ممنون از راهنماییاتون
منم واقعا نمیخوام وارد بحثای بیخودی بی ارزش بشم و میدونم نتیجه مفیدی نخواهد داشت، خیلی تحمل کردم، حتی قبل ازدواجم باور کنید از حرفای خاله زنکی فامیل دور میشدم ، اما به قول شما الان حساسیتم بیشتر شده!!
یکمیش شاید بخاطر این باشه که جایگاهی که دوست داشتم از طرف همسرم بهم داده بشه ، داده نشده، گرچه اونو محکوم نمیکنم، و شاید بخاطر رفتارهای خودم بوده!! یا شاید من خیلی زودتر از چیزی که از خودم نشون دادم به اون جایگاه نیاز دارم !!!
ولی از اینکه همسرم به شدت وابسته به خانواده اش هست عذابم میده، این مسئله وابستگی بیش از حد را از ابتدای خواستگاری متوجه شدم، ولی این تنها عیبی بود که دوران خواستگاری دیدم، و خانواده ام راضی نشدن ما به مشاوره بریمحتی تا روز عقد من اصرار به مشاوره داشتم!! و امر دیگه اینکه من جرات اینکه خودم به تنهایی با همسرم فعلیم به مشاوره برم را نداشتم، گرچه میدونستم کارم درسته!! چوون خانواده ما به شدت مرد سالار هستند و باید اجازه پدرم در تمام کارها باشه !
در واقع همسرم نه دوران دانشجویی دور از خانواده بوده و نه سربازی رفته ، که تا حدی از این وابستگی برام قابل قبوله و شاید مرور زمان درستش کنه!!
ولی مسئله ای که ناراحتم میکنه اینه که گاهی به حرفای من اون اهمیتی که باید بده نمیده ، وحتی مسئله دکتر رفتن من خیلی بهش گفتم بره، حتی نوبت براش بهترین دکتر اصفهان را گرفتم، ولی بازم راضی نشده بره، حتی دکتری که در شهرستان پیشش میرفت به زور رفتیم و اون دکتر حتی تاکید کردن، شما باید به دکتر دیگه ای مراجعه کنید ولی بازم قرص های قبلی را ادامه داد!!
تا جایی که دیگه اصلا در امر مریضیش دخالتی نمیکنم و به زمان سپردم تاببینم چی پیش میاد....و این مسئله در تمامی زمینه های زندگیم هست! حتی در مورد مهمونی رفتنها وووو که به حرفام هر چند درست حس میکنم اون ارزشی که باید گذاشته بشه ، نمیشه!! که باعث ناراحتی و خودخوری من شده و من دیگه کمتر اظهار نظر میکنم
به عنوان مثال مادر همسرم گفتن که همسرم ایشون را به قم ببرند و همسرم همون روز سریع این کارو کرد در حالیکه حرفای من برای تفریح را به بعد یا به هیچ ووقت موکول میکنه... نمیدونم منظورم را گفتم یا نه!!
حس میکنم در این زندگی به من و حرفام ارزشی که باید گذاشته بشه ، نمیشه و حالا هی به من بگین تو خاله زنک نباش، تو حساس نباش، تو خوب بگرد، تو غذاهای خوب درست کن، تو قهر نکن، تو گلایه نکن، تو باهاش و به همراه مادرش مسافرت برو و من هیچ وقت تنهایی با خانوادم جایی نرم !!! باشه همه این کارا میکنم ولی به عنوان تازه عروس راستش بهم برمیخوره!!!
به نظرتون تا چه حد این رفتارای وابسته به خانواده اش را باید تحمل کنم!!!!!!!!!! در حالیکه خودم حدود شش سال جدا از خانواده ام زندگی کردم و تقریبا به اون حد وابستگی ندارم! و همیشه دلم میخواست یک همسر با جذبه و مستقل داشته باشم
اینکه من بخوام بهش اون استقلال را بدم، شاید در طی زمان بتونم به شرطی که به اعصابم مسلط باشم ولی این چیزی نبوده که من آرزوشو داشتم!!! گرچه مبینیم راهی جز این برام نیست! و دارم تمرین میکنم توی زندگی زیاد اظهار نظر نکنم ولی میترسم برای تصمیم های مهم زندگی مثل بچه دار شدن، خانه دار شدن، تربیت بچها و ... تصمیم های مادرش به تصمیم های من اولویت دار بشه به خصوص که حاضر نیست من را تنهایی مسافرت ببره، فکر میکنه اگر دونفره بریم و خوش بگذرونیم و مادرش در خانه باشه دچار گناه بزرگی شده!! جون پدرش کسی نیست که به مادرش اهمیت بده و حالا همسر من داره جوره پدرش را در زندگی با من میکشه!!! و من آینده ی تنهایی را در ذهنم تجسم میکنم
میتونم در مورد مسائلی که الان دارم خیلی باهاش بحث نکنم، ولی از آینده میترسم
از همه بدتر اینکه خواهرش هم به همسرم وابستگی داره، با اینکه خواهرش ازدواج کرده ولی راستش از کنجکاوی رفتم پیام هایی که به هم میدادند را خوندم و متوجه شدم مثلا با ایجاد احساس ترحم نسبت به خودش و مادرش میخواد کاری کنه که همسرم با این احساس که مادر گناه داره، یا اینکه من خواهرتم جز تو کسی رو ندارم و احساساتی که من بدون تو فنا میشم و .. احساسات وابستگی خودش و مادرش را بیشتر نشون بدن!!!
واقعا نمیدونم در این شرایط چیکار کنم؟ به خصوص که همسرم به شدت نگران مادر و خواهرشه و به شدت به اونا وابسته است و از این وابستگی منم دارم متنفر میشم
به نظرتون جیکار کنم؟
- - - Updated - - -
ممنون آناهید جان
من این کارا کردم، ولی همسرم اول اینکه خیلی از دکتر رفتن خوشش نمیاد، دوم اینکه یک ترسی از دکتر رفتن داره، سوم اینکه به حرفای من اون ارزشی که باید بگذاره نمیگذاره
ولی مادرش داره الحمدلله روش کار میکنه که به زور مادرش بره دکتر!! از یک جهت خوشحالم از جهتی یکم ناراحت









علاقه مندی ها (Bookmarks)