ممنونم الهه خانم. البته که من متوجه قصد و نیت خیر شما شدم و ازتون هم خیلی ممنونم. عصبانیت من به علت افکار خودم بود که به سرم زد.
برادرم از من گله نداره من این مدت حس خیلی بدی پیدا کرده بودم نسبت به خودم که همه اینجا میگفتن کار خیلی بدی در حقش کردی ولی چند وقت پیش که مریض شد یه مدت بیمارستان خوابیده بود فرصت شد یه شب راجع به این مسئله باهاش در لفافه صحبت کردم و خیالمو راحت کرد چون تو موقعیتی نبود که از من بترسه و الکی چیزی بگه. بعضی رفتارهای منم زیاده روی بوده باهاش بخصوص بچگی خیلی بهش سخت گرفتم ولی خودش فکر میکنه به من مدیونه و از من ناراحت نیست. خداروشکر هیچ کدوم از بدی های منم پیدا نکرده. هم آرومه هم خیلی احساساتی. شخصیتش خیلی خیلی سالم تر از منه. شایدم اون ذاتش کلا خوب بوده و به مادرم رفته که مثل من نشده و از منم کینه پیدا نکرده. من بیشتر شبیه پدرم شدم
ولی فکر نمیکنم پدر بدی بشم فقط فکر میکنم نمیتونم بچه دختر داشته باشم
راجع به دلیل پدرم گفتین اگه میگفت واسه تربیت و اصلاحت بود شاید بازم با خیلی از کاراش کنار نمی اومدم ولی حداقل فرض دوست داشتنی که شما در سوالتون مطرح کرده بودین برام پذیرفته بود میگفتم خب همین راهو بلد بوده. یه سری از کاراشو حتی میتونستم ببخشم یا حداقل قانعم میکرد
ولی جز جنون و دیوونگی و اثرات مواد هیچی نبود هیچ قاعده و قانونی وجود نداشت که بدونی اگه طبق اون رفتار کنی امنیت داری مودی تغییر فاز میداد هروقت میخواست هرکار میخواست میکرد. از بی منطقی و سواستفاده کردنش از قوانین خودشم متنفر بودم.
جالبیش اینه که زنش هم دوتا پسر داره ولی رابطه ش با اونا که بچه های خودش نیستن خوبه!
یا اگه پشیمون بود هم میشد بهش فکر کرد که اینم نیست همیشه از من طلبکاره
گاهی تو یه جمع با افتخار منو به دیگران معرفی میکنه که با فلان آدم های کله گنده در تماسم و فلان کارو دارم انجام میدم یه جوری رفتار میکنه انگار اون منو به جایی که هستم رسونده!
گاهیم که علنا به خودم میگه من از تو مرد ساختم! یا چیزی ازم میخواد همیشه میگه من باعث شدم تو به اینجا برسی و هرچی داری بخاطر منه باهاش بحث کنم میگه من خواستم که تو بوجود اومدی دقیقا انگار یه چیزیم همیشه بدهکارم بهش. حتی اگه بی رحمی و بی مسئولیتی اون باعث یه اتفاقات مثبتی در زندگی من شده باشه در کل این اسمش ساختن نبوده بیشتر خراب کردن بوده. من تبدیل شدم به یه آدم قلدر که هیچ کس نمیتونه با احساساتش همدردی کنه یا اصلا باور کنه احساسات هم داره حتی به نظر نزدیک ترین کسی که داره وحشی و بی عاطفه ست.
من سرتاپای زنمو هم بتونم طلا بگیرم بازم این عدم توانایی در ابراز احساسات و نیازهام و همینطور خوی پرخاشگریم باعث میشه به نظرش یه موجود خالی از احساس بیام و ازم فاصله بگیره. اینا هم اجتناب ناپذیر نبوده از طرف پدرم خودش انتخاب کرده که با من و برادرم متفاوت باشه
دلیل اینکه میگین من انتقادپذیریم زیاده هم شاید اصلا پدرم باشه که هیچ نقدی رو راجع به خودش نمیتونست بپذیره و شدیدا نظر مخالف عصبانیش میکرد. الانم هنوز همینطوریه هیچ منطقی نداره و نظر مخالف رو نمیتونه بشنوه و من از همچین شخصیت هایی کلا متنفر شدم و شاید ناخوداگاه سعی کردم اینجوری نباشم. خودمم خیلی موفق نبودم چون بهرحال منم این حالت زورگویی و حرف حرف خودمه ته وجودم هست ولی حداقل سعیمو کردم تا جایی میتونم اینجوری نباشم و نظر مخالف عقاید خودم رو هم بشنوم و منطقی بود بها بدم.
خیلی تعجب میکنم وقتی میبینم مردم انقدر همه عقایدشون رو درست مطلق و به حق میدونن و روش تعصب هم دارن که کسی خلافش حرفی نزنه در حالی که عقاید ما بیشترش همون شیش سال اول زندگیمون به دست دیگران شکل گرفته نه به دست خودمون حتی مذهب و اسم و محل تولدمون دست خودمون نبوده مسخره ست رو اینا هم تعصب داریم. حتی عقیده ای که من پنج سال پیش، خودم بدست آوردم هم میتونه پنج سال دیگه برام ثابت بشه غلط بوده چطوری به چیزی که دیگران بهمون تلقین کردن اصرار داشته باشیم درسته؟ حداقل وقتی تعصب داریم روی حرف و نظرمون باید اعتراف هم بکنیم که کرکره فکر کردن رو کشیدیم پایین و داریم از تو دهن پدر مادرمون حرف میزنیم.









علاقه مندی ها (Bookmarks)