سلام به همگی !!!
بعد از یه مدت طولانی دوباره برگشتم به جمع گرمتون.تو این مدت کلی اتفاق های خوب و بد افتاد که حسابی سرمون رو شلوغ کرد .اما خداروشکر الان اوضاع آرومه .وقتی خاطرات دوستان رو خوندم خیلی ذوق زده شدم و بعضی وقت ها هم واقعا بلند خندیدم.و این باعث شد که منم سر ذوق بیام و بخواب بنویسم.قبل اینکه خاطره رو بگم میخوام بگم که چقدر خوب میشد که آدم تو یه دفتر همه خاطرات ریز و درشت خوب و قشنگش با همسرشو بنویسه مطمعنا خیلی انرژی میده شاید خودم اینکارو کردم.
اما خاطره :
چون این روزا هم من هم همسرگلم مشغولیت داریم فقط شب ها و صبح زود همدیگر رو میینم همین چند روز پیش که شب از کلاسش برگشته بود متوجه شد که من ناهار نخوردم .وای کلی جاخورد و اومدم بغلم کردو ازم قول گرفت که دیگه اینکارو نکنم.چون میبینه که صبح ها هم چند لقمه بیشتر نمیخورم.فردای اون روز وقتی داشتم از سر کلاس برمیگشتم زنگ زد بهم و بعدا کلی قربون صدقه گفت نون گرفتم برات حتما ناهار بخوری هاا .منم تو دلم کلی ذوق کردم که تا این حد به فکرمه.
البه خداروشکر خاطره خوب زیاد دارم که ان شالله به مرور میگم .الان باید برم غذا آماده کنم چون گشنه وتشنه از راه میرسه![]()







پاسخ با نقل قول
علاقه مندی ها (Bookmarks)