مچکرم
ما 7ماه تفاوت سنی داریم من 70 و ایشون71.
هر دو لیسانس داریم.دانشجوام و شوهرمم شغلش برنامه نویسیه و اکثرا تو خونست و پشت کامپیوتر.ی اشناییه حدودا2 3ماهی داشتیم بعد خواستگاری کردن.مدت نامزدیمون زیاد بود و الان یک ساله ک باهمیم و9ماه هم هست عقدشونم
من نمیفهمم مشکل کجاست حس میکنم استرسش زیاده.ولی درمورد استرساش صحبتی نمیکنه ادم مغروریه قبول نمیکنه خیلی جاها اشتباه میکنه اینقدر سردی کرده ک یه حفره ی بزرگ تو دلم ایجاد شده دیگه از هر حرکتیم میترسم ک ناراحت نشه بهش برنخوره.با مامانش خیلی حرف میزنم میگه بگیر تو دستت شوهرتو براش جا بنداز ولی من یه حرفو از هزار راه باید برم ک چیزی نباشه ک بهش بربخوره.ی جوری دلمو شکسته ی جوری سنگو بی رحمه تو ناراحتیاش ک فک میکنم میذاره میره الان.خیلی نشون دادم دوسش دارم انگار داره استفاده میکنه از این قضیه
اون قسمت ک متوجه نشدید از این قراره ک
من 4سال پیش بااقایی اشنا بودم ک قصدش مثلا ازدواج بود این اقا روستایی بود.بعد 7ماه اشنایی جدی امدن خاستگاری با وجود تفاوتای زیادمون من پدر مادرمو راضی کردم ولی اون اقا باباش گفته بود هیچ چی بهت نمیدمو رابطشو باهام قطع کرد ولی بعد از یه ماه امد گفت بابام راضی شده منم چون دیدم هیچ کاری برام نکرد قبولش نکردم.
این اقا هرسال تولدمو تبریک میگفت بجز امسال ک خطم خاموش بود.نگرانش هستم ک یه وقت لج کنه مارو ببینه حرفای نامربوط بزنه.شوهرم مذهبیه هرچیم بشه میگه تقصیر دختره ن پسر.
من بهش گفتم ک کسی میخواستم خواستگاری امده ولی خانواده ها نخواستن نشد.









علاقه مندی ها (Bookmarks)