با نظرات یه دوست و ستاره زیبا کاملا موافقم
من تاپیکهای قبلیتون رو هم میخوندم و قبلا هم نظر داده بودم و گفتم که شما خودت و پسرت رو در یک جبهه قرار دادین و همسرتون رو مقابل خودتون.
مشکل اصلی در مدیریت زندگی توسط شماست.
قبل ازینکه ازدواج کنین باید همه موارد رو در نظر میگرفتین و پسر و همسرتون رو درک میکردین و اصلا اجازه نمیدادین حساسیتشون نسبت به هم اینقدر بالا بره و این دو نفر روبه روی هم قرار بگیرن.
من به همسرتون هم حق میدم.هیچکس بی عیب و ایراد نیست و هر اقا یا خانم مجردی هم حاضر نمیشه با یه خانم یا اقای مطلقه یا بیوه که صاحب بچه هم هست ازدواج کنه.
اینها منت نیست اما متوجه باشین که حتما همسرتون علاقه زیادی به شما داشتن که این کار رو کردن اما چی شد که کار به اینجا رسید؟
تو تاپیک قبلیتون هم شما فقط الویت رو پسرتون قرار دادین.
شما مادر بچه تون هستین و در قبالش احساس مسئولیت دارین و جدای ازون وجدانتون هم شدیدا درگیره اما ایا در برابر زندگی و نیازهای همسرتون مسئول نیستین؟
اینکه در برابر بی احترامی یا عصبانیت شوهرتون سکوت کردین یعنی از خود گذشتگی شما؟یعنی تلاش شما برای بهبود این رابطه و زندگی؟
نه این یعنی سکوت و انفعال شما و طی شدن زمان تا به این باور برسین خب من به این زندگی زمان دادم که درست شه اما نشد من مشکلی ندارم چون سکوت میکردم و مقصر همسرمه که نتونست خودشو وفق بده و قدر سکوت منو ندونست.
اما این درست نیست.شما سعی کردین متوجه شین مشکل همسرتون چیه؟نیازهاشون چیه؟خودتون رو جای ایشون گذاشتین؟چقدر تلاش کردین که به همسرتون ارامش درونی و واقعی بدین.بله ایشون دلخوشی ندارن که زودتر بیان خونه و با شما تنها باشن چون الویت شما در زندگی پسرتون هست و ایشون به عنوان مرد اون خونه نه قدرت داره نه احترام.
از ازدواج با شما به هیچی نرسیدن.
تنها بودن زن و مرد یک نیازه.خلوت دونفره نیازه احترام و عشق نیازه چرا فکر میکنید خواسته هاشون زیاد یا غیر معقوله؟
اگر از ایشون جدا شین در زندگی بعدی بین شما و پسرتون و همسر جدیدتون چی میگذره؟شما مهارت مدیرت رابطه رو دارین؟تاره اگر بعد از جدایی باز با یه مورد خوب ازدواج کنین.
یا میتونید ازدواج نکنید و خودتون رو فدای پسرتون کنید که در این صورت هم شما در مقابل همسرتون و جداییتون مسئولین.
از زمانیکه صیغه بین شما و همسرتون جاری شد شما در برابر ایشون مسئول هستین همونطور که ایشون مسئولن اما شما 70درصد به پسرتون توجه دارین و 30درصد به همسرتون که این برای یک مرد کافی نیست همه دوست دارن الویت اول همسرشون باشن و البته که این حق طبیعی و قانونی و شرعیشونه.
اگر به همین روال ادامه بدین و جدا نشین و هیچ تلاشی هم برای بهبود این رابطه نکنید یا همسرتون بخاطر کمبودهاشون به رابطه جدید و خیانت روی میارن یا بین همسرو فرزندتون دعوا رخ میده و اوضاع ازین وحشتناک تر میشه و به قول دوستان به قتل ختم میشه![]()
اما اگر شما ایراد کار خودتونو بشناسین و حلش کنید همه چیز روبه راه میشه.
زن یه خونه مدیر اون خونه هست و زن قلب یه خونه ست که میتونه با زبان خوش و محبت به زندگی گرما و جان بده و همه اعضای خانواده رو جذب کنه و کانون خانواده رو حفظ کنه.
الان همسرتون توی بدترین حالت ممکنه چون حالا شما برای چندمین بار پسرتون رو در الویت قرار دادین به قدری که میخواین همسرتونو کنار بذارین و طلاق بگیرین و همه متوجه شدن بین شما مشکل وجود داره.
خودم رو که جای همسرتون میذارم پر از خشم میشم و دلم میگیره از اینکه من برای کی وقت گذاشتم؟با کی ازدواج کردم؟بخاطر کی تو روی همه ایستادم؟بخاطر کی تلاش کردم؟اما حالا همون ادم منو به پسرش فروخت.پسر کی؟همسر قبلیش.ببین چقدر به همسر سابقش علاقه داره که بخاطر بچه مشترکشون داره منو کنار میذاره.پس من هیچ جایگاهی در این زندگی ندارم... و دیوونه میشدم و از پسرتون متنفر میشدم چون باعث شده عشقمو از دست بدم.
ازونطرف پسرتون هست که یادم نمیاد دقیقا چند سالشه.پسرتون درگیر احساساته و هنوز خیلی زوده که متوجه خوب و بد باشه و هر کاری میکنه همه احساسیه.
روی مادرش تعصب داره و نمیتونه این خشم و تعصب رو کنترل کنه.
پسرتون درکی از احساس بین شما و همسرتون نداره و همسرتون رو یه مرد غریبه میدونه که کنار شماست و داره شما رو عذاب میده.پسرتون شمارو همسر پدر خودش میدونه و مطمعنا در برابر هرنوع خشونت علیه شما جبهه گیری میکنه و ممکنه هر واکنشی نشون بده چون نسبت به شما یه احساس مسئولیت همراه با تعصب زیاد داره.
شما باید از قبل نسبت به همه این موارد اگاه میشدین و براشون راه حل مناسب پیدا میکردین و نمیذاشتین کار به اینجا برسه.
دست بزن و فحاشی و عصبی بودن همسرتون همه بخاطر خشمیه که نسبت به فرزندتون دارن و ممکنه نسبت به شما هم احساسشون تغییر کنه و ازتون متنفر بشه.
بجای سکوت در برابر رفتارهای همسرتون ایشونو درک کنید.
بجای اینکه جلوی پسرتون که رغیب همسرتون محسوب میشه همسرتون رو کوچیک و خار کنید وبگین اره پسرم این مرد همینجوریه ما عادت کردیم دیگه,سعی کنید همسرتون رو درک کنید.
ما فقط حرفای شمارو میخونیم و نمیدونیم همسرتون چه نظری نسبت به شما دارن شاید اگر ایشون اینجا تاپیک ایجاد میکردن و از شما میگفتن دل همه براشون کباب میشد و شمارو محکوم میکردن.
این جریانات طی یک هفته اخیر اتفاق نیوفتاده
از همون ابتدا زندگی و ازدواجتون که به نوبه خودش خاص بوده درست مدیریت نشده.
شما کاری کردین که پسرتون در راس هرم زندگی مشترکتون قرار بگیره.این حس به خودش و همسرتون القا شده و باعث میشه همسرتون احساس شکست و سر خوردگی در این زندگی داشته باشن و پسرتون حس قدرت که با بالا رفتن سنش به مدیریت زندگی شما ختم میشه.چه جدا بشین چه نشین.
کم کم پسرتون حس میکنه مرد شماست و باید از شما مراقبت کنه و این کار بهش احساس قدرت میده.
شوهرتون هم همه مردانگیش نادیده گرفته شده و هیچ انگیزه ای برای زندگی با شما نداره.
شما شکوه مردتون رو از ابتدا له کردین و پسرتون رو الویت قرار دادین.
شما مادر اون بچه این اما همسرتون چه گناهی کرده؟خیلی مردها اصلا قبول نمیکنن که بچه خانم وارد زندگی مشترکشون شه اما همسر شما قبول کردن چرا شما از این موقعیت درست استفاده نکردین؟چرا سعی نکردین احساس پسر و پدری بینشون پیش بیاد؟
مطمعن باشین طلاق راه حل مشکلات شما نیست و اگر طلاق بگیرین قطعا پشیمان میشین.








علاقه مندی ها (Bookmarks)