سلام عزیزم،
من هم این دو روز هرچه از خیر و خوبی به ذهنم رسید رو برات از خدا خواستم. امشب به این فکر می کردم که اینکار سودش برای خودمه، و ربطی به تو نداره. برای همین فکر کردم یه کاری بکنم که تو رو خوشحال کنه. یادم به این افتاد که بچه ها رو دوست داری. یه خونواده هستند که دو تا دختر بچه ی مدرسه ای دارن، بچه ها یتیم هستند و پدر بهشون کمک می کنه. کمد و کشوهامو گشتم و هرچی که ممکنه دوست داشته باشن، مثل دفتر فانتزی و دفترچه و دستبند و لاک و اینجور چیزها رو جمع کردم دادم به پدر که از طرف تو براشون ببره.
اما تو آدم گره اندازی نیستی، بعید می دونم گره هایی که ازشون حرف می زنی متعلق به زندگی خودت باشن، احتمالا مال زندگی کسانی هستند که خودت رو بهشون متعهد می دونی. در هر حال، هرچه که هست، باور دارم برای تو خیره. فکر نکنم خدا چیزی غیر از خیر سر راه تو گذاشته باشه، و باور ندارم چیزی باشه که نتونی خیرش رو استخراج کنی و ازش بهره ببری.
![]()








پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)