سلام به همه دوستان عزیز
بعدازاون حرف وحدیث هاراجع به این تاپیک دیگه کسی اینجانیومده!!!
حالا من یه خاطره میگم.یه خاطره خیلی نزدیک...
همسرم کارش زیادشده وخیلی کم پیشمونه واین باعث دلتنگی های روزانه میشه که خیلی به نظرم عاشقانه ست.
یه شب وقتی دیراومده بودخونه یه نشست کوتاهی باهم داشتیم که راجع به کاربودو...بعدش رفت بخوابه صدام زدپاییزه بیاپیشم وقتی رفتم دستموگرفت وگفت چقدرتوروکم دارم واحساس کمبودمیکنم من هم دستشوبوسیدم اماقبل ازاینکه جوابی بشنوه خوابش برد
چنددقیقه مونده بودم فقط نگاش میکردم.خیلی دلم ضعف رفت واسش.جمله ای که بهم گفت ساعتهامنوبیدارنگه داشت وغرق شادی بودم.احساس کردم خوشبخت ترینم
عمر که بی عشق رفت
هیچ حسابش مگیر...
علاقه مندی ها (Bookmarks)