من دیشب کلی وقت گذاشتم ونوشتم اما موقع ارسال پستم سایت پیغام دادکه سه تاپست رو گذاشتم ودیگه نمیتونم ارسال داشته باشم راستش بابچه هم خیلی سخته بخوام مفصل توضیح بدم الانم دارم دخترمو میخوابونم که میتونم بنویسم
من خودم قبول دارم که اعتمادبنفس ضعیفی دارم خودمو دوست ندارم خیلی ازخودم انتقادمیکنم خیلی به تایید وتعریف دیگران احساس نیازمیکنن خودمو باهمه مقایسه میکنم وهمه رو بهترازخودم میبینم همش درحال سرزنش کردن خودم بابت هررفتاروحرف هست میدونم که باید برم پیش مشاوربالینی وازریشه این مشکلو حل کنم وبقول شما دارو منودرمان نمیکنه موقتا حالمو بهترمیکنه که این اواخردیگه بهترم نمیکرد
3سال پیش مشاورتلفنی یه روانشناس بالینی خوب به من معرفی کرد گفت مطمئنم اگه بری پیشش خوب میشی منم زنگ زدم وقت بگیرم بااینکه هزینه اش هم بالابوداون موقع برای هر45دقیقه 130تومن ولی ازشانس دکتررفته بودخارج وتاچندماه ایران نمیومد بعدهم که من حامله شدم وپیگیری نکردم ولی الان خیلی پشیمونم کاش اول درمان میشدم بعدبچه دارمیشدیم
ما قبل ازبچه دارشدن خیلی درگیری داشتیم ولی بعدازاومدن دخترمون خیلی کمترشدجنگ ودعواهامون شاید چون من همه توجهم رو ازروی شوهرم برداشتم وروی دخترم متمرکزشدم مشغله های بچه داری هم کمترفرصت گیردادن وزنگ زدن ودعوا کردن برام میذاشت خداروشکر یک ساله که درگیری فیزیکی نداشتیم وموقع دعوامثل قبل صداهامونو بالا نمیبریم ولی بااین وجود حس میکنم سرد شدیم
قرصهایی که این یک سال و3ماه خوردم منوازنظر جنسی سرد کرده بودن که روی شوهرمم بی تاثیر نبوده برای من همیشه تعداد رابطمون مهم بودواگه میشد یه هفته که رابطه نداشتیم احساس نگرانی میکردم ولی باخوردن این قرصها رابطمون شده بود هفته ای یه باراکثرمواقع گاهی ام طولانی تر مثلا 10روز یه بارکه برای ما که یه شب درمیون رابطه داشتیم خیلی کم بود
یه علت دیگه اومدن دخترمون توتخت ما وخوابیدنش وسط ما دوتاهست واینکه همزمان بامامیخوابه
طبق خواسته شوهرم ازدوماهگی جای دخترمو جدا کردم وتوتخت خودش خوابوندم ولی ازپارسال اواسط پاییزخواب من خیلی سنگین شد جوری که وقتی نصف شب بیدارنیشدوشیرمیخواست میاوردمش توتختمون کنارخودم بهش شیر بدم خوابم میبرد وخوابم اونقدر عمیق وسنگین بودکه دیگه همت نمیکردم بلند بشم وبچه رو بذارم توتختش اینطوری شد که اومد توتخت ما
چندبارم خواستم جاشو جدا کنم ولی فقط یک ساعت توتختش میخوابه بعداونقدرگریه وناآرومی میکنه که دوباره میارمش توتخت خودمون
دیگه اینکه من واقعا خودمو ول کردم بد لباس میپوشم دیرآرایشگاه میرم بدترازهمه چاق شدم خودمو دوست ندارم شوهرمم چندباربهم گفته هیکلم خراب شده
من بعداززایمان اون وزنی که توبارداری اضافه کرده بودم کم کردم ولی ازوقتی شروع به خوردن قرص ها کردم 10کیلو چاق شدم والان وزن روز زایمانمو دارم
یکی ازعلت های سردشدن رابطه من وشوهرم اینکه که من به معنای واقعی معتادگوشی واینترنت هستم
شبا وقتی شوهرم میادخیالم راحت میشه که بادخترمون بازی میکنه ومن راحت توگروه ها میچرخم واونجا حرف میزنم شوهرم گله کرده که وقتی میاد من بهش اعتنا نمیکنم وهمش گوشی دستمه درست هم میگه حتی توتختخوابم گوشیمو باخودم میبرم ودوسه ساعت بعدازخوابیدن دخترم وشوهرم من همچنان تواینترنت هستم بعدصبحها دیربیدارمیشم وبرای شوهرم صبحانه حاضرنمیکنم درصورتیکه ازاول فهمیدم که براش صبحونه خوردن وبدرقه کردنش واینکه چه جوری ازخونه بره بیرون خیلی مهمه
البته چندروزه ازگروه هام لفت دادم ووقتی شوهرم میاددیگه گوشی دستم نمیگیرم
یکی دیگه ازگله های شوهرم این بودکه قبلا وقتی میومد خونه همیشه شربت براش آماده میکردم ولی دیگه این کارها رو نمیکنم
خودمم نمیدونم چرااینقدرنسبت بهش سرد شدم
الان همش میگم اگه اون زمان زن خوبی بودم بهش میرسیدم اگه هیکلم خوب بود پس چرا یه بارتعریف نکرد حالا که دیگه اونطور نیستم داره گله میکنه؟
عزیزم چطور بااین موضوع کناراومدی که شوهرت هرشب بادوستاش بره بیرون؟بنظرم پذیرفتنش خیلی سخته من بودم اصلا نمیتونستم قبول کنم
دوست دارم خودمو دوست داشته باشم برای دل خودم بقول شما لباس خوشگل بپوشم غذارو تزیین کنم ولی نمیدونم چراهیچ انگیزه ای ندارم فقط دم اومدن شوهرم یه شونه به موهام میزنم وگاهی یه کم عطر
همه فکروذکرم شده غذانخوردن دخترم ووزن گرفتنش شوهرمن بارها اینو گفته وگله کرده که توجهم بهش کم شده









علاقه مندی ها (Bookmarks)