار میکردم که همسرم اسیب نبینه...ولی وقتی دیدم ازخودگذشتگی هام(کلا توقعات و انتظارات از زندگیم رو فراموش کرد و موقتا بیخیال بودم به امید یک گشایشی)در برابر وابستگی عاطفی همسرم به کسانی که در کار نمک به زخم زندگی پاشیدن فعال هستن، نمیتونه کارگشا باشه و همچنان نمیتونه اونطور که بمن ارامش میده از خانوادمون دفاع کنه احساس عدم امنیت کردم و تو خودم فرو رفتم و خانمم زیاد پیله کرد تا زیر زبونم رو بکشه و من با ناراحتی مسائلی مطرح کردم از جمله اینکه چرا وقتی به خانواده اش ازنظر عاطفی وابستگی داره انکار میکنه و توقعات عاطفی اش رو صادقانه بیان نکرد تا من تکلیفم رو بدونم و این چندسال سرکارم گذاشته.رفتیم پیش مشاور و متاسفانه کار ازینجا به بعد بدتر شد....مشاور حرفها و ناراحتیهای ما رو بهم انتقال داد و این بیشتر ازردم میکنه..خانمم موقعی که میخوام موضوع ناراحتی رو مطرح کنم یک فرار رو به جلو رو با انکار موضوع اتفاق افتاده شروع میکنه و بعد با فرافکنی یه سوتفاهم ساختگی مطرح میکنه که دیگه بحث از ناراحتی من منحرف میشه و حالا من باید اول موضوع مطرح شده خودم رو اثبات کنم و بعد موضوع فرافکنی شده همسرم رو رفع رجوع کنم و در کل بعد چندساعت که میبینه تو خودم هستم میاد و معذرت خواهی میکنه و جمله کلیشه ای رو مطرح میکنه و ..باقی ماجرا بدون اینکه مسئله ما حل بشه که اصلا راجع به چی صحبت میکردیم...بعبارت ساده کلا سرکارم گذاشته..بهمین خاطر یکسالی که من نظرم رو میگفتم کلا زندگی رو تعطیل کرده بود....یک شب در میون بخاطر رفتار نامناسب خانواده خودش و اطرافیان و حتی اتفاقات ساده ساعتها گریه میکرد(بعد دو سال از زندگی اعتراف کرد که فلان کسش گفته هرچی شد تو زندگی بزن زیر گریه حل میشه...خدا ازش نگذره).(مهمونهای خانواده من رو پذیرایی نمیکرد و خودم میکرد غذاهای نافرم برای مهمونها میپخت و وقتی میپرسیدم میگفت من غذا رو مزه نمیکنم و میارم سر سفره،وسایل میموند تو یخچال کپک میزد از میوه تا خیلی چیزای دیگه و وقتی یخچال رو تمیز میکردم ناراحت میشد..اگه من مریض میشدم بجای رسیدگی بمن خودشم میخوابید..و اگر مسافرت میرفتیم فقط قیافه ناراحت میگرفت و مدام بهونه...موقعی که مهمون میومد اخم میکرد و با مهمونا حرف نمیزد....و موقعی که مهمونی هم میرفتیم تا خونه بودیم خندون بود همینکه میرسدیم اونجا 180 درجه عوض میشد برج زهرمار میگفتم خانم نکن اینکاررا رو اخه چرا ای میکنی میگفت دست خودم نیس!)....و خیلی اتفاقات ناراحت کننده در ادامه که بیانش دوباره دلم رو داغ میکنه....تصمیم گرفتم برای اینکه بسازمش من همونی که میخواد رو بگم...وقتی نظراتم رو میگفتم بهم میگفت اینو نباید بگی تو باید بگی فلان و بهمان.و اینطوری کمکشکردم تا اعتماد بنفسش رو پیدا کنه و اینطور هم شد و الان تا حدود زیادی در اداره زندگی موفق شده.
من به همسرم نمیتونم اعتماد کنم.وقتی رفته بودم خواستگاری با صدای اروم حرف میزد و من هرچی میگفتم و نظرش رو میپرسیدم تایید یا موافقش رو میگفت..وقتی خواستگاری رسمی رفتیم سینه سپر کرده بود با اعضای خانوادم چطوری رفتار میخوای بکنی و فارغ التحصیل شده بود ولیازم خواست وام دانشگاهش رو باید تسویه میکردم. وقتی عقد کردم با اخم باهام حرف میزد...وقت روز عروسی یک کلمه باهام حرف نزد حتی نگام نمیکرد....با تکبری بود که انگار من غلامم! نصف خونه رو که بنامش کردم سرکشی ها شروع شد..مخالفتها و جر و بحث میکرد....واویلایی بود بنظرم فقط میخواست بار هزینه خودش رو از رو دوش خانوادش سبک کنه...یعنی اونموقع مطرح میکردم رفتارش تنظیم نیست از مشاور تا نزدیکترین دوستاش و خانوادم میگفتن اولش بعذا درست میشه...سراسر زندگیمون انتقام ناراحتی خانوادش از رو ازم گرفت...من نمیتونم بهش اعتماد کنم اون وابستگی رو داره و وا داده و الان که سکوت کرده ..بعدا با وجود بچه چی میخواد تربیت کنه..میتونه بگه این خانواده من پدرمون رو در میارن؟بچه با خودش هزارتا حاشیه وارد زندگیمون میکنه..حداقل جدابشیم با اموالی که ازمن بعنوان مهریه مگیره خواستگار خوب پیدا میکنه و دامادی نصیب خانوادشونمیشه میتونه طعم زندگی رو بچشه و از من انتظار نداشته باشه ذلیل انتظارات و رفتارهای خانوادش باشیم.ممنون از راهنمایی هاتون....مشاور میگه من باید بعنوان مقصر رفتارهای خانمم همکاری کنم...میخوام ببینم ایا همسر من میتونه به مشاور بگه کدوم کمبودهاش بخاطر خانوادش بوده؟!چرا حالا که من شاکیم همه رو با وجود من داره رو دوش من سوار میکنه که زبونم رو کوتاه کنه؟!میدونم این زندگی چیه اخرش ولی واقعا قانع کردن خانمم سخته....خیلی لحظه ی تلخی بود برام...من زمان مجردی یه مشاور داشتم که رفتیم پیشش ..دیدم چون مراجع قبلیش بودم داره خیلی تندمیتازه به خانمم و من روشنگری کردم و دیگه پیش اون نبردمش..یه مشاور خوب دیگه پیدا کردم اونم همینکارو کرد و باز چون منصف نبود رفتیم پیش یه خانم که خودش پیدا کرده بود ولی خانمم اصلا در برابر یکه تازیهای اون و برداشت های غلطش ازمن موضعی نگرفت و گفتم من نمیام پیش این کس دیگه پیدا کن... دفعه بعد که تنها رفت قیافه اش برزخ شده بود و از چشاش اتیش میبارید محبتش رنگ باخته ....میگه پیش اون نریم راجع به شما منصف نیست...در همه مواضع زندگیمون اینطوری بوده تا جایی که من رفتار خانواده و اطرافیانش رو تحمل میکنم لام تا کام واکنش نشون نمیده....رفتیم خونه خواهرش بچه اش رو ببینیم موقع که بچه بما رسید تا بچه رو بغل کنیم و دعا کنیم دوربینشون رو خاموش کردن..مادر خودش متوجه شدو اعتراض کرد ولی خودش همینطوری نشسته بود...من کوچکترین رفتار مادرم رو مدیریت میکنم مثلا وقتی ظرف غذای منو پرملات میریزه بطور اشکار ظرفامون رو عوض میکنم و راجع به علت کارش همونجا توضیح میخوام...و انتظار دارم همسرم سیب زمینی نباشه....چون قبل ازدواج که رفت و امد داشتیم همچین شخصیتی رو بروز میداد و راجع به رفتارها نابجا خانوادش همونجا پیش ما اظهارنظر میکرد....از بدبختی من فیلمش بوده برای جلب نظر من....ولی الان چه فایده ای داره دیگه...چطور روی همسری حساب باز کنم که حس عاطفی خانوادش و گفتارهای نغز و توصیه های خانوادگیش درست و غلط رو تحت تاثیر قرار میده .کافیه راجع به یک موضوعی مادرش ازش گلایه کنه بلافاصله همون کار رو میکنه درست و غلط هم نداریم.چطور نگران رفتارهای اینده اش نباشم...چرا زندگی رو اداممه بدیم که همش قرار مشاجره وناراحتی باشه و فرزندی داشته باشیم با وابسته های درجه یک اسیب دیده و همچین متوجه مشکل رابطه منو و مادرش بشه و دچار اسیب بشه...شما منو نمیشناسید دلیلی نداره بخوام دروغ بگم من تا الان زن دیگه ای رو زیرنظر نگرفتم که بدونم با اون خوشبخت میشم که دلیل بشه من ترک زندگی کنم...واعا از روی اینده نگری میگم.ببخشید خواننده گرامی طولانی شد همینجا قطعش میکنم