به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 5 , از مجموع 5

Hybrid View

  1. #1
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    جمعه 02 شهریور 03 [ 15:13]
    تاریخ عضویت
    1395-8-10
    نوشته ها
    22
    امتیاز
    6,235
    سطح
    51
    Points: 6,235, Level: 51
    Level completed: 43%, Points required for next Level: 115
    Overall activity: 13.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassVeteran5000 Experience Points
    تشکرها
    15

    تشکرشده 8 در 4 پست

    Rep Power
    0
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط khaleghezey نمایش پست ها
    درود بانو

    مبارک باشه ایشالله به خوشی کنار هم سالیان سال زندگی کنید.

    از این مشکلات برای همه هست اوایل زندگی شما هم مثل بقیه یکی کمتر یکی بیشتر حل میشه بانو سخت نگیرید لطفا.
    اول از همه اینقدر چرا حساسی شما؟!!!! چرا از خودت ضعف نشان میدهی که حرفهای دیگران اینقدر روی شما تاثیر بزاره ماشالله تحصیل کرده هستید بیست و نه سال سن دارید توی اجتماع بودید از شما توقع بیشتری میره.

    مقایسه مثل سم میمونه بزارش کنار زندگیت را نابود میکنه.
    زندگی مشترک مشکلات زیاد داره اگه بخوای دنبال مقصر باشی و درصد تعیین کنی این خودتی که ضرر میکنی و به زندگیت آسیب میزنی.زندگی مشترک رینگ بوکس یا دادگاه نیست.
    در مورد شوهرت سعی کن بهش نزدیک بشی بهش آرامش بدی کمکش کنی همراش باشی بتواند به شما بعنوان یک همسر تکیه بکند.
    یادت باشه هرکسی جایگاه خاص خودش را دارد در زندگی فرد.پس لطفا شما جایگاه خودت را بعنوان همسر مستحکم کن قرار نیست جای مادر و یا خواهرش باشی شما همسر ایشون هستید.

    مقالت سایت خیلی مفیده میتماند کمک خوبی باشد برای شما سیاست های زنانه خیلی مفیده توی سایت. در مورد خودت رو نقاط ضعف و قوت خودت بیشتر کار کن تمرکزت را بزار روی خودت.

    مقالات رفتار جراتمندانه را مطالعه کن مفیده.
    الان زمان اینه که شما تمرکزت روی بهتر شدن روابطت با شوهرت باشه روی این موضوع زوم کن یکم بخودت استراحت بده.
    در مورد مسئله جنسی یکمقدار لطفا به شوهرت زمان بده تا خودش را پیدا بکند.اگر هم ضعفی در رابطه داره به روش نیار مقداری صبور باش قرص روی بدن مردها و رابطه تاثیر منفی میزاره.

    کلا مشکلات زندگیت حل میشه با صبوری و کسب آگاهی.پیشنهادم اینه وت بزار خقالات سایت را مطالعه کن خیلی مفیده
    ممنون از راهنماییاتون
    منم واقعا نمیخوام وارد بحثای بیخودی بی ارزش بشم و میدونم نتیجه مفیدی نخواهد داشت، خیلی تحمل کردم، حتی قبل ازدواجم باور کنید از حرفای خاله زنکی فامیل دور میشدم ، اما به قول شما الان حساسیتم بیشتر شده!!
    یکمیش شاید بخاطر این باشه که جایگاهی که دوست داشتم از طرف همسرم بهم داده بشه ، داده نشده، گرچه اونو محکوم نمیکنم، و شاید بخاطر رفتارهای خودم بوده!! یا شاید من خیلی زودتر از چیزی که از خودم نشون دادم به اون جایگاه نیاز دارم !!!
    ولی از اینکه همسرم به شدت وابسته به خانواده اش هست عذابم میده، این مسئله وابستگی بیش از حد را از ابتدای خواستگاری متوجه شدم، ولی این تنها عیبی بود که دوران خواستگاری دیدم، و خانواده ام راضی نشدن ما به مشاوره بریمحتی تا روز عقد من اصرار به مشاوره داشتم!! و امر دیگه اینکه من جرات اینکه خودم به تنهایی با همسرم فعلیم به مشاوره برم را نداشتم، گرچه میدونستم کارم درسته!! چوون خانواده ما به شدت مرد سالار هستند و باید اجازه پدرم در تمام کارها باشه !
    در واقع همسرم نه دوران دانشجویی دور از خانواده بوده و نه سربازی رفته ، که تا حدی از این وابستگی برام قابل قبوله و شاید مرور زمان درستش کنه!!
    ولی مسئله ای که ناراحتم میکنه اینه که گاهی به حرفای من اون اهمیتی که باید بده نمیده ، وحتی مسئله دکتر رفتن من خیلی بهش گفتم بره، حتی نوبت براش بهترین دکتر اصفهان را گرفتم، ولی بازم راضی نشده بره، حتی دکتری که در شهرستان پیشش میرفت به زور رفتیم و اون دکتر حتی تاکید کردن، شما باید به دکتر دیگه ای مراجعه کنید ولی بازم قرص های قبلی را ادامه داد!!
    تا جایی که دیگه اصلا در امر مریضیش دخالتی نمیکنم و به زمان سپردم تاببینم چی پیش میاد....و این مسئله در تمامی زمینه های زندگیم هست! حتی در مورد مهمونی رفتنها وووو که به حرفام هر چند درست حس میکنم اون ارزشی که باید گذاشته بشه ، نمیشه!! که باعث ناراحتی و خودخوری من شده و من دیگه کمتر اظهار نظر میکنم
    به عنوان مثال مادر همسرم گفتن که همسرم ایشون را به قم ببرند و همسرم همون روز سریع این کارو کرد در حالیکه حرفای من برای تفریح را به بعد یا به هیچ ووقت موکول میکنه... نمیدونم منظورم را گفتم یا نه!!
    حس میکنم در این زندگی به من و حرفام ارزشی که باید گذاشته بشه ، نمیشه و حالا هی به من بگین تو خاله زنک نباش، تو حساس نباش، تو خوب بگرد، تو غذاهای خوب درست کن، تو قهر نکن، تو گلایه نکن، تو باهاش و به همراه مادرش مسافرت برو و من هیچ وقت تنهایی با خانوادم جایی نرم !!! باشه همه این کارا میکنم ولی به عنوان تازه عروس راستش بهم برمیخوره!!!
    به نظرتون تا چه حد این رفتارای وابسته به خانواده اش را باید تحمل کنم!!!!!!!!!! در حالیکه خودم حدود شش سال جدا از خانواده ام زندگی کردم و تقریبا به اون حد وابستگی ندارم! و همیشه دلم میخواست یک همسر با جذبه و مستقل داشته باشم
    اینکه من بخوام بهش اون استقلال را بدم، شاید در طی زمان بتونم به شرطی که به اعصابم مسلط باشم ولی این چیزی نبوده که من آرزوشو داشتم!!! گرچه مبینیم راهی جز این برام نیست! و دارم تمرین میکنم توی زندگی زیاد اظهار نظر نکنم ولی میترسم برای تصمیم های مهم زندگی مثل بچه دار شدن، خانه دار شدن، تربیت بچها و ... تصمیم های مادرش به تصمیم های من اولویت دار بشه به خصوص که حاضر نیست من را تنهایی مسافرت ببره، فکر میکنه اگر دونفره بریم و خوش بگذرونیم و مادرش در خانه باشه دچار گناه بزرگی شده!! جون پدرش کسی نیست که به مادرش اهمیت بده و حالا همسر من داره جوره پدرش را در زندگی با من میکشه!!! و من آینده ی تنهایی را در ذهنم تجسم میکنم
    میتونم در مورد مسائلی که الان دارم خیلی باهاش بحث نکنم، ولی از آینده میترسم
    از همه بدتر اینکه خواهرش هم به همسرم وابستگی داره، با اینکه خواهرش ازدواج کرده ولی راستش از کنجکاوی رفتم پیام هایی که به هم میدادند را خوندم و متوجه شدم مثلا با ایجاد احساس ترحم نسبت به خودش و مادرش میخواد کاری کنه که همسرم با این احساس که مادر گناه داره، یا اینکه من خواهرتم جز تو کسی رو ندارم و احساساتی که من بدون تو فنا میشم و .. احساسات وابستگی خودش و مادرش را بیشتر نشون بدن!!!
    واقعا نمیدونم در این شرایط چیکار کنم؟ به خصوص که همسرم به شدت نگران مادر و خواهرشه و به شدت به اونا وابسته است و از این وابستگی منم دارم متنفر میشم
    به نظرتون جیکار کنم؟

    - - - Updated - - -

    نقل قول نوشته اصلی توسط آناهید. نمایش پست ها
    اینکه نه تشخیص بیماری قطعی شده و نه زیر نظر روانپزشک دارو مصرف میکنند ممکنه حالشونو بدتر کنه..هرجوری که میتونید راضیشون کنید تا زیر نظر دکتر درمان بشند.براشون وقت بگیرید و همراه هم مراجعه کنید.شما هم با پزشک صحبت کنید که بدونید بیماریشون در چه حدیه و با چه کارایی میتونید بهشون کمک کنید.امیدوارم همسرتون هرچه زودتر بهبود پیدا کنند.
    ممنون آناهید جان
    من این کارا کردم، ولی همسرم اول اینکه خیلی از دکتر رفتن خوشش نمیاد، دوم اینکه یک ترسی از دکتر رفتن داره، سوم اینکه به حرفای من اون ارزشی که باید بگذاره نمیگذاره
    ولی مادرش داره الحمدلله روش کار میکنه که به زور مادرش بره دکتر!! از یک جهت خوشحالم از جهتی یکم ناراحت
    ویرایش توسط hiva_yekta : سه شنبه 23 آبان 96 در ساعت 23:34


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. منم دوس دارم یه ازدواج موفق جوری ک خودم میخام داشته باشم:(((
    توسط SHahr-Zad در انجمن مقالات و مطالب آموزشی در مورد ازدواج
    پاسخ ها: 10
    آخرين نوشته: پنجشنبه 03 مهر 93, 23:50
  2. ریخت منحوس جاریمو دیگه نمیبینم
    توسط nahale1 در انجمن سایر مشکلات خانواده
    پاسخ ها: 22
    آخرين نوشته: دوشنبه 09 اردیبهشت 92, 01:47
  3. عروس بزگتر بهتر است یا عروس کوچکتر خانواده؟
    توسط باربی در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 13
    آخرين نوشته: یکشنبه 26 شهریور 91, 20:52
  4. داماد کوچک تر از عروس !
    توسط lord.hamed در انجمن مقالات و مطالب آموزشی در مورد خانواده
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: دوشنبه 02 آبان 90, 00:08
  5. دوس دارم یه دختر شاد و پر انرژی باشم:)
    توسط nazlin1990 در انجمن طـــــــــــرح مشکلات ازدواج: ارتباط مراجعان-مشاوران
    پاسخ ها: 7
    آخرين نوشته: جمعه 15 مهر 90, 12:05

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 03:35 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.