شیدا جونم بازم ممنونم بابت پاسختون
شیدا جون باور کن هر چی فکر کردم به شماره 3 تاپیکت پاسخ بدم دیدم پاسخم خیلی غیر منطقی خواهد بود . چون توی انتحابم فقط خودم نقش داشتم اون موقع اصلا اختلاف سنی برام مهم نبود خانوادم خیلی تاکید می کردند که فاصله سنی تون زیاده ولی من می گفتم چه بهتر اینجوری قدر خانمش رو بیشتر میدونه یا مثلا در مورد حجابم گیر واقعا الکی میداد می گفتم خوب دوستم داره اینجوری بهم توجه می کنه .دلیل دیر ازدواج کردنش رو هم ازش که پرسیدم گفت به مامانم خیلی وابسته بودم نمی تونستم ازش جدا بشم تا اینکه مامانم فوت کرد و من تصمیم به ازدواج گرفتم به خاطر همین وابستگی به مادرمون خواهرم هم ازدواج نکرده هنوز سالگرد فوت مادرش نشده بود که با من ازدواج کرد و بزرگترین حماقتم بچه دار شدنم بود با مشاور تلفنی که صحبت می کردم همیشه در مورد بچه دار نشدنم تاکید میکرد ولی ...
در مورد جدا کردن اتاقش هر بار که ازم می خواد برم اتاقش با هم در این مورد جر و بحث میکنیم و واقعا غرورم میشکنه و همیشه میگه چیکار کنم یه آدمی که 38 سال واسه خ دش اتاق داشته تنها خوابیده و اینجوری عادت کرده چطور می تونه با یکی دیگه بخوابه . و وقتی قبول نمیکنم برم اتاقش اولش ازم تعریف و تمجید میکنه و میگه تو بهترین دختر دنیایی که مال من شدی و ... و وقتی میگم نمیام یا باید همیشه توی یک اتاق باشیم یا هیچ وقت شروع میکنه به داد و بیداد که منم میرم یه زن صیغه ای پیدا میکنم پول هم که دارم و هزار تا حرف کثیف دیگه








علاقه مندی ها (Bookmarks)