الف: بله شدنیه کسی چه میدونه من موقع مرگ کجا باشم اگه هندوستان باشیم زنم میتونه بعد از مرگ من در ملاعام خودشو بسوزونه خیلی هم تشویقش میکنن. افتخاری هست اصلا برای خودش.
حالا اینجا هم بودیم نتونست خودشو بسوزونه قرص که میتونه بخوره سم بخوره چه میدونم رگشو بزنه اصلا اعتصاب غذا کنه الان که خیلی استعداد داره تو این کار با غذا نخوردن خیلی خوب حرصم میده یه کاری کنه روح من شاد بشه دیگه.
ب: که چی نداره میاد پیش خودم. معنی نداره بدون من بخواد زندگی کنه اومدیم و من سه سال دیگه افتادم مردم معنی داره زن جوون بدون شوهرش بخواد زندگی کنه. بدون من زندگی کنه که چی بشه اصلا؟
اصلا اون زندگی دیگه براش رنگ و بویی داره من نباشم؟ من نباشم کی سرش داد بزنه آخه؟ میخواد هر روز از غم نبود من گریه کنه گناه داره خب بیاد پیش خودم من خودم گریه شو ارگانیک درمیارم
اگه خودشو نکشه اصلا ناراحت میشم به شکل یک روح خبیث میرم خودم میکشمش.
نه عجیب نیست چون من از 23 سالی که تو زندگیم کار کردم که البته پونزده سالش واقعا به معنی استقلال مالی بوده اینو یاد گرفتم که پول نگه داشتنی نیست. اول دبستان رو که تموم کردم اولین روزهای تابستون پدرم منو با یه جعبه واکس و فرچه فرستاد بیرون گفت با پول برنگردی غذا بی غذا.
من اونجا فهمیدم پول خیلی مهمه پول نباشه میمیری یا از گشنگی یا زیر کتک. ولی تا پونزده سالگی نتونستم پولایی که درمیاوردم رو برای خودم نگه دارم و در حقیقت انگار اصلا کار نمیکردم چون حتی به اندازه پول توجیبی ای که بچه های دیگه هم از پدراشون میگرفتن من نداشتم. قاچاقی یه وقتا یه چیزهایی برای خودم جمع میکردم که اونم اگه رو میشد روزگارم سیاه بود. آره اگه از اون موقع مثلا یه قلک داشتم پولامو برای خودم جمع میکردم شاید الان یه آدم خیلی ناخن خشک و خسیس شده بودم که فکر میکرد باید قطره قطره پول جمع کنه و خرجشونم نکنه تا زیاد بشه ولی من پول دراوردم و هی ازم گرفتن هی از دست دادم هی خوردم تو دیوار. هرچی درمیاوردم حتی بعد از پونزده سالگی که به استقلال از پدرم رسیدم خرج میشد بیشترم برای اطرافیانم خرج میشد نه خودم. بیشتر قناعت های سخت من در حد گشنگی کشیدنم روی خودم بوده که بتونم نیازهای بقیه رو تامین کنم.
من یاد گرفتم پول مهمه ولی دراوردنش از نگه داشتنش خیلی مهمتره
و یک مطلب مهم که غفلت میشه ازش مربوط به جامعه خودمون هست شما تو ایران نمیتونی پس انداز کنی و فکر کنی برد کردی چون قیمت ها روز به روز دارن تغییر میکنن آره اگه آمریکا بود که نمیدونن تورم چیه و مثلا میگن یه نوشابه بیست سال پیش یه دلار بوده الانم یه دلاره نهایتا شده یه دلار و دو سنت پس انداز حرکت عاقلانه ای بود ولی تو ایران یا باید از پولت پول دربیاری و یه کاری کنی بیشتر بشه یا اگه انقدر نیست که بتونی باهاش هیچ کاری کنی خرجش کن حالشو ببری.
و به جای اینکه بترسین چی کار کنم پول دستم نباشه بیشتر ذهنتون رو به این سمت ببرین که چی کار کنم پول بیشتری دستم بیاد
من این مدل فکر پس انداز و صرفه جویی و قناعت رو زیاد تو ایران میبینم با اینکه با شرایط جامعه و اقتصاد خراب ما جور نیست ولی اکثرا فکرشون اینجوریه برای همین گفتم اینم بگم اینجا.
ته بریز و بپاش هم خوشحالی اطرافیانمه که خودمم به تبعشون خوشحال میشم.
شما نگفتین یه دختر ناامید، گفتین گیسو کمند منم حساب کردم گیسو کمند یه پسره که شکست عشقی خورده و منم میزنم پشتش میگم درست میشه غمت نباشه
با دختر شکست عشقی خورده آخه من چی کار داشتم تو زندگیم که بدونم چی کارش کنم؟؟؟
الف: نه من از دیگران انتظار زیادی برای اینکه کمکم کنن ندارم و در نتیجه روی کسی برای کمک حساب هم باز نمیکنم با اینکه میدونم مثلا از دوستام کمک بخوام احتمالا هوامو همه جوره دارن درخواست کمک هم ممکنه بکنم و مغرور و متکبر نیستم یا فکر کنم همه چیزو خودم میدونم و میتونم و بلدم ولی توقع و انتظار بیجا ندارم اگر کمک کنن لطفشونه و اگر نکنن حتما نمیتونستن.
خیلی سال پیش حساب باز کردم و آدم هایی خیلی بد ناامیدم کردن دیگه حساب باز نمیکنم رو کسی اینم درس دیگه ای بوده که گرفتم.
ب: شما برای درددل و حساب باز کردن دعا میکنید یعنی؟ من فکر میکردم مردم دعا میکنن فقط برای کمک گرفتن
نیاز به درددل که اگه خیلی حیاتی باشه بالاخره رفع میشه شما بشینی لب رودخونه م میتونی با آب حرف دلتو بزنی و سبک بشی.
واسه حساب باز کردن و کمک ولی بازم به خیلی سال پیش برمیگرده من اینکارو میکردم و معتقدم آدم ها در شرایطی که خیلی میترسن حتی مثل من آدم بدهاشون یاد خدا می افتن یعنی نیاز دارن که کسی باشه و صداش کنن و ازش کمک میخوان منم از این قاعده مستثنی نبودم بچگی از مردن خیلی میترسیدم و از خدا کمک میخواستم وقتی کمکم نمیکرد (به قاعده ذهن خودم کاری به دلیل تراشی ها و توجیه های مذهبی ندارم) وقتی دیدم نمیتونم روش حسابی باز کنم وقتی مرگو بارها جلوی چشمم دیدم فهمیدم دعا فایده نداره باید فقط جنگید. هرچی هم بزرگتر شدم ترس من از مرگ برعکس آدم های دیگه کمتر شد وقتی مادرم از دنیا رفت هم فهمیدم دیگه مرگ ترس نداره این زندگیه که به معنای واقعی ترسناکه.
در حال حاضرم ترس من از مرگ وجود داره نه که اصلا نداشته باشم ولی بیشتر نگرانیم بابت اطرافیانم و مشکلات احتمالی ایه که ممکنه وقتی من نباشم پیدا کنن وگرنه خیلی ساله فکر میکنم بیشتر از 33 سال زنده نمیمونم. منطقی نیست و میدونم هیچ کس نمیتونه مرگشو پیش بینی کنه فقط حسمه و گاهی تو برنامه هایی که برای زندگی دارم حتی این مسئله رو ناخوداگاه لحاظ میکنم.
ج: قبلا بله الان دیگه خیلی نه. البته نمیشه که ابدی باشه سختی ها بالاخره تموم میشن و ته تهشم مرگه دیگه. ولی من حس میکنم گیر کردم تو حل مشکلاتم با زنم. واسه خودم میتونم بگم بالاخره میگذره و مهم نیست بیشتر نگران تاب تحمل این دخترم که به قدر کافی نباشه و قبل اینکه من بتونم مسائلمونو حل کنم بزنه به سیم آخر.
میخواین سوتی پیدا کنین حساب شده تر عمل کنین خوبه چند نفری هم کار میکنید :)
من اصلا نگفتم برمیگشتم عقب اینکارو نمیکردم اتفاقا گفتم:
"برای رضایت خانواده ش هم بازم برگردم عقب هرکاری لازم باشه میکنم.برای مهریه و اینکه اسم شناسنامه مو بخاطر خانواده خانمم تغییر دادم یکم پشیمونم. اون موقع داغ بودم هیچی نمیفهمیدم. البته خیلی هم مهم نیست."
البته جریان اسم خودم این بود که شیعه شدن منو قبول نمیکردن منم برای اثبات بهشون رفتم اسممو تغییر دادم. ولی از اونجایی که تو همه چی خیلی دخالت میکنن احتمال میدم تو نامگذاری بچه هامم بخوان فضولی کنن.قویا احتمال میدم اگه همینجوری بخوان به شیلنگ تخته انداختن تو زندگی من ادامه بدن بعد عروسی یا بعدا بالاخره صبرم تموم بشه و به دعواهای مفصل کشیده بشه. فکر میکنم زیادی و نامردانه در حقم اجحاف کردن و هنوزم دارن از صبر و سکوت من سواستفاده میکنن و هرچی کوتاه میام بیشترم ادامه میدن.









علاقه مندی ها (Bookmarks)