سلام ممنون عزیزان از همه ممنووونم
طبق گفته هاتون سعی کردم همش دورویر شوهرم باشم تا اونا فرصت نکنن اینقد بهش رسیدگی کنن و بعد از من طلبکار بشن! کاش دیگه طلبکارم نمیشدن :(
اصلا پدر شوهرم یه حرف های بی سند و مدرکی میزد! مثلا گفت که مامانت رفته پشت سر خواهروهر کوچیکت حرف زده و بد راهی داده به خواستگاراش! آخه مادر من مگه مریضه؟ تازه باید کلاهشو بپرونه تو آسمون هفتم اگر بشنوه خواهرشوهرم میخواد عروس شه!
اصلا نمیدونم این حرف هارو از کجا میارن....
...
میدونید بدیه خونه ما جوریه که کارگاه شوهرم پایین و توی حیاط مادرشوهرمه، هروقت قبل اینکه بخواد بره مغازه میره توی کارگاهش و اونا راحت بهش دسترسی دارن ، مثلا واسش چای میبرن و قلیون چاق میکنن و ....
بعد خب واسه من سخته روزی چندبار از پله ها برم پایین تو کارگاه و توی حیاط دنبال شوهرم باشم ، اگر مادرشوهرم اینا پایین زندگی نمیکردن راحت تر بودم
از طرفی اگر بخوام همش پشت سر شوهرم برم از کارو زندگی میوفتم تو خونه
و کلا هروقت شوهرم بخواد از خونه بره و هروقت بخواد برگرده خونه توی راهش میره خونه مامانش اول و بعد میره دنبال کاراش ، خب توی هرکدوم از این ملاقات ها اونا براش میوه میارن، چایی میارن و ... خب بعد توقعشون از من اینه که من به پسرشون رسیدگی کنم
من تا حدودیش رو میتونم انجام بدم ولی بازم راه واسه حرف زدن خانوادش بازه
مثلا دیروز که شوهرم توی کارگاهش بود ، اومدم از توی تراس صداش زدم که چای بیارم برات؟ که اومدم پایین و از خونه مادرشوهرم واسش چای ریختم بردم دادم دستش و گفتم تا چند دقیقه دیگه کارت تموم میشه که برم نهار رو بکشم و آماده کنم
...
دوباره صبحی دنبال سرش رفتم پایین و یه ساندویچ لقمه نون و پنیر بردم براش
ولی وقتی از مغازه برمیگرده بنظرتون تا صدای ماشینش رو شنیدم از پله ها برم پایین و همراهیش کنم ؟ که اینجوری کمتر بره بمونه خونه مامانش؟ چون همیشه وقتی برمیگرده اول میره خونه مامانش و بعد میاد مثلا پیش من و نهار میخوره
حالا از دیروز رفتارش باهام بهتر شده
یعنی میگین باباش رفته باهاش صحبت کرده؟
شوهرم یجوریه که حرف رو از دیگران بهتر میپذیره تا من
هروقت اومدم باهاش حرف بزنم دعوامون شده یا حرفامو بد برداشت کرده، فوبیای حرف زدن گرفتم، همش میترسم، کمکم کنین به این ترسم غلبه کنم
ممنونم ازتون یک دنیااا








علاقه مندی ها (Bookmarks)