خانم اویژه دوست خوب و قدیمیم...از دیدن اسمت نمیدونی چقدر خوشحال شدم و چقدر پستت حالم رو بهتر کرد...میدونی الان که گذشته رو مرور میکنم( زندگی قبلیمو) خیلی خودمو سرزنش میکنم که چرا انقدر غصه میخوردم...خب دستپختمو نمی خورد به درک...بغلم نمیکرد به درک...سرکار نمیرفت به درک...از دانشگاه کشیدم بیرون به درک...نمیذاشت برم بیرون به درک.....قهر میکرد به درک....و هزار تا از این به درک ها....دلم میخواد غصه نخورم اما نمیتونم.نمیتونم راحت بگم به درک...ولی دوست دارم بتونم بگم به درک که این مریضی اومده سراغم...یه لحظه ته دلم انگار شاد میشم و فکر میکنم چند وقت دیگه با تولد بچه ام کاملا خودمم خوب میشم اما وای از لحظه ای که فکرهای بد هجوم میاره تو ذهنم....میگم نکنه حتی وقت نشه ببینمش.دکتر به همسرم گفته اگر بیهوش بشه با این وضعیتش و خونریزی داشته باشه امکان نداره به هوش بیاد.قطعا میمیره.
اقای یه دوست عزیز
ممنون که اومدین به تاپیکم.همین دو جمله تون هم برام عالی بود.خداروشکر که الان خوبین.
ضمنا دوست خوبم اویژه و اقای یه دوست، نمیدونم چرا دکمه تشکر و لایکم فعال نیست.به محض فعال شدن ازتون هرچند کوچیک، اما قدردانی میکنم.
گاهی برای رشد کردن باید سختی کشید،گاهی برای فهمیدن باید شکست خورد،گاهی برای بدست آوردن باید از دست داد،چون برخی درسها در زندگی فقط از طریق رنج و محنت آموخته میشوند.
ویرایش توسط maryam123 : چهارشنبه 08 آذر 96 در ساعت 00:24
علاقه مندی ها (Bookmarks)