به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 564

Threaded View

  1. #11
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 30 دی 96 [ 03:55]
    تاریخ عضویت
    1395-10-18
    نوشته ها
    23
    امتیاز
    1,085
    سطح
    17
    Points: 1,085, Level: 17
    Level completed: 85%, Points required for next Level: 15
    Overall activity: 48.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second Class1 year registered1000 Experience Points
    تشکرها
    16

    تشکرشده 19 در 7 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام دوباره !!!امروز تازه متوجه شدم که قبلا عضو های عادی نمیتونستن اینجا خاطره بنویسن و تازگیا به لطف آقای به دنبال خوشبختی و مدیر محترم برای همه آزاد شده .خیلی ممنون!!‌! بعد ازاین مورد باید بگم بین کسایی که خاطره نوشتن فقط یکی دو نفر از آقایون شرکت کردن و اکثرا خانم ها هستن .میخوام بگم که آقایون هم تو بحث شرکت کنن چون برای من به عنوان یه خانم جالبه که بدونم چه چیزهایی آقایون رو خوشحال میکنه.قبل خاطره بگم که خداروهزار بار شکر زندگی ما پراز خاطره اس که تاحالا به کسی تعریف نکردم چون شاید میترسم که چشم بخورم( قول به دنبال خوشبختی).چون یه دفعه که با یکی دوتا از خانم های فامیل بحثش پیش اومد و من تازه یکم از خوبی های همسرم رو گفتم یکی شون برگشت بهم گفت تازه اولشه بزار بعدااا سلامت میکنم خواهرررر(خوب به نظرتون این جمله یعنی چی؟یعنی اینکه بزار شماها هم به اختلاف بخورین یا اینکه منتظرم ببینم کی به اختلاف میخورین .چرا بعضی از ماها اینجوری هستیم؟؟؟یه زوجی که تازه زندگی رو شروع کردند و باهم خوبن یه جوری ته دلشون رو خالی میکنیم به جای اینکه بگیم قدر داشته ها تو بدون مراقب باش.از عشقت مراقبت کن ).
    خوب اما خاطره :
    از اونجایی که من و همسرم هردو از خانواده هامون دوریم .(خیلــــــــی دور )دیر به دیر همو میبینم .قبل سفرمون به پیش خانوادم همسرم همش بهم میگفت به مامان بگو چقدر تو رو دوست دارم یا اینکه میدونه که چقدر دوستت دارم؟(به مامان بابای عزیزمن هم میگه مامان بابا).منم در جواب میگفتم به من چه ؟خودت بگو من چی بگم.تا اینکه خدا خواست و برنامه سفر جورشد و من عزیزانم رو بعد از مدت ها دوباره به آغوش کشیدم.یکی از همون روزها که تازه از حموم اومده بودم رفتم حیاط پیش مامان و آبجی بزرگم .شوهری هم اونجا بود و خواهر زادم هم که یه پسر ۹ سالست داشت دوچرخه بازی میکرد.بعد از چند دقیقه که نشستم پیششون .شوهری شروع کرد موهامو ناز کردن و قربون صدقه ام رفتن (اونم جلوی مامان و خواهرم)به مامان میگفت من چوچه مو خیلی دوست دارم (یعنی کوچولو)وای منو میگین اون لحظه هم از خجالت قرمز شده بودم هم تو دلم داشتن قند آب میکردن و دلم میخواست به کاراش ادامه بده.محمد خواهر زاده ام هم شیطون شیطون نگاه میکرد و روش رو برمیگردوند .واین بهانه ای شد که بگم نکن بابا بچه خجالت کشید و خودم رو از اون وضع نجات بدم.
    الان نزدیک دوماه میشه که برگشتیم اما این صحنه همچنان جلو چشمامه

  2. 2 کاربر از پست مفید لاله بهشتی تشکرکرده اند .

    miss seven (سه شنبه 09 آبان 96), الهه زیبایی ها (جمعه 05 آبان 96)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 20:16 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.