دوست عزیزم سلام
من با خانم مهندس 100 درصد موافقم فقط خواستم برات بنویسم باهات همدردی می کنم و حق داری ناراحت و عصبانی باشی اما نمی دونم چرا احساس می کنم از مستقل شدن می ترسی. شایدم بابات اجازه نمی ده. به جای تمرکز روی حمام رفتن یا نرفتن بابات و برادرات تمرکز کن به راضی کردنش برای رفتن سرکار یا یاد گرفتن حرفه یا رفتن به دانشگاه. اونوقت می تونی بری دانشگاه یه شهر دیگه درس بخونی دور شی از همچین محیطی و روی پای خودت وایسی.
نمی خوام نا امیدت کنم اما راست می گی پسری بیاد الان تورو ببینه می ذاره می ره باید یه کاری کنی . درسی بخونی مستقل باشی و به قول خانم مهندس عزیز یه دختر پرتلاش و مستقل شی باید توانایی هاتو یه جوری نشون بدی . قبلا هم برات نوشتم با تو خونه نشستن و تمرکز روی عوض کردن پدرت هیچیه هیچی عوض نمی شه. نمی خوام خدایی نکرده بگم کم تلاش می کنی یا خانم نیستی اتفاقا خیلی هم هستی و خیلی دوستت دارم اما خودتو بذار جای منی که از بیرون دارم به زندگیت نگاه می کنم می خوای بگی توی این 30 سال چه کار کردی؟ چی بدست آوردی؟ کار خوب ؟ درآمد؟ تحصیلات عالیه؟ عشق ؟ --- قبلا هم برات نوشتم نمی دونی یادت هست یا نه. تنها راه حل مشکل تو اینه که بری سرکار به هر قیمتی که شده. ببین اگه 25 سالگی رفته بودی سر کار الان 5 سال سابقه کار داشتی و با ماهی حداقل 2 میلیون حقوق می گم حداقل چون بیشتر هم امکان داشت باشه. پس ببین چه جوری داری روزهاتو تباه می کنی؟ بری سر کار پولاتو جمع می کنی . می تونی خونه بگیری مستقل شی. می دونم بابات نمی ذاره اما دستت توی جیب خودت باشه دیگه تصمیم با خودته. می تونی ماشین بخری می تونی مرد زندگیتو پیدا کنی. الانم که خداروشکر همه دنبال زن حقوق بگیرن. عشقتو توی زندگیت پیدا می کنی.... پس می بینی همه چی به هم مثل زنجیر وصله.
بیخیال بابات و اتاق مهمونی و خواستگاری که میاد بشینه و تمام وجود تورو با خونتون و بابات قضاوت کنه شو. سعی کن خودت زندگیت رو عوض کنی و باید مستقل شی. مستقل شی می تونی به مادرت و برادرات کمک کنی. مستقل شی همین بابایی که الان نمی ذاره بهت افتخار میکنه.
من یه نفر رو می شناختم باباش اشکشو در می آورد که مدرسه نره. می گفت دختر باید اشپزی و خیاطی یاد بگیره مدرسه واسه چی میره توی همین عصر مدرن ها. الان همون بابا داره به فوق لیسانس دخترش افتخار می کنه. پس یه کاری کن که یه چیزی بدست بیاری که هم خودت هم بابات بهش افتخار کنید و عموت چشمش درآد. می فهممت. قصدم ناراحت کردنت نبود فقط می خواستم یه تکونی بهت داده باشم که یه کاری کنی. دلم می سوزه می بینم روزهای خوب عمرت الکی می گذره.
امیدوارم موفق باشی . و با خبرای خوب و موفقیت هات بیای اینجا بنویسی
اینم اضافه کنم اول برو کارتو پیدا کن و بهش نگو . بعد با لجبازی و واسطه کردن بزرگای فامیل بگو الا و بلا می خوام برم سر کار. شاید راه حلم اشتباه باشه اما مصر باش واسه کار کردن ببین من کی بهت گفتم.







. می فهممت. قصدم ناراحت کردنت نبود فقط می خواستم یه تکونی بهت داده باشم که یه کاری کنی. دلم می سوزه می بینم روزهای خوب عمرت الکی می گذره.

علاقه مندی ها (Bookmarks)