سلام عزیزم

بزرگترین ایراد شما اینه که مادر همسرت رو مثل رقیب میبینی...اون یه مادره و در جایگاه خودش و تو یه همسری در جایگاه خودت.اصلا حساس نباش به این موضوع.مطمئن باش اگر حساسیتت رو کم کنی کمترم اذیت میشی و ممکنه همسرت هم جبهه نگیره.

به هیچ عنوان اجازه دخالت خانوادت رو در زندگیت نده.چون شما زن و شوهرید و اشتی می کنید ولی کینه میمونه برای خانواده هاتون.

یه مدت به زندگیت ارامش بده و بعده مدتی دو تا هدیه تهیه کن.برای مادر خودت و مادر همسرت.به همسرت بگو خانواده من ریشه منن.اگرم حرفی میزنن بخاطر دلسوزیشونه.بگو همون قدر که مادرم رو دوست دارم مادر تورو هم دوست دارم و کینه داشتن زندگیمون رو خراب میکنه و بیا دوباره از اول همه چیز رو بسازیم و .....

لازم نیست چشم چشم کنی.با سیاست زنانه برو جلو.
منم همه این روز رو گدروندم.یکسال خانوادمو ندیدم.و پدر مریضم رو.مادرم هر روز کلی راه میامد و از پشت پنجره براش دست تکون میدادم تا بفهمه حالم خوبه و زنده ام! اگر واقعا همسرت داره بهت ظلم میکنه (خودت بهتر از هر کسی میدونی) خیلی جدی باهاش صحبت کن و بگو ما فردا پس فردا بچه دار میشیم و من نمیخوام بچه ام تو محیطی پر از قهر بزرگ بشه.من همیشه مراجع رو به ارامش و با پنبه سر بریدن دعوت میکنم.ولی این بار ازت میخوام قاطع باشی.توجه کن قاطعیت به معنی دعوا و کشمکش و بزن و بشکن نیست....با رفتاری زنانه حرفی قاطعانه بزن.
چون این مسئله یا باید حل بشه ریشه ای و یا هر چند وقت یکبار اذیتت خواهد کرد.

خودت بسنج و ببین چه زمانی مناسبه.اول بستر رو فراهم کن تا با مادرش اشتی کنی.منم با اینکه از مادر همسرم کم ضربه روحی نخورده بودم و بد و بیراه و فحش رکیک شنیده بودم، برای حفظ زندگیم و به خواسته همسرم گل و شیرینی خریدم و رفتم عذرخواهی.البته زندگی من مشکلات بی شمار داشت ولی مثل یه ارامبخش عمل کرد و خوب بود.هرچند شیرینیم رو ریخت دور و گفت ما قند داریم.گل رو هم گفت حشره داره !!
البته من زیرک نبودم و سن و سالم کم بود.بلد نبودم.ولی اول از همه ارامش خونه ات رو فراهم کن.و بعد یکی یکی دست بذار رو خواسته هات