سلام غبار غم عزیز، فقط پست اولت رو خوندم.
از نظر من داری راه رو اشتباه می ری. و تاکید می کنم که داری راه رو اشتباه میری.
باید فضای زندگیت (شامل پدرت) رو دقیقا همونطور که هست بپذیری. و تمرکزت رو روی ارتقاء زندگی فردیت بگذاری.
از ابعاد مختلف خودت رو بهبود بده، و انرژیت رو جای دیگه ای سرمایه گذاری نکن.
مسئولیت خودت (در قبال خودت) رو درست انجام بده، و کاری به بقیه ی مخلوقات خدا نداشته باش.
در مورد ازدواج هم نگران نباش. درخششت توسط انسان هایی دیده می شه و ارج نهاده می شه. و لازم نیست همه تو رو بخوان، چون فقط قراره با یک نفر ازدواج کنی. یک نفر کافیه.
با اطمینان دارم برات می نویسم، بخاطر اینکه مثال هاش رو دارم. خونواده ای رو می شناسم که نمی شد با پدرشون توی یک اتاق دووم آورد. البته بعضی ها می تونستن، من نمی تونسم و سردرد می گرفتم. هر سه دختر اون خونواده ازدواج های خوبی دارن. من اونجا بودم وقتی اون پدر با زیپ شلوار باز خونه ی دخترش بود، و اون دختر جلوی مادرشوهرش خجالت نکشید (یا من ندیدم) و حتی به پدرش گوشزد نکرد که زیپ شلوارش بازه. سراغ ندارم شوهر یکیشون بخاطر پدرشون کنایه ای زده باشه. شاید چون خود بچه ها اون مرد رو همونطور که بود پذیرفته بودند. و براش ارزش و احترام قائل بودند.
وقتی اون مرد از دنیا رفت، آدم های خیلی زیادی غمگین شدند (البته غیر از من! چون در آخرین روزهای حیاتش متوجه شدم دلبستگی ای به دنیا نداشت و آماده ی مرگ بود. این خیلی در چشم های من زیبا اومد و نتونستم براش ناراحت بشم). و من فکر می کنم هرچند حموم نمی رفت و پاهاش مثل پاهای فیل شده بود، ولی حتما خوب بود که چنان بچه های با اخلاق و با عزت نفسی داشت که علی رغم تفاوت های شخصیتی ای که با پدرشون داشتند، تا آخر عمرش احترامش رو داشتند. و دیگران هم احترام اونها رو داشتند.
منظورم اینه که تو خوب زندگی کن، دیگران نه تنها خوبی های تو رو می بینن، بلکه پدرت رو هم با دید مثبت نگاه می کنن.








علاقه مندی ها (Bookmarks)