با سلام و احترام و عید شما هم مبارک
ممنونم از اینکه وقت گذاشتین و روز عیدی در خواست راهنمایی بنده رو پاسخ دادین.
در مورد قسمت اول صحبتتون ، اصل موضوع اینه که پدر ایشون واقعا مخالف بودن آن هم به دلیل دوری و نا آشنایی با خلق و خوی ما و سختی تحقیق و شناخت ما و از این قبیل،،، و از سایر لحاظ مشکلی نداشتن چون من شغل و درامد خوبی دارم و میتونم به راحتی زندگیم رو بسازم . و یکی از شرایظشون هم زندگی در شهر خودشون بود که بنده با رضایت خونواده خودم پذیرفته بودم این رو . و مشکل در روز خواستگاری این بود که پدر و مادرم این حس رو داشتن که آونها ما رو تحویل نگرفتن و... علتشم این بود که پدر و مادر ایشون اصلا صحبتی نکردن و تا آخر جلسه ساکت بودن و برادرشن صحبت میکردن در حالی که پدرمبارها تاکیید کردن ما از راه دور اومدیم پس بهتره راجع به همه شرایط صحبت کنیم ولی باز هم ظاهرا همه شروط از طرف خود دختر خانم بود ، که شرط خونه رو هم خودشون مطرح کردن و پدرم گفت من هم تا حدی میتونم کمک کنم ولی الان خونه دار شدن سخته و.. و دختر خانم جواب دادن من صبر میکنم و ... و حاضر جواب بودن ( من چون میشناختمشون برا من نرمال بود باز هم ولی پدر ومادرم از این رفتار دختر خانم هم نگران شده بودن و در کل نپسندیدن به هیچوجه رفتار خودش و خانوادش رو) در حالی که از نظر بنده نرمال بود رفتارشون.
مسئله دیگه ایی هم که بود اینکه اونها از نظر مالی آمادگی فراهم کردن جهیزیه رو نداشتن در حالی که من این رو هم گفتم که مسئله ایی نیست ما زندگی رو با هم میسازیم و... ولی باز هم نگران این قضیه بودن
در مورد موضوع دوم : اینکه مشکل اصلی پدر ومادرم دوری بود که درسته از قبل هم این رو میدونستن ولی من راضیشون کرده بودم چون واقعا مطمئن بودم و اون موقع هیچ مشکلی در تصمیم گیری نداشتم،، اما بعد از خواستگاری دوباره به شدت مخالفت کردن به همون دلایلی که گفتم و رفتار اونها رو بی احترامی تلقی کردند و به من گفتن این خونواده تو رو نمیخوان وگرنه شرایط سخت نمیگذاشتن و ... در حالی که خودم هم اون موقع به دلایل برخی حرفای دختر خانم از ایشون نا امید شده بودم و اینکه در طول دوره اشناییمون ایشون با اینکه خونواده ی من رو ندیده بودن ولی همش بر اساس خاطراتی که من تعریف کرده بودن برداشت منفی داشتن و همش بد خونوادم رو میگفتن در حالی که من به هیچ عنوان خودم از حرفای خودم همچین برداشتی رو انتظار نداشتم و طوری شده بود که من واقعا دیگه مطمئن نبودم بعد ازدواج ایشون چه رفتاری با خونواده من خواهند داشت، اینو با خودش هم مطرح کردم اون موقع و میگفت نه من به خاطر خودت میگم وگرنه هیچوقت همچین رفتاری نخواهم داشت و... ولی باز هم بعدشهمیشه حرفاش همین چیز ها بود بویژه بعد از خواستگاری که خانوادمو نفرین میکردن و من کفری میشدم ولی با خودم میگفتم عصبانیه اروم باش چیزی بهشون نمیگفتم و این رفتار ها بود که من رو دودل کرده بود نسبت به آینده و نسبت به رفتاری که ایشون با خونوادم خواهند داشت و در مقابل این رفتارها من هم دیگه نمیتونستم در برابر این حرف مادرم که ما تو رو دیگه هرگز نخواهیم دید حرفی بزنم و دفاع کنم و یه حالت ابهام گیر کردم تا اینکه ایشون خسته شدن و کات کردیم و..
مودر سوم که فرمودین: بله قبول دارم که ما اشتباه کردیم و حرکتی که کردیم واقعا ضررش رو الان داریم میچشم که چقدر جدایی سختمونه، یکی از دلایلش این بود که هردو تهران بودیم و میتونستیم راحت ببینیم همو و این دیگه تبدیل به عادت شد و چشمامونو بستیم به اینکه این قضیه ممکنه نشه اصلا. من از سمت خونوادم مطمئن بودم و خودم هم تصمیمو گرفتم و در طول این مدت آشنایی بود که یه مقدار حرفا و گفتمانهایی بین ما شد که واقعا جاش نبود و به رابطمون اسیب زد و حرکت خامی بود و یک مقدار من رو دلسرد کرد ولی این رو هم مد نظر داشتم همیشه که من با روحیات یک دختر طرفم و نباید هرگز زیر حرفم بزنم و تا خواستگاری هم پیش رفتم و نتیجتا مسائلی پیش اومد که من دیگه مغزم هیچ راه حلی نشون نمیداد بهم وقتی خونوادت پشتتو خالی میکنن یکباره ، حس خیلی بدی داره و ادم دیگه اون موقع میبینه که نمیتونه تصمیم بگیره و حس میکردم تنها ام و حتی حس میکردم دختر خانم هم اخلاقایی داره که من نمیشناسم و تضمینی برای آینده خوب نداشتم و رویاهام نسبت به یک زندگی آروم و همه با هم خوب، به هم ریخته بود.
در مورد مورد چهارم که فرمودین: بله مشکلی که من دارم و حالا یا ذاتی هست یا اینکه اکتسابی نمیدونم ولی اینه که نمتونم نه بگم و حتی نمیتونم نظر مخالفم رو بگم و چالشی که باهاش مواجهم اینه که همیشه دوس دارم تا دیگران رو تایید کنم تا اونها هم من رو تایید کنن و البته با کنکاشی که کردم این رفتار ها رو در خونواده خودم هم میبینم به وضوح، برای همین همکارانم خیلی ازم راضی هستن چون اصلا اهل مخالفت و بحث و ... نیستم و دوری میکنم و با عقاید خودم زندگی میکنم و تا زمانی که کسی احترام من رو نگه داره هیچ مشکلی با هم نخواهیم داشت. نمیدونم این رفتار چقدر به ضررم تموم خواهد شد ولی باور کنید نتونستم تغییرش بدم جوری که انگار بخشی از وجودم شده ، در رفتارم با دختر خانم هم هر بار حرف نادرستی میزدن نهایتش میگفتم نه اینطور نیست ولی در اخر برای اینکه اون لحظه خوش باشیم حرفی نمیزدم یا قبول میکردم در حالی که بعدا دیدم ایشون فکر کردن من قبول دارم همه نظراتش رو.
اگر میفرمایین که با این اخلاق من امادگی ازدواج رو ندارم میخوام در عین ناراحتی و تاسف برای خودم، بگم من با این ویژگی بزرگ شدم و نتونستم هیچوقت تغییرش بدم و الان که 28 سالمه چطور میتونم تغیرش بدم واحتمالا محاله تغییرش برام .....
در قسمت اخر هم که فرمودین، من ایشون رو هنوز هم مناسب میبینم با توجه به شرط انسانیت اصلا نمیخوام باعث اشک کسی بشم و یا کسی رو ناراحت کنم و بویژه اگر اون شخص رو خیلی دوس داشته باشم،،،و در اواخر این مسائل و مخالفت هام با برخی نظراتش رو با ایشون مطرح کردم و حس میکنم میتونیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم و اینکه برخی شروط رو با ایشون طی کنم که مثلا حق ندارن راجع به خونواده من صحبت کنن و یا من با چه چیز های مخالفم و یا موافقم و... میتونم این شرط ها رو خیلی محکم باهاشون مطرح کنم و اگر بپذیرن مرحله بعدی کارهایی که شما فرمودین راضی کردن خونوادم و بعدش تماس با پدر ایشون و ....
واقعا ممنونم از وقتی که میگذارید و به سوال بنده جواب میدین
نمیدونم چقدر میتونم منظورمو برسونم ؟، ولی خیلیی تحت فشار روحی هستم و خیلی هردومون ناراحتیم و میدونیم که اشتباهاتی داشتیم در این رابطه









علاقه مندی ها (Bookmarks)