نامه اي به خدا
خدايا اي رستاخيز دل و جان من اي بهار من اي كه با دست لطيف تو كه همچون نسيم بر سر و روي شاخه هاي وجود من كشيده مي شود و اين درخت خشكيده ناگهان جوانه ميزند و سبز ميشود.
آه كه نمي دانم چگونه توصيف كنم تو را كه در هيچ توصيفي نمي گنجي . مي داني خدا حر فهاي بي سر و ته
من بهانه است براي اينكه با تو سخن بگويم . براي اينكه نشان بدهم به تو كه تو را دوست دارم تو را اي خدا.
دوست دارم كه همين حالا و اين لحظه شاهد اين باشم كه فاصله ي من و تو اي خدا برداشته مي شود و من ميرسم به تو و بوسه ميزنم بر پاهاي بهاريت اي خدا وقتي مي خواهم از تو سخن بگويم واژه كم
مياورم .خدا مي شود كمي واژه به من قرض بدهي.
خدايا تو را هر صبح ملاقات ميكنم تو را در نواي دلنشين ان پرنده كه هر صبح بر روي درخت شاهتوت حياطمان غزل مي سرايد و مرا با نواي ملكوتي اش از خواب غفلت بيدار ميكند ملاقات ميكنم و ميشنوم كه به من ميگوئي پاشو يك صبح ديگر اغاز شده و يك بار ديگر زندگي بر رويت لبخند ميزند .تو را در سبزينه ي
درختان ملاقات كردم كه با همه ي طراوت موج زندگي را به نمايش ميگذاري .
اه خدايا اين دل ديونه ي ديوانه ي من خدا فقط با تو است كه ارام و قرار ميگيرد .من نمي دانم گره كارم كجاست ؟ تو به من بگو كه دردم چيست و گره كارم كجاست ؟ اي خدا كار دل ديوانه ي من پر شده بي تو اي خدا از گريه و ماتم اه ميگريم اي خدا امروز و امشب تا بخنداني تو مرا .
مي خواهم امشب بخندم در ميان هاي هاي گريه هاي دلم .
دل ديوانه ي من زنجيري توست اي خدا .گاهي از پس كوچه هاي دلم عبور ميكني ورايحه ات را ميشناسم خدا بو بوي توست براي همين است كه بي مهابا و برهنه پا مي دوم بسوي در اما من گوئي همواره دير مي رسم به تو چرا هميشه دير ميرسم ؟ هميشه دير رسيده ام .
هميشه وقتي تو امدي من نبودم .و وقتي رسيدم تو نبودي خدا ؟؟؟
بهار كه مي شود دلم مي گويد امدي تو ودلم هوس جوانه ميكند و شكوفه و گل .اين بار بهار هواي ديگري داشت خدا . و تا بستانها دلم مي خواهد از شاخه هاي بلند تو ميوه هاي عشق و شادماني بچينم. اما هميشه
دستم كوتاه بوده و به شاخه هاي تو نميرسد .به من بگو اي خدا چه وقت به تو ميرسم؟؟؟؟؟
چه وقت ميبينم تورا ؟ ؟؟؟ پاييز كه مي شود مي بينم برگها مي افتند يكي يكي از شاخه .مي گوييم روز هاي
عمر من هم رفت اه كه زمستان در راه است .
اي خوب مهربان من اي دوست داشتني نكند كه من به پايان برسم اما ديداري بين من و تو رخ ندهد.
اي خدا من طالب ديدارم مي خواهم ذره صفت دلم را به دت خورشيد درخشان هر ت بيفكنم خدا و ميخواهم
بسوزم چنان باشم در اغوش تو كه اغوش تو باشد و تو .......
تو باشي كه تصوير خويش را در ايينه ببيني .اهوي بيتاب دلم بيدار است امشب به سر چشمه ي تو رسيده ام خدا سيرابم كن.
قطره ام به هواي تو چكيده ام از ابر هاي ندانستن و غفلت .اغوش باز كن اي خدا غرقم كن .
اري از سوي تو اي خدا وفا بوده است و مهر اما از سوي من جفا بوده است و بي مهري .اقرار ميكنم در استان سبز تو به اين گناه
اه اي خداي خوب من اي دوست داشتني اي مهربان راه درازي امده ام تا رسيده ام به تو ره توشه ام دلي است كوچك با زخمهاي بيشمار و الودگيهاي بسيار
اي خدا اما اين دل من هنوز مي تپد نگاه كن اين دل هنوز به شوق ديدار تو مي تپد و به همين دليل است كه در استان سبز تو هستم.
وقتي نام تو را مي شنود اين دل من همچون كبوتري كه بدست طوفان اسير است مدام مي تپد و اين روزها چه تند تند مي تپد و مضطرب است اي خدا پناهي ندارم من جز تو و پناهي ندارد كبوتر مضطرب دلم جز اشيان دستان تو اي خدا.
اي خدا چه دستاني بسوي من دراز شدند براي نوازشي از من و من بي اعتنا از كنار انها گذشتم و چون بي اعتنا از كنار ان دستهاي نياز گذشتم هرگز دستهاي مهر تو را حس نكرده ام . هستند كساني كه هنوز نبخشيده ام آنها را به همين دليل است كه بخشش تو را حس نمي كنم و احساس ميكنم هنوز نا بخشوده ام .
امشب و امروز دلم را خدا سر شار كن از عشق تا ببخشم . امشب و امروز خدا دلشان را سرشار كن از عشق تا ببخشند مرا ......
خدايا باشد كه امروز و امشب نويد رهائي من از ياس و نا اميدي و اضطراب باشد .حال كه سالك راه تو شدم اي خدا در شبهاي تيره و تار ونا اميدي خدا چراغ راهم باش.
تنها توئي كه قضاوتم نمي كني و مرا همانطوري كه هستم دوست داري خدا باشد كه همه ي فرياد هايم را بي پاسخ نگذاري مي دانم ميدانم .من هم تو را همانطوري كه هستي دوست دارم خدا
شانه هاي پر مهرت را براي گريه كردن دوست دارم اخه شانه هاي تو خيلي قوي هستند تو بهترين تكيه گاهي براي شانه هاي خسته ام هي خواستم به ديگران تكيه كنم اما باز ديدم تو بهترين تكيه گاه و مرحمي براي دل شكسته ام .
مي خواهم با تو در تو باشم ميخواهم بي تو نباشم اي مهربانترين مهربانان تنها توئي كه تركم نميكني حتي اگر همه تركم كنند اه با دستهاي پر از عشقت صورتم را نوازش بده و اشكهايم را پاك كن آرامش به دلم بده كه از اضطراب چون دل نوزادي كه تازه از بطن مادر خارج شده تند تند مي تپد .مثل دل بچه گنجشكها
دست نوازشي بر سرم بكش كه نيازمند نوازشهاي بي الايش و بي انتظار توام و گيسوانم را براي تو افشان ميكنم با دستهاي مهربانت با سر انگشتان قوي خود دست در موهايم كن و آنها را نوازش بده با انها بازي كن به من ارامش بده حرم نفسهايت را ميخواهم حس كنم خدا و حس ميكنم .اه كه چه ارامشي مي يابم وقتي با تو هستم و تو در دل مني .
خدايا گاهي ميبينم كه چقدر ضعيفم از خودم دلگير مي شوم و با خودم قهر مي كنم .ان وقت ساعتها مي نشينم و به اين فكر ميكنم كه باز هم نتوانستم . پروردگار مهربانم مي ترسم يكي از اين روزها و لحظه ها تقويم عمرم به فصل اخر برسد و من بمانم و كوله باري مملو از نتوانستن اه
پس كمكم كن .
به من نيرويي بده تا ان قدر زود نشكنم و صحنه را خالي نگذارم تلاش و اراده اي در خور مقام اشرف مخلوقات به من ببخش تا به ارزوهايم
جامه ي عمل بپوشانم و دركي چنان والا كه هرگز از ياد نبرم تو شاهد اعمالم هستي . اي ماواي تمام دلتنگي هايم .
![]()









پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)