از پاسخ و بیان تجربه تون ممنونم
منظورتون از تصمیم عجولانه رو متوجه نشدم
من هیچ تصمیم و برنامه از پیش تعیین شده ای برای این حالت نداشتم و ندارم و فکر میکنم برای دفاع از خودم و ناخوداگاه اینجوری شدم
راجع به رابطه م هم هفت سال طول کشیده بود تصمیم عجولانه توش نبود ولی وقتی تو عشق می افتی انگار عقلت رو کلا از دست میدی و تصمیمات غلط زیادی میگیری
راجع به پیشنهادتون و فرصت دوباره هم باید بگم قبلا چند مورد رو به توصیه دکتر و اطرافیان امتحان کردم. در واقع خودمو مجبور کردم که برام خیلی هم سخت بود و فکر میکنم اثر بدتری هم داشت حتی. اولیش با یک آقایی بود که باهاش توی پارک قرار گذاشتم و تنها موردی بود که سر قرار رفتم. شاید یک ربع نیم ساعت هم نشد که نتونستم تحمل کنم و برگشتم منزل و تو اون چند دقیقه هم معذب بودم حرفی نداشتم و دلم میخواست فقط از اونجا فرار کنم و یادمه بیشتر به این فکر میکردم که چطوری بگم خوشم نیومد که ناراحت نشن چون معرفی شده از طرف کسی بود. حتی دیدم گوشیشو به حالت عجیبی طرفم گرفته که تصور کردم از بدنم عکس گرفت ولی چون مطمئن نبودم چیزی نگفتم و به نظرم هم منطقی نیومد که همچین کاری کنه ولی بهرحال زود خداحافظی کردم و تموم شد. بعد اون هم دکترم بهم توصیه کرد که حالا که انقدر برام سخته اول از طریق اینترنت و تلفن چند بار با طرف مقابل صحبت کنم و آشنا بشم و اگر احساس خطر نمیکردم و حس بدی نداشتم باهاش سر قرار برم که اینم به تعداد انگشت های یه دست هم نشد که منو از کرده م پشیمون کرد. خسته م میکرد اصلا شوق و علاقه ای برای صحبت نداشتم مدام تصور میکردم که شاید متاهل باشن شاید دارن دروغ میگن و... و حس میکردم که انگار فقط دنبال ایرادی میگردم که تماسمو قطع کنم و چون دنبال نقطه ضعف و ایراد میگشتم خیلی زود هم پیداش میکردم. با هیچ کدوم بیشتر از دو سه بار نتونستم صحبت کنم و اصلا به ملاقات حضوری نکشید وضعیتشون همون یکی دو روز اول مشخص میشد. یا حرفی برای گفتن نداشتیم و خودبخود تماس قطع میشد یا یه ایرادی خیلی راحت پیدا میشد مثلا وقتی بهشون میگفتم که هفت سال با کسی دوست بودم چون فکر میکردم باید بهرحال اینو همون اول بگم ولی فکر میکردن که حتما رابطه جنسی داشتم و یا درخواست های نادرست میکردن و یا یک مورد عکس زشتی از بدن خودش هم برام فرستاد و مجبور میشدم بلاکشون کنم و حس بدم رو بیشتر تشدید میکردن. بین هرکدوم از این آشنایی ها هم چند هفته یا حتی میشد چند ماه فاصله می افتاد چون با اینکه وضعیتشون همون یکی دو روز اول برام مشخص میشد و تموم میشد ولی حس میکردم خیلی زیاد ازم انرژی گرفته و خیلی خسته م و باید استراحت کنم و نمیتونم دیگه با شخص دیگه ای حالا حالاها حرف بزنم. بعد اون چند ماهم دیگه سعی و تلاش بیخود نکردم و هرکسی اومد جلو مستقیم و جدی از اول گفتم بره و واقعا خیلی راحت تر شدم.
من فکر نمیکنم تا این پیش فرض های منفی ای که نسبت به آقایون پیدا کردم درونم هست، بتونم دیگه با مردی رابطه عاطفی برقرار کنم و حتی اگر این ها هم از بین برن مطمئن نیستم دیگه اصلا دلم بخواد با کسی رابطه عاشقانه و جدی داشته باشم چون الان در خلوت خودم خیلی راحت ترم و دیگه عذاب نمیکشم بهرحال همه آدم ها هم که قرار نیست ازدواج کنن. فقط دنبال راهی برای نرمال شدن روابط اجتماعیم هستم چون تا هشت نه ماه دیگه قراره از خانواده م جدا بشم و برای تنها نموندن هم که شده نیاز به روابط اجتماعی بیشتر و راحت تر دارم








علاقه مندی ها (Bookmarks)