سلام بر همه ی دوستان ، نمیدونم چی بگم یا چه جوری بگم ..همینو میدونم که واقعا دوسش دارم ، برای بدست آوردنش جنگیدم و سال ها از عمرمو برای به دست آوردنش تلاش کردم ، متقابلا اون هم چند سال از عمرشو به پای من داده ، دوس دارم منصف باشم ، و درست قضاوت کنم ، امروز براتون از یه درد میگم ، دردی که تو سینمه و با پیام دادنش دوباره زبانه کشید و تمام وجودم رو داره می سوزونه ...
من بعد از اون روز یه چند روزی طلاقت آوردم و خیال کردم میتونم بیخیال بشم ، خیال کردم میتونم مثله یکی دوماه پیش آرامشمو پس بگیرم ، ولی افسوس ضعیف تر از اینا بودم ..در مقابل دوس داشتن و عشق تسلیم شدم ...کاش این دوس داشتن ها ثمره ای داشت ...بعد از اون روز باهاش تماس گرفتم خودم و گفتم بیا صادقانه حرف بزنیم ...تو صادقانه جواب بده و من صادقانه حرف میزنم ...گفت باشه
گفتم من واقعا دوستت دارم ....و تمام دردل دل هامو تو صدها خط براش تلگرام دادم ،، از روزهای دوری ..از دردهای دوری ..از بی میلی به زندگی ...از درد نهان تو سینه ...از بی قراری ها ...از تا امیدی ها ..از دوست داشتن ها ..از امید به بازگشتن ها ...از خیلی چیزا گفتم براش ...و حتی ایراد هایی که ناخواسته مرتکب شده بودم مثله همین ناز نخریدن و کوتاهی هایی که کرده بودم نوشتم و عذر خواستم ، چون اعتقاد به صداقت دارم ...نمیدونم چرا اینجوری هستم که دوس دارم هر چی تو دلمه بهش بگم هر چند میدونم ممکنه خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنم ضعیف نشون بدم ..و حتی یک کلمه از گذشته که اون توش مقصر باشه رو به زبون نیاوردم که ناراحت نشه ...حتی تقصیرات اونم به گردن گرفتم ...نمیدونم این دوس داشتن چیه که باعث میشه حتی خودتو مقصر جلوه بدی تا طرف مقابلت رو ناراحت نکنی ،،به هر حال نوشتم و نوشتم ...خودم رو مقصر صد در صد جلوه دادم ...در اون لحظه که می نوشتم براش برام مهم نبود چقدر انصاف رو حداقل در مورد خودم رعایت کنم و حداقل با انصاف باشم و منصفانه خودم رو محکوم کنم ...فقط دوس داشتم برگرده ...واقعا دوس داشتم برگرده و بهش ثابت کنم که در این دنیا کسی به اندازه ی من دوسش نداره ...نمیدونم چه دردی بود که این همه ماه تو دلم قایم شده بود و بهانه ی نمایان شدن بهش داده بودم ...موقع نوشتن اینقدر گریه کردم که انگار دنیا برام به آخر رسیده ..گاهی هم براش صدایی ضبط شده از بغضم که می گوییم دوستت دارم برایش می فرستادم ...تا صبح برایش نوشتم ...نمیدانم چند ها خط شد شاید صد ها ..ولی اینقدر نوشتم که انگشتانم بی حس شده بودن ...براش یک مثال زدم از عشقی که خودش شاهدش بود..که مثله ما جدا شده بودن ولی بازم بهم رسیده بودن ..بهش گفتم ما هیچ کم نداریم از این ها ..بیا باز هم شروع کنیم ..واقعا اگه اون نوشته ها رو من اینجا منتشر کنم حتی سنگ به گریه میافته چه برسه به آدم ...ولی خب نمیشود ...
صبح که شد نوشته هایم رو خوند ...در جواب فقط یک جمله نوشت ..همه چیز بین ما تمام شده است
باور نمیکردم که این همه احساس را به یک باره نا دیده بگیرد ...ولی گفتم من نمیخوام به جز تو به کسی دیگر فکر کنم ..گفت اشتباه میکنی ...بعد از یک مکالمه ...که فهمید بیش از اون چیزی که فکرش را میکرد داغون شدم ...نوشت بهنام من پول نیاز دارم برام 400 هزار بیار .....ولی گفت 2 ماه بعدش پس میدم ..قرض ازت میگیرم ...گفتم باشه برات میارم ...پولو براش بردم ..گفت واقعا نیاز داشتم ..دوس نداشتم به جز تو به کسی رو بندازم ..گفتم اشکال ندارد ...بعد از دو ماه هم ندادی بعد از 4 ماه پس بده ...اگه هم نداشتی کلا فدای سرت ..گفت نمیدونستم اینقدر دست و دلبازی ...گفتم مهم نیست ...فدای سرت ...
پول رو گرفت رفت ..حتی دیدنش هم به 5 دقیقه نکشید ...ولی همون 5 دقیقه کافی بود که خاطره های6 ساله برای من زنده شوند ...به هر جال گفت بهنام من از روز اول برای این پول نبوده که باهات تماس گرفتم بلکه این مشکل یک روزه برام پیش اومده ...من حتی نپرسیدم مشکلت چیه ؟گفتم ولش کن حالا اگه ازش بپرسم شاید ناراحت بشه ..
بعد از این اتفاق ..حسابی سرد شد ..گفت بهنام بیخیال من شو ...من نامزد ندارم و بهت دروغ گفتم ولی واقعا دوس ندارم به زندگی گذشته برگردم ..گفت چون باکره بودم ..اسمتم از شناسنامه م پاک کردم ..گفتم ولی من این کارو نکردم ..باورش نمیشد ...عکس گرفتم از شناسنامه و کل کادو ها و دست نوشته هاش که تو این چند سال داده بود بهم براش فرستادم ...فقط در جواب گفت اشتباه میکنی ...فراموشم کن ...من اصلا پشیمان نیستم طلاق گرفتم و اصلا هم یک زره دوس ندارم دوباره با هم باشیم دیگه ...ولی یک سوال پرسید ..گفت اگه بفهمی کسی دیگه ای تو زندگیم هست چیکار میکنی ...گفتم کاری نمیتونم بکنم جز سکوت ...گفت راستشو بگم من یکی تو زندگیمه ..یکی که شغلش معلمی هست که قراره پاییز بیاد خواستگاریم ...من شوهر میکنم و همه چیز تموم میشه ..تو هم برو برای خودت یکی پیدا کن ..و مطمینم این حرفش این بار صادقانه بود ...
دیگه چیزی نتونستم بگم ....فقط نوشتم یک سوال دیگه هم می پرسم صادقانه جواب بده ..گفت حتما ..گفتم کسی میتونه مثله من پات وایسه ؟ با همه ی مشکلات و درد هایی که کشیدم ..باز پا پس نکشیدم ..و برای به دست اوردنت به اب و آتیش زدم ..و همون موقع که تمام در هایی که میزدم بسته بودن ..به دو چیز فکر میکردم یا مرگ یا به دست آوردنت و هرگز به فرار کردن فکر نکردم ....آیا واقعا کسی اینجوری پات میمونه ؟ گفت بهنام این پرسیدن نداره ..جوابش رو هم خودت میدونی هم من ...مطمینم هیچکسی اینجوری پای من نمیوند ..هیچکسی حتی اگه نصف تو مشکلات سر راهش پیش میمود برای خواستگاری فورا جا میزد و بیحیال همه چیز میشد ...گفتم وقتی اینو میدونی پس چرا نمیای بازم سعی بکنیم و زندگیمونو بسازیم ؟ گفت دوس دارم یک آدم دیگه رو تجربه کنم ...گفتم مثله من میشه ؟ از لحاظ قیافه و خیلی چیزای دیگه ؟ گفت شاید بشه ...گفتم اوکی ...واقعا خوشحالم برای تو که تونستی زندگی جدید بسازی و واقعا برای خودم ناراحتم که تو این زندگی موندم ....
راستی قبل از طلاق که دختر فامیل داشتن که 7 سال از همسرم بزرگ تر بود ..کل چهار چوب های زندگیه خانومم توسط اون مشخص میشد ..و حتی اون بیشتر همسرم رو راضی کرد که طلاق بگیره ...در حالی که همون شخصی که بالا گفتم ما چه کم داریم از فلانی که بعد از جدایی بهم رسیدن منظورم همین خانوم و شوهرش بودن ...بارها به خانومم گفته بود تو طلاق بگیر ازش تا خودم شوهرهای خیلی بهتر پیدا کنم ...و این حرفایی بود که خود خانومم اون موقع میگفت ....متاسفانه حالا شب و روزش با اون دختره ست ..تو تلگرام هر شب و هر روز داره باهاش چت میکنه 00خودش گفت این خواستگارمم این خانوم بهم معرفی کرده....
خب دیگه انگار فقط برگشته بود منو داغون کنه و بره ...شایدم به خاطر همون پول بود ..نمیدونم ...به هر حال من تصمیم گرفتم دیگه این زندگی رو واقعا تموم شده بدونم ...و به سوی درهای دیگه ای که خدا باز میکنه برم ...
وقتی با اون دختره سرگرم چت کردن بود و جواب پیام های منو تو تلگرام هر چند دقیقه یه بار میداد...آروم آروم همه ی آدرس های اینترنتیمو پاک کردم ...شماره هم عوض کردم ...شماره ها و آدرساشو پاک کردم ..هر چند برام خیلی سخت بود ...ولی واقعا حالم خرابه ....نمیدونم خدا که جای حق نشسته چه جوری باهاش برخورد خواهد که اینجوری برگشت و برای یه مقدار ناچیز پول روح و روانم رو بهم ریخت و رفت ...واقعا اسم اینا انسانه ؟ در جواب اون دوستایی هم که گفته بودن خب چون مهریه شو ازت نگرفت پس دختر خوبیه باید عرض کنم چون میدونست پول مهریه رو ندارم بیخیال شد و گرنه تا ریال آخرشو میگرفت ..و بهش هم گفته بودم اگه مهریه شو بذاره اجرا من ندارم بدم و باید برم زندان ......
در جواب اون دوستی هم که داغ کرده بود و هر چی توهین بود نثار من کرده بود باید عرض کنم ...آدما همه مثل هم نیستن چرا که اگه مثله هم بودن که این دنیا یا جهنم خالص بود یا بهشت مطلق ...دوست خوب که تمام توهیناتو کردی ...حداقل یاد بگیر و بفهم ..همه ی آأما مثله هم فکر نمیکنن ..چون خودت درست فکر میکنی دلیل نمیشه همه درست فکر میکنن ..این ناشی از کوته فکری شماست که نمیتونید این تفاوت ها رو درک بکنید ..
به هر حال از همه عذر میخوام که مزاحم شدم ...و از دوستان میخوام برای من و همه ی آدمایی که خطایی ندارن جز سادگی و باور و اعتقاد به عشق و انسانیت دعا بکنن که بتونیم اینجور چیزا رو فراموش کنیم ....در ضمن لینک این مشاوره رو هم خانوم بنده داره ..چون بهش داده بودم ...به هر حال اون براش مهم نیست حتی بیاد نگاه بکنه ببینه چی در موردش نوشتم ..








علاقه مندی ها (Bookmarks)