ممنون از همه دوستان كه برام مينويسين
دليل اين تصميم اين بود كه ديگه تحمل فحاشي و كتك كاري رو ندارم
علناً از خونه بيرون ميكرد و من هربار دست از پا درازتر خودم برميگشتم
اين دعواي آخر تصف شب تا منو بيرون نكرد آروم نگرفت
يك كلام ديوونه بود
هيچ ارزشي تو اون زندگي نداشتم
من يه دختر ساده بودم كه قبل از اين آقا باهيچ پسري يك كلام حرف نزده بودم
از سادگي منو و خانوادم سواستفاده كرد
از اول توهم اين داشت كه ميخام از خونوادش جداش كنم
فكر ميكرد اگه يه شام بياد خونه ما چه منتي سره ما گذاشته
از روز اول حالش خوب نبود نمي دونم اصلا چرا با من ازدواج كرد
شايد دليل اصلي طلاق بايد خيانت اعتياد و اينطور چيزها باشه
ولي همسر من بچه بود
به بلوغ ازدواج نرسيده بود حل مسئله بلد نبود يك خودشيفتگي مسخره ايي داشت كه غير از مادرش هيچكس رو آدم حساب نميكرد در عين حال اصلا اعتماد به نفس نداشت و با تحقير دائمي من ميخاست خودشو بالا نشون بده
منم تحت اون محيط و شرايط بخش كودك وجودم به مبارزه باهاش مي پرداخت
البته اول طبق توصيه هاي دوستان خوب اينجا باهاش عمل ميكردم ولي اون هاليش نبود
مثلا اين اواخر بهم خرجي نمي داد من يه بار بهش گفتم تو مرد مني و تكيه گاهم دوست دارم از تو پول بگيرم نه از خانوادم، كمي پول اون موقع داد، ولي بعد از چند روز بدوبيراه به خانوادم كه ديدي بهت پول نميدن
خونوادم اصلا پاشو اون خونه نميذاشتن اينم با افتخار و فحاشي ميگفت مثل سگ از من ميترسين خانوادت جرات ندارن از صدكيلومتري اينجا رد شن
دايي مادرش فوت كرد بهم گفت بهش تسليت بگو منم گفتم ولي بعدش اينو از موضع ضعف من ميدونست
بيست روز بيست روز منو جا ميذاشت به بهانه مادرش ماموريت
تو اين چندسال بيشترين اضطراب و استرس رو ديدم
يك مهموني از طرف من مثل آدم نيومد يا نميومد يا اگر ميومد بعدش دعوا بود
نمي دونم شايد كاملا اشتباه دارم ميكنم ولي الان دوهفته است خونه پدرم هستم و اون انگار نه انگار
شايد راحت شده به خيال خودش
نمي دونم شايد معني زندگي مشترك اين بود
ولي من كنار اين آقا آرامش نداشتم
شايد من معني زندگي رو نمي دونم
به طرز عجيبي مثل سنگ شدم من قبلا يك لحظه اشكم خشك نميشد ولي الان اصلا دوست ندارم گريه كنم
خانوادم يك لحظه خوبن يك لحظه نه. زياد تقصير ندارن اوناهم تو همين جانعه زندگي ميكنن كه طلاق تابو هست از طرفي من خودم اصلا آينده روشني با اين آقا نمي ديدم
فعلا همه چيزم دست خودشه طلاهام پاسپورت و...
من با مانتو و لباس تو خونه ايي و شناسنامه ام از اون خونه درومدم
مثل يك سونامي بود تو زندگيم








علاقه مندی ها (Bookmarks)