سلام نیاز جان من توی شرایط شما بودم و کاملا حرفهاتو میفهمم و خودمم میخواستم با اقایی که یه بچه داشت ازدواج کنم خانوادم مخالفت کردن و من بعد از مدتی با یه اقایی که بچه نداشت ازدواج کردم ایشون یه برادر کوچکتر دارن که خیلی عاشقشونه عین پدر و پسر میمونن همه زندگی ما برای اون بود کلا همچیو میشکست خراب میکرد و یا داغون میکرد شوهرم هیچی نمیگفت من خیلی حالم بد بود همه میگفتن بعد از اینکه خودتون بچه دار بشید محبتش کمتر میشه و اینجوری شدو مامانم کفت این برادرشه اینجوری میکنی ببین اگه بچش بود کلا جدا میشدی و تحمل نداشتی و من متوجه شدم از سر احتیاج میخواستم خودمو دوباره توی چاه بندازم
بقول نادیا جان الان باید حساب شده تر تصمیم بگیری چون مگه ادم چقدر توان شکست و ساختن دوباره رو داره . نزار خودت به خودت ضربه بزنی و جای جبران نداشته باشی احساستو بزار کنار درست تصمیم بگیر و منطقی تر الان توی زندگی دوم منطق باید بیشتر باشه تا بتونی انتخاب درستی بکنی همچیو بسنج و اول از هر کس و هر چیز به ارامش خودت فکر کن فقط خودت بعدن که رفتی توی زندگی به همسرت و بقیه هم فکر کن اونجا موقع کوتاه اومدنه اما الان به خودت سخت بگیر و به ارامش فردات بیشتر فکر کن . راستی اگه قبولش کردی پسر یا دختر بودن اون بچه شرایط زندگیتو خیلی تغییر میده مهمه به همچی قضیه فکر کنی .








علاقه مندی ها (Bookmarks)