سلام
چرا این تاپیک خاک میخوره ؟ یعنی هیچ کسی نیست که خودش با خودش خاطیره بسازه
همیشه برام سوال بود که ما خواهرا اخلاق و رفتارمون نه شباهتی به پدرم داره و نه به مادرم ، پس ما به کی رفتیم ؟ نکنه هممون با هم سر راهی هستیم
چند سال پیش در مجلسی حضور داشتیم که یه فامیل دور و قدیمی رو که مدتها ندیده بودیم زیارت کردیم ، اون خانوم و همسرشون با عشق بهمون نگاه میکردن و تعریف میکردن ، از گذشته ها از بچه گی هامون
از اینکه عمه ما ، (تنها عمه مون) ، چقدر عاشقمون بودن و حواس عمه جونم چقدر بهمون بوده ، و اینکه چقدر از بعضی رفتارها و طرز فکرمون شبیه عمه مون هستش .
جدا چقدر ماها میتونیم در نقش عمه خاله دایی عمو روی بچه ها و دلبندای فامیل اثرگذار باشیم ،
یاد خواهر زاده های عشقم افتادم ، زنگ زدم به خواهرم که برم خونشون ، صدای خواهرزادم میومد که داد میزد خاله تو رو خدا زودتر بیا خاله ساعت چند میایی ،
رفتم خونشون ، زنگو که زدم هر سه تاشون از پله ها با سرعت و ذوق میومدن پایین استقبال ، همیشه همین کارو میکنن و مثل جوجه دورم جیک جیک میکننخواهر زادم زنگ زده بود خونه ی 2تا خواهر دیگم و بچه های اون دو تا رو هم خبر کرده بود که بیان تا شب
باهاشون بخوایم
شب خواهرم مونده بود چهطوری جامونو بندازه که دعوا نشه ، هر سه میخواستن کنارم بخوابن ، نهایتا ناچار شدم سه تاشونو کنار هم بخوابونم و خودم بالای سر سه تاشون دراز بکشم ، با موهاشون بازی کنم و براشون قصه بگم
قصه ی دخترای جیغ جیغو.. فهمیدن 3تا نقش اصلی قصه خودشون هستن ،به نظرتون از کجا فهمیدن
،وقتی اشتباهاشونو توی قصه میگفتم ریسه میرفتنو میگفتن خاله یه بار دیگه اینجاشو بگو .
صبح زود بیدار شدم برم سرکار ، شوهر خواهر عزیزم برام تخم مرغ زده بود و نون تازه خریده بود (ساعت 6صبح )![]()
آماده شدم ، وقت بیدار کردن بچه ها بود ،کم کم داشت دیرم میشد ولی بیدارشون کردم
خیلی منظم تر رفتار میکردن، قصه دیشب رو یادشون میومد میخندیدن و بهمدیگه یادآوری میکردن که خاله دیشب چی میگفت اینطوری پرت نکن اون کارو نکن دیدی خاله میگفت وسایلت یادت میره و... یه قصه همین اندازه اثر کرده بود .
بعدش خودم دونه دونه رسوندمشون مدرسه هاشونخیلی حس خوبی بود ، میگفتن خاله خیلی خوش گذشت بازم بیا ، چقدر اصرار میکردن ، چقدر روزشونو خوب شروع کرده بودن
حسابی دیرم شده بود ولی دوست نداشتم اینهمه شیرینی رو با عجله کردن و استرس گرفتن فراموش کنم ، یه ایمیل مرخصی زدم و با آرامش توی ترافیک سنگین همت ، شیشه هامو زدم بالا تا با آرامش تمام این شیرینی ها رو مرور کنم و هی مرور کنم
چقد نعمت بزرگیه این خانواده.










خواهر زادم زنگ زده بود خونه ی 2تا خواهر دیگم و بچه های اون دو تا رو هم خبر کرده بود که بیان تا شب 
.. فهمیدن 3تا نقش اصلی قصه خودشون هستن ،به نظرتون از کجا فهمیدن
،وقتی اشتباهاشونو توی قصه میگفتم ریسه میرفتنو میگفتن خاله یه بار دیگه اینجاشو بگو .
پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)