عزیزم اینجور آدما تنها نکته ای که دارن اینه که شما براشون غیر قابل باوری! همین و بس! حالا من باز از پدرم مثال بیارم میگن همش پدرم پدرم میگه اما خب حداقل یه چیزیه که به عینه درکش کردم.
از نظر پدرم که خیلی آدم بددلیه همه دخترا خوبن به قول خودش گل و مامان!!!!!!!!!! اما من بدم! چجوری بدم؟ بی حجابم! بی کفایتم! چن روز پیش پدرم یه هفته با هیچکدوم از ماها لام تا کام حرف نمی زد، بلاخره بعد از یه هفته!!!! به مامانم گفت دخترت! جلو خانواده خواهرات بی حجابه!!!! هرچی با مامانم فک کردیم که من چطوری می تونم با یه مانتوی گشاد و زیر زانو که از روش یه بالاتنه اضافی هم داره و شال که خیلی خوب سر می کنم بی حجاب باشم به جایی نرسیدیم!!! پسر خاله هامم همگی یا خیلی سنشون بالاس و زن دارن و صدالبته چشم و دل پاکیشون می ارزه به عیاشی های پدر من، یا اینکه خیلی بچه ن و باز سر به زیر....نه باهاشون دست میدم، نه شوخی و خنده داریم با هم. بیان خونمون یا ما بریم خونشون (سالی دوبار) فقط همون دم در سلام میدیم و من که ارتباط چشمیم زیر یخبندان زیر چشمی نگا می کنم و خوش آمد میگم و دیگه هیچی! آخرش به این نتیجه رسیدم که چون من جلو حرفا و خواسته های پدرم همیشه خودمو عقب کشیدم عین قوم بنی اسرائیل حلقه بهونه گیریهاشو تنگ و تنگ تر کرده.
یه کفشم پارسال خریدم، کاملا معمولیه، کف صاف و بدون پاشنه، سفید جلو بسته (برا تابستون خریده بودم) از ترس پدرم نمی تونم بپوشمش، اونو که می پوشم دیوونه می شه. اخماش میره تو هم، فشار عصبی بهش دس میده، تا مرز سکته پیش میره! عرق می کنه! آخه من تا کی باید کتونی مشکی پام کنم، به خدا دیگه خسته شدم. لباس پوشیدن دخترعموهام رو دوس داره . اونام واقعا آبزیرکاهن. جلو پدرشون رعایت می کنن (دقیقا مثه من ب این تفاوت که لباسای اونا تازه و مارکه، لباسای منم کهنه و معمولی) وقتی که میبینن پدرشون نیس روسری و شال و میندازن دور! (تا این حد، من اهل چغلی نیستم ولی یه بار به پدرم این موضوع روگفتم و جالبه که بدونید گقت: اتفاقا کار خوبی می کنن!!!).......من هیچ وقت نخواستم مثه اونا باشم، دوس دارم خودم باشم اما این خودم با وجود اینکه به چشم بقیه ساده س به چشم پدرم رقاصه زمان ناصرالدین شاهه!
پریروزم مهمون داشتیم، غریبه بودن و برا یه مساله کاری اومده بودن خونمون، منم مثه همیشه بودم.....باز پدرم گفته بود که دخترت بی حجابه!.....
برا همین میگم برا اینجور آدما غیر قابل باورین. آدم مریم مقدسم که باشه، باز فایده ای نداره و همیشه مقایسه میشه.......دیروز داشتم فیلم میدیدم، پدره گیر بیخودی به دختره میداد، دختره حرف قشنگی زد، به دوستش گفت: وقتی پدرم منو باور نداره من خودم چطوری می تونم خودمو باور داشته باشم؟!!!!
فک می کنم در مقابل این آدما برای اینکه بیش از حد تحریکشون نکنیم باید حرف رو حرفشون نیاریم. شایدم غلط باشه ها ولی بلاخره از بحث و جدل بهتره فک کنم. نمی گم بریم سراغ راه های خلاف، ما که صافیم و خدا از دلمون خبر داره، خودمون رو تو شرایطی قرار ندیم که بیش از این کوچیکمون کنن. میگن روسریتو بیار جلو، بگین باشه. قبل بیرون رفتن بهم زنگ بزن بگین چشم عزیزم، هرچی شما بگی! (یکمم هندونه بغلش بدین!)......هرچند، کسی که ذره بین بگیره دستش دنبال ایراد بگرده، حتما یه چیزی پیدا می کنه







. اخماش میره تو هم، فشار عصبی بهش دس میده، تا مرز سکته پیش میره! عرق می کنه! آخه من تا کی باید کتونی مشکی پام کنم، به خدا دیگه خسته شدم. لباس پوشیدن دخترعموهام رو دوس داره . اونام واقعا آبزیرکاهن. جلو پدرشون رعایت می کنن (دقیقا مثه من ب این تفاوت که لباسای اونا تازه و مارکه، لباسای منم کهنه و معمولی) وقتی که میبینن پدرشون نیس روسری و شال و میندازن دور! (تا این حد، من اهل چغلی نیستم ولی یه بار به پدرم این موضوع روگفتم و جالبه که بدونید گقت: اتفاقا کار خوبی می کنن!!!).......من هیچ وقت نخواستم مثه اونا باشم، دوس دارم خودم باشم اما این خودم با وجود اینکه به چشم بقیه ساده س به چشم پدرم رقاصه زمان ناصرالدین شاهه!

علاقه مندی ها (Bookmarks)