سلام تامی عزیز.نمیدونم چرا باوجود اینکه تعدادتاپیکات خیلی زیاد بود دلم خواست از اول بخونمشون.شایدحس ششم بهم گفت این همزادته.!خیلی برام جالب بود.چقدر شبیه همیم.خشممون ،حسادتی که تو وجودته،حتی طنز پنهانی که تو نوشته هات هست،حتی موقع عصبانیت .من در موردخشم خودم خیلی فکر کردم که چرا باید انقدر موقع عصبانیت افسارگسیخته عمل کنم،خوب راستش فکر میکنم جوابش روپیداکردم.از اونجایی که من خیلی دوس دارم به اون تعالیه انسانی برسم خیلی زندگی خودم رو کنکاش میکنم.من تویه خانوادهءخیلی اروم وتحصیلکرده بزرگ شدم.اما اینهابرای تربیت صحیح کافی نیست.من یادم میاد وقتی تاسن۱۸سالگی که خونه بودم هیچوقت بهمون حق عصبانیت وابراز خشم داده نمیشد.یعنی اگه از چیزی ناراحت وخشمگین میشدم نباید دادمیزدم چون قانون خونمون بهم اجازه نمیداد ومن باید این عصبانیت رو درون خودم نگه میداشتم.حتی پدر ومادرم هیچ راه جایگزین هم ندادن به من.مثلا اینکه حداقل حرف بزنن.هیچی.فقط سکوت سکوت سکوت.وحالا که ازدواج کرده بودم دیگه خبری از اون قوانین نبود.چون من دیگه خودم بودم که داشتم برای خونه م قانون میذاشتم.این شد که وقتی عصبانی میشدم به خودم اجازه میدادم هرکاری که دوست دارم بکنم.وسیله بشکنم.به همسرم بتوپم.فریاد بزنم.انقدر عصبانی میشدم که حتی میتونستم خیلی راحت همسرم رو بکشم.من در کنار خانوادهءهمسرم زندگی میکنم.زندگیه اونارم میدیدم.درست نقطهءمقابل ما عمل میکردن.اگه تو خانوادشون کسی عصبانی میشد راحت ابرازش میکرد.بدون پرخاشگری بدون فریاد بدون دیوونه بازی.شوهر من وقتی عصبانی میشه فقط محکم وجدی صحبت میکنه.بدون اینکه توپوق بزنه.بدون اینکه دستاش بلرزه.بدون اینکه فریاد بزنه.بدون اینکه توهین کنه خیلی راحت خشمش رو باکلمات ابراز میکنه.خشم یه حس درون همهءآدمهاست که باید باشه.اما باید افسارش دست خودمون باشه.من نسبت به اوایل زندگیم خیلی پیشرفت کردم.چون همش میخوام این اخلاق بد رو کنار بذارم.کتابای مذهبی خیلی کمکم میکنن.وهمینطور نشست وبرخاست با ادمای محترمی مثل خانوادهءهمسرم.البته خانوادهءخودمم خیلی محترمن ولی خوب به نظرم اونها دراین مورد فکر درستی نداشتند.باید به ما یاد میدادن خشممون رو چطور ابراز کنیم.حالا من وقتی دختر فینگیلیم از چیزی عصبی بشه سرش داد نمیزنم دعواش نمیکنم.اجازه میدم خودش رو ابراز کنه.دستاش رو میگیرم وبا محبت باهاش حرف میزنم اونم یدفعه مثل موم نرم میشه واروم.در مورد حسادت ما این شانس رو داریم که کتابای مذهبی زیادی در اختیارمون هست.حتما مطالعه شون کن.بهت خیلی کمک میکنه.من قبلاآوقتی به کسی حسادت میکردم مثل خوره میوفتاد به جونم.در حالی که تو دوست وخانواده واشنا از خیلی لحاظ از خیلیاشون بالاترم ولی این حسادت لعنتی این چیزا حالیش نیست.مثلا من وخواهر شوهرم تقریبا هم سنیم.این حس حسادت بینمون دو طرفه بود.تو یه سری چیزا اون از من سر بود وتو یه سری چیزا من.ولی حس حسادتم بود بینمون.ولی من دیگه حوصله شونداشتم.خواستم تمومش کنم.این حس حسادت رو تبدیل کردم به دوستی.یه دوستیه خیلی خوب.حالا در حدی شدیم که اگه چیز خوبی ببینیم برای همدیگه میخریم.کلا از خوشیه هم خوشحالیم.البته من در مورد جاریتون این پیشنهاد رو به شما نمیکنم.یعنی لازم نیست خیلی باهم جی جی باجی بشین.ولی خوب شما میتونید باکمی محبت شروع کنید.گاهی خیلی کم ازش تعریف کنید.به نظرم مهربونی همیشه کارسازه ولی در مورد افراد مختلف دوزش فرق میکنه.مطمئنا خودتون راه محبت بهش رو پیدا میکنید.اینجوری خیلی بزرگ منش تر از حالتی به نظر میایین که همش دنبال نقشه ای باشید که همدیگه رو بچزونید.امیدوارم خیلی زود همون تامی پر شور ونشاط سابق بشید.![]()









علاقه مندی ها (Bookmarks)