سلام
تاپيك باحالي هست حسوديم ميشههر وقت تاپيك خاطرات عاشقانه همدردي ميخونم.احساسم ميگه برم ازدواج كنم بيام تاپيك بزنم و خودي نشون بدم اما مغزم ميگه پسر حالا زوده زن ميخاي چيكار ؟ داري براي خودت گذر روزگار ميكني و دنيا خيالت نيست پس از مجردي استفاده كن و جوني كن. گاهي اوقات احساس و عقلم با هم در گير ميشن و حتي كار به كتك كاري ميرسه و عقل بر احساس چيره ميشه.
پس از دعواي اساسي بين احساس و عقل بعد(بوعد) روحانيم مياد وارد ميدون ميشه و خط قرمز ها شروع ميشه و......
بگذريم بريم سر اصل ماجرا
پارسال اربعين رفتيم كربلا خيلي دوست داشتم امسال هم برم اما....تو اين چند روزه همش فكرم درگير كربلاست ...
نزديك اربعين بود و من و چندتا از همسفرهام شب كوفه بوديم داشتيم ميرفتيم موكب بخابيم كه يك آقايي ميگفت منزل موجود wifi موجود حمام موجود و ... خلاصه ما را به زور برد خونش. منم اولين شبي بود كه تو خونه يك عراقي ميخابيدم هم استرس داشتم هم برام جالب بود .
يكي از بچه ها عربي بلد بود صحبت كنه و با اون آقا شروع به صحبت كردن كرد و ما تا نيمه هاي شب با هم صحبت كرديم.
اونجا همه چيزش جالب بود مخصوصا نوع سيم كشي خيابونها و ....كلا قوانين برق و .... زير سوال برده بودن.
فردا صبحش كه خواستيم از خونه اون شخص بزنيم بيرون من متوجه شدم ديزل ژنراتورشون مشكل داره با خودم گفتم بزار درستش كنم و بعد بريم خلاصه به رفيقم گفتم به صاحب خونه بگه من برقي هستم و ميتونم ديزل راه بندازم .
رفيقم به عربي به من اشاره كرد و گفت كهربايي (برقي) موجودو... بنده خدا خوشحال شد و جعبه ابزارش آورد و من دست به كار شدم و رفع عيبش كردم طرف وقتي ديد ديزلش درست شده كلي تشكر كرد و به دوستم گفت چند تا ديزل خراب ديگه دارن و اگه ممكنه ي نگاهي بهشون بندازم كه منم قبول كردم و اون روز كلا مشغول كار شدم.....و ساير دوستانم بخاطرمن اون روز كوفه موندن و .....
از اون روز هر وقت من با اون دوستان عزيز رو در رو ميشيم با حالت خنده به هم ميگيم:
منزل موجود wifiموجود كهربايي موجود اميرحسين(اسم مجازي من) موجود ديزل تعمير ميكنيم آب حوض ميكشيم و....
پ ن 1: ما به همراه خانواده و دوستان خانوادگي رفته بوديم كربلا كه 2 دسته شديم و عده اي با تور رفتن و من و چندتا از بچه ها پياده رفتيم و كربلا به هم ملحق شديم.
پ ن 2 : دوستان برام حرف درآوردناميرحسين رفته بود زيارت اما ما نديدم حرم بره رفته بود پي كاسبيش.
![]()








هر وقت تاپيك خاطرات عاشقانه همدردي ميخونم.احساسم ميگه برم ازدواج كنم بيام تاپيك بزنم و خودي نشون بدم اما مغزم ميگه پسر حالا زوده زن ميخاي چيكار ؟ داري براي خودت گذر روزگار ميكني و دنيا خيالت نيست پس از مجردي استفاده كن و جوني كن. گاهي اوقات احساس و عقلم با هم در گير ميشن و حتي كار به كتك كاري ميرسه و عقل بر احساس چيره ميشه.
....تو اين چند روزه همش فكرم درگير كربلاست ...
:
اميرحسين رفته بود زيارت اما ما نديدم حرم بره رفته بود پي كاسبيش.
پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)