متاسفانه نتونست بر ترسش غلبه کنه ...میگه نمیتونم برگردم چون از خیلی چیزا می ترسم ..چون خانواده م هیچ وقت راضی نمیشن ...و خیلی بهانه های دیگه ...به من هم میگه اگه تو بیای خواستگاریم باز ...حتی من جلوی خانواده م روی خوش بهت نشون نمیدم ...فکر کنم منظورش اینه که تو باید همه ی سختی ها رو باز عهده بگیری ...منم گفتم متاسفم ...یک بار با تمام وجود برای به دست آوردنت جنگیدم ولی خودت ول کردی رفتی ...فکر نکنم بخوام دو بار از یه سوراخ گزیده بشم ...در نهایت فکر کنم همه چیز تموم شده باشه ...نه اون جرات داره اقدامی بکنه نه من به تنهایی این بار عملی انجام میدم ...








علاقه مندی ها (Bookmarks)