دوستان لطفا کمک کنید. من زندگیم رو دوست دارم ولی دارم الکی از دستش میدم، شوهرم حرف هامو نمیفهمه و همش فکر میکنه با خانوادش دشمنی دارم ، اما واقعیت اینه که خانوادش جوری پشت سر من حرف میزنن و جوری مظلوم نمایی میکنن که باعث میشه شوهرم همه محبت هام رو به اونا فراموش کنه، الان یک هفته هست که پایین نرفتم پیششون ، ازشون دلگیرم
از خواهر شوهرم دلگیرم، خودش یروزی ازدواج میکنه ...میخوام ببینم دوست داره خواهرشوهرش شوهرش رو تسخیر کنه و اینقد پیگیر شوهرش باشه که شوهرش هیچ وقتی برای زنش نذاره!
مثلا شوهرم میاد بالا و میگه اینقد فیلم های اینتاگرام باز نکن اینترنتمون تموم میشه و من پول ندارم همش برم تمدیدش کنم! من بهش گفتم باشه من رعایت میکنم ولی به خواهرت هم گفتی؟ (چون خواهرشم با ما داره استفاده میکنه) ، در جوابم میگه خواهرم زیاد استفاده نداره! فقط طرفداری میکنه از خواهرش!!! منم گفتم نشون به اون نشون که هزارتا فیلم دانلود کرده، با اسم و مدرک یادآوریش کردم! بعد در جوابم گفت تو زنمی باید بگی "چشم" ، نباید به خواهرم کار داشته باشی! و سریع میگه تو روی خواهرم حساسی، میگم این حساسیت نیست واقعیته، وقتی صرفه جویی من معنا پیدا میکنه که همه صرفه جویی کنن، نه اینکه من صرفه جویی کنم و یک نفر دیگه لذتشو ببره!
چکار کنم همینا شدن مرض زندگیمون! خواهر شوهرم خیلی بیشعوره جلوی من تو روم میگه وااااای من که اینترنتم مٌفتیه راحت همچی دانلود میکنم! اینو بخاطر این میگه که شوهرم واسه خانوادش خبر برده که من روی خواهرش حساسم! همشون توهم زدن که من حساسم! در صورتی که رفتار خواهر شوهرم اگر درست بود ، رفتار شوهرم اگر درست بود، الآن اینجوری نمیشد
یا یه مدت همش به شوهرم گفتم تروخدا سیبیل بذار خیلی دوست دارم، در جوابم همش میگفت قبلا گذاشتم همه گفتن بهت نمیاد و نمیذاشت!
تا یکروز خواهرشوهرم اومد بهش گفت ایندفه سیبیلاتو نزن بذار باشه، سریع اطاعت کرد و یه مدت سیبیل گذاشت، خیلی بهم برخورد! الان این کجاش حساسیته؟! واقعیته، هرکی باشه ناراحت میشه
یا میگم بریم آخر هفته بیرون، خارج از شهر ، شوهرم اصلا محل نمیذاره
تا خواهرش میگه بریم آخر هفته بیرون ، سریع میگه کجا میخوای بری عزیزم کدوم منطقه ... و برنامشو میربزه!
ناامیدم، همش فکر میکنم هیچ جایگاهی ندارم، همین باعث شده اصلا هس نکنم زن این خونه هستم! هیچ قدرتی روی زندگیم ندارم[/font]
کمکم کنین مغز خودم کار نمیکنه دیگه، اصلا نمیدونم چطور جمعش کنم، حس میکنم زندگی با شوهرم شده مثل دوتا همخونه که فقط نهار و شام میخورن باهم ، شبا هم باهم میخوابن








علاقه مندی ها (Bookmarks)