سلام دوستان خیلیییییی حالم بده امسال بدترین عید عمرم بود اصن نمیدونم از کجا شروع کنم . همونطور که گفتم با هر بدبختی ای بود راضیش کردم برم سفر و از نهم با خانواده خودمو فامیلام سفر بودم و امروز صبح خیلی زود تازه برادرم برم گردوند تا اینجاش خلی عالی بود ولی من یه اشتباه خیلی بد کردم اونم این بود که به دروغ بهش گفتم چن نفر نیستن تو سفرمون که میدونستم میان ، اخه شوهرم از اول دنبال بهونه بود نذاره برم سفر هی گیر داد خانواده دخترخاله مامانم میاد یا نه چون سر یه ماجرایی کلا به خانوادشون بدبینه و میگه پسراشون نگاشون نادرسته دختراشونم همش مختو پر میکنن ( زمان عقدمون یه مشکلی با این خانواده واسمون پیش اومد که اینجا زیاد جاش نیس بگم) منم مطمئن بودم بگم میان نمیذاره برم سفر الکی گفتم نه نمیان و از اونجایی که قبلا هم گفتم شوهر من خیلییییییی رابطش با خونواده ما کمه و بعید بود از جایی بفهمه واس همین تقریبا مطمئن بودم طوری نمیشه . توی سفر من کلا زیاد با اونا گرم نگرفتم ولی از شانسم پسرشون چن تا سلفی با من و دخترداییم گرفت که خب واقعا نمیشد من نذارم بگیره . من خبر نداشتم ولی مث اینکه چون خیلی عکسای سفرمون پخش بود و هر کی چن تا عکس داشت با هم توافق کرده بودن برگشتنی یه گروه توی تلگرام بزنن و کل عکسا رو شیر کنن . امروز صبح که برگشتم شوهرم معلوم بود دلخوره منم خواستم از دلش درارم با وجود اینکه از سفر اومده بودم و خیلی خسته بودم بهش گفتم الان غذا درست میکنم بریم با مامان و داداشت بیرون سیزده به در ، برگشت گفت چیه بعد پنج روز خوشگذرونیم تحمل دو ساعت خونه موندنو نداری؟ من با اینکه دلخور شدم هیچی نگفتم سعی کردم فقط از دلش درارم و کلی زبون ریختم تا یکم مهربون تر شد ، طرفای دو ظهر اینا بود که یهو شوهرم از توی هال صدام کرد و شروع کرد بد و بیراه و رکیک ترین حرفا و تهتمتا رو بهم زد نمیدونین چ حالی شدم از همیشه بددهن تر شده بود هررررچی دلش خواست بارم کرد جوری که الانم یادم میوفته میخوام سکته کنم ، انقد ترسناک شده بود از ترس لال شدم خودشو میزد و به خودشو من فحش میداد بعدم خواست بیاد سراغ من که من رفتم تو حموم درو قفل کردم بی اغراق بگم بیست دیقه یه ریز میکوبید به در و تحدیدم میکرد که نمیدونم چی شد یهو از خونه رفت بیرون منم اومدم بیرون دیدم گوشیمو پرت کرده گوشی خورد شده ، وسط بد و بیراهاش فهمیده بودم عکس من و اون فامیلمونو دیده و فهمیده اونا هم بودن شک کردم کی عکسو فرستاده اومدم تلگرامو چک کردم دیدم یه گروه زدن از شانس منم اخرین عکس همون سلفی ما بوده ... هر چی به خود شوهرم زنگ زدم خاموش بود زنگ زدم به مادرش گفت پیش اوناس . خیلییییییییی حالم بده شوهر من قبلا بددل بود تازگیا بهتر شده بود میترسم دوباره شکاکیاش شروع شن واقعا دیگ تحمل شکو ندارم . چقد خدا رو شکر میکردم که دیگه بهم اعتماد داره دوباره همه چیز به هم ریخت . تو رو خدا کمک کنین چکار کنم ؟ چجوری رفتار کنم فکر بد نکنه؟؟؟؟؟ خیلی استرس دارم اصلا نمیدونم چجوری ارومش کنم