سلام دوستان
ممنون از پاسختون.بله بی همدم عزیز به نظر خود من هم برخورد و بحث راه انداختن با پدر مادر بی فایده س ولی چون خواهر برادرم اصرار دارن که محکم وایسمو حرفمو بزنم حتی با داد و بیداد اینه که برام واقعا سوال شد.
البته من اصلا این راه حل و قبول ندارم ولی چون خودشون اینکارو میکنن و جواب گرفتن به من هم توصیه میکنن.
ولی واقعا من نمیتونم حتی اگه به ضررم باشه.در مورد اینکه من بهتر پدرمو میشناسمو به طور کلی قلقشو میدونم ، پدر من خیلی حرف کسی رو قبول ندارن و کلا خودشونو عقله کل میدونن در مقابل من هم فقط تنها کاری که قلبا میتونم انجام بدم اینه که نظرمو خیلی عادی و معمولی طوری که ناراحت نشن خیلی ، به گوششون برسونم ولی فایده ای نداره در کل....
میدونید چون واقعا اعتقاد دارم پدر مادرو اصلا نباید ازرده کرد و باهاشون مخالفت کرد مگه تو مسایل مغایر با توحید و خدا ولی گاهی اوقات شرایط خیلی پیچیده میشه مثلا اگر کار تو شهر دیگه پیدا شه و همه موقعیتش خوب باشه و پدر من بگه نه خب اینده من چی میشه پس؟منظورم از شهر دیگه تهران هست من ساکن کرج هستم.
میدونید نمیدونم تو شرایط شبیه این موضوع چکار کنم....من که نمیگم حتما تهران میرم...میگم اگه راه نزدیک پیدا شد خیلیم خوب اگه نه راه دور چه ایرادی داره....با توجه به اینکه من دانشگام تهران بود نمیدونم چرا اون موقع انقد حساس نبودن...یا از این دست اختلاف نظرا...
واقعا نمیدونم بین حس خودم ، حق خودم و بعضا اینده خودم و رضایت پدر مادر کدومو انتخاب کنم.در مورد خونه مجردی خودم اصلا مایل نیستم فقط گفتم سوال کنم اگه همچین حرفی از طرف پدر یا مادر شد چه برخوردی داشته باشم بهتره...چون حقیقت اوایل مشکلم مادرم یه مقدار انگار ناراضی بودن که من باهاشون زندگی کنم فامیلم رو شناختی که از جو خونه ما داشتن نظرشون رو مستقل بودن بود ولی من اصلا راضی نیستم چون واقعا تنها بودن حالمو بد میکنه مخصوصا تا یکسال فکر کنم این حسو دارم.
الانم کلا جو ارومتر شده ظاهرا کسی راضی به جدا شدن من نیست خداروشکر.
گیسو کمند جان بله پدر من همچین تیپی هستن درست میفرمایید و واقعا من دلم نمیاد جز با حرف زدن اروم و به قول شما دوست شدن باهاشون طور دیگه ای برخورد کنم....
شاید فک کنید شرایطم خیلی حاد نیس ولی باور کنید پدر من خیلی خاصه کلا کسی باهاش نمیسازه خواهر برادرم که اصلااااااااا نمیسازن در حد سلام وسلام بقیه فامیلم تقریبا همینطور ایشون کلا دوست دارن حرف حرف خودشون باشه حتی تو کوچکترین مساله حق اظهار نظر هم نمیدن سر هر مخالفت کوچیکیم تند برخورد میکنن یه جورایی ، خیلیم گیر میدن....و واقعا خیلی جاها ترمز زندگی ما هستن .
سر همین بحثای بین منو شوهرم پدر من اصلا تو جلسه اجازه نمیداد من حرف بزنم اصلا نمیتونه منطقی فکر کنه ولی با همه اینها پدرم هستن و واقعا من نمیتونم جز مدارا کاری بکنم....
به نظر من پدر مادر مثل بچه و همسر نیستن ، مخلوقی هستن که دیگه تکرار نمیشن شاید من با همسرم یا بقیه مخالفت کنم و از حق دنیویم دفاع کنم و برخورد کنم ولی با پدرم هرگز...نهایت با یه حرف عادی حرفمو میزنم.
در مورد کار و خونه م همونطور که گفتم اصلا مایل نیستم نه خونه بگیرم نه کارم راه دور باشه فقط سوال کردم اگه دیگران گفتن برم اون موقع چه تصمیمی بگیرم در مورد کارم اگه موقعیت بهتر راه دور پیدا شه واقعا عاقلانه س که برم به نظرم.
من اصلا باورم نمیشه سرنوشتم این شده باشه...ناشکر نیستم ولی واقعا نمیفهمم چی شد شوهرم سر بچه بازی همه چیو بهم ریخت....روز نیس خاطراتم جلو چشام نیاد....واقعا از دنیا میترسم....هنوزم که هنوزه نه من نه فامیل متوجه نشدن حرف این اقا چی بود اصلا....








علاقه مندی ها (Bookmarks)