سلام لازم ميدونم داستاني كه براي يكي از دوستهاي خانوادگيمون اتفاق افتاد رو برات بگم: پسر يكي از دوستهاي ما در يك شهرستان دانشجو بود (خودش تهراني بود) تو دانشگا شون عاشق يه دختر شهرستاني شد و خيلي سفت و سخت مي خواست باهاش ازدواج كنه پدر و مادرش هم به خاطر اختلاف فرهنگي شديدا مخالف بودن خلاصه با سختي زياد تونست خانوادشو راضي كنه در حالي كه اونها قلبا راضي نبودن. انها ازدواج كردن و دختر به تهران اومد و دو سالي با هم زندگي كردن . پسره كه تب داغ عشقش داشت فرو كش مي كرد و تازه داشت به اختلاف فرهنگي همسرش پي مي برد از طرفي كارش هم رونق گرفته بود (وكيل بود) كم كم عشقش فرو كش كرد و بعد از بدبخت كردن دختر مردم فهميد كه لياقتش يه خانم خيلي با كلاس تر از همسر فعليشه به تحريك خانوادش زنشو طلاق داد فرستاد شهرستان پيش پدر مادرش. دختره خيلي ضربه سختي خورد. الانم آقا داره با دوستهاي مجردش حال ميكنه مسافرت ميره و ككش هم نگزيده عاشقي هم از يادش رفته.
دوست عزيز هواستو جمع كن عزيز يه خانواده رو بدبخت نكني چشما تو حسابي باز كن.








علاقه مندی ها (Bookmarks)