سلام
خیلی وقت پیش اومدم یه خاطره اینجا نوشتم
دوباره اومدم خاطره های بچه هارو خوندم کلی کیف کردم گفتم منم یه خاطره بنویسم
من و شوهرم تابحال نشده برای روز ولنتاین و سپندارمزگان هدیه بخریم واسه هم
گل بخریم قلب بخریم شکلات بخریم شاید این نظر خیلیا بد بیاد ولی این بنظرم خیلی رمانتیکه
چون شوهرم همیشه تو اینروزا بهم میگه تنها قلب قرمزی که من بتو هدیه دادم قلب خودمه
میگه واسه من ولنتاین و سپندار مزگان معنی نداره چون من هروز عشقمو بهت ابراز میکنم
هروز میگم دوست دارم هروز بهت حرفای خوب میزنم و راستم میگه
و یه خاطره دیگه اینکه از دوران نامزدیم یادمه اینه که
همیشه وقتی باهم میرفتیم بیرون موقع خدافظی اشک تو چشمهای جفتمون جمع میشد گلایه نمیکردیما اما اشک تو چشمامون جمع میشد ،
وقتی میرسیدیم جلو در خونمون دستمو میگرفت و کلی بهم حرفهای خوب میزد میگفت یروز میشه ازدواج میکنیم
دیگه باهم خدافظی نمیکنیم و باهم میریم تو خونه حدود یه ربع ازین حرفا میزد...
تازگیا بهش گفتم که چقدر دلم میگرفت موقع خدافظی و قشنگترین لحظه های نامزدیمون اون تایمی بود که موقع خدافظی
تو گوشم حرفهای خوب میزد،بهم گفت میدونستم چقدر دلت گرفته خودمم دلم میگرفت اما اون حرفهارو میزدم دلت اروم شه
خیلی برام قشنگ بووووووووووووووود خیلی
که بدون اینکه بگم از دلتگیم خودش از چشمهام میفهمیدو میگفت چیزهایی که دوست دارم بشنوم رو..
فکر کنم قشنگرین چیزه بینمون همینه ، همه چیزو از چشمهای هم میفهمیم
از ته قلبم برای دیگر عضوهام همچین عشق قشنگی رو ارزو میکنم








پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)